به توصیه یکی از دوستام شروع کردم به گوش کردن به رختکن بازندهها. بنظرم از پادکستهاییه که جاش تو زندگیم خالی بود. همیشه صحبت از بردنه. از برندهها. مصاحبه با کساییکه به جایی رسیدند. اما جای خالی صحبتهای کساییکه میتونستند به جاهای بهتری برسند ولی نرسیدند، حس میشد...
ما آدمها گیرندههامون همیشه حساستره. به دردها. به هشدارها. به اشتباهات. به تهدیداتی که میتونه کارمون رو ازمون بگیره. به مسائلی که باعث میشه چیزهایی که داریم رو از دست بدیم. اونطوری که درد اشتباه کردن رو تا مغزاستخون میشه حس کرد، شادی برنده شدن رو نمیشه با پوست استخون حس کرد. برای همین درس گرفتن از اشتباهات بقیه و نرفتن توی چاه بقیه راحتتر توی ذهن ثبت میشه.
شاید اونقدر که راحت موفقیت رو در پکیج پنج صبحیها تجویز میکنند، نشه هزاران مسیر باخت رو فرموله کرد تا کسی اشتباه نکنه. راههای اشتباه کردن و باختن خیلی بیشتر و متنوعتر از روشهای بردنه. شکست مثل ویروس میمونه. هرچقدر درمانی پیشرفت کنی، تکاملیافتهتر دنبالت میاد. پس چرا؟ چرا اون اندازه که داستان آدمهای موفق خونده و شنیده میشه، داستان آدمهای بازنده شنیده نمیشه؟
اگه اشتباهات رو ببینیم. نتیجشون رو لمس کنیم. باهاش مواجه بشیم و تغییر رویکرد بدیم به خودی خود موفقیت پیش میاد...
خیلی حرفام شعاریه ولی میزنم چون سرم درد میکنه و بدنم میلرزه. از اشتباهی که کردم و الان میدونم که نباید تکرارش کنم. این حرفها رو میزنم تا یادم بمونه. تا کمی تن ترسیدم رو تسکین بدم...
#شکست #بازنده
#نوشته #وضعیت