دارم تکرار hunger games رو میبینم. این روزها نیاز دارم به اینکه با هرراهی که شده جایی احساس همدردی کنم و خودم رو تسکین بدم. این فیلم اون حس رو در من زنده میکنه. منی که گیر کردم در مناطقی که برای زنده موندن باید بجنگم. روز به روز بیشتر سرکوب میشم. بیشتر میترسم تا از کار کردن من قلب capital تغذیه کنه.
آدمها وقتی خشمگین میشن که میفهمن. میفهمن چه بلایی سرشون اومده یا داره میاد، چقدر احمق فرض میشن ولی کاری از دستشون برنمیاد. حتی نمیتونی راجع به خشمت بنویسی چون نوشتههات هم غیرمجاز تلقی میشن.
حساب میکنم...اینکه چقدر دارن ازم بیگاری میکشن و پول به جیب میزنند در برابر اینکه اونقدر توان مالی نداشتم که دانشگاه آزاد برم و اونقدر تلاش کردم که دولتی تهران قبول بشم.
سالی ۴۰۲ میلیون. حدود ۲ میلیارد و ۸۰۰. علاوه بر اون طرح. دو سال طرح که توی اون حقوق کارگری قراره بهم بدن. حساب میکنم اگر قرار بود یه مسئول فنی به جای نیروی طرحی بیارند سالی چند میلیون سود میشه. اگه بخوام با نرخ پارسال حساب کنم میشه سالی بیش از ۴۰۰ میلیون سود برای دانشگاه. یعنی توی دو سال بیش از ۸۰۰ میلیون.
که البته خیلی بیشتر از این میشه چون هرسال فاصله حقوق مسئول فنی و نیروی طرحی بیشتر میشه. حالا دو سال قبل فارغ التحصیلی رو هم که بخوام حساب کنم میشه ساعتی ۵۰۰ هزار تومن سود بیشتر برای دانشگاه. یعنی ۷۸۰ میلیون سود بیشتر سالانه.
از اینکه انقدر احمق فرض شدم حرصم میگیره...به بهونه اینکه توی دانشگاه دولتی رایگان درس خوندم انقدر پول ازم میگیرن تا مدرکم رو آزاد کنند. به این بهونه که دانشگاه خرجمون کرده. اما آیا از سال ۹۸ تا الان دانشجویی حدود ۴ میلیارد و ۴۰۰ خرجش شده؟
دانشگاه رنک یک کشوره ولی ساختمونهای خوابگاهش انقدر فکسنی و داغونن که شهرداری گیر داده و مجبور شدن یکی از ساختمونها رو تخلیه کنند. از سال ۹۸ تا الان تورمها وحشتناک بوده و قیمتی که اون زمان هزینمون مثلا میکردن اصلا با الان یکی نیست ولی عدد تعهد رو با نرخ روزانه حساب میکنند؟
من چیم غیر از یه برده که منطقه دو به دنیا اومدم و حالا تاوان اینکه توی خانواده متوسطی بودم و دولتی درس خوندم رو بدم؟ من چیم غیر از یه ماشین پولساز که تا آخرین ذره خونم میخوان ازم بمکن تا بعد بهم اجازه بدن آزاد باشم؟ من چیم غیر از یکی از قربانیان hunger games که در حد بقا در حال مبارزست برای اینکه سطحی از رفاه باورنکردنی رو برای افرادی که شانس بهتری داشتن و در جای بهتری به دنیا اومدن رو فراهم کنم؟
آیا من انسانم؟ آیا حق زندگی دارم؟ آیا حق آرزو دارم؟ یا من فقط یک ابزارم؟
به اسم جنگ نیروها رو کم کردن. میگن فروشمون کم شده و پول نداریم حقوق کارکنان رو بدیم. از همون بهونهها که توی روت نگاه میکنند و احمق فرضت میکنند. من دارم میبینم چقدر بعد از جنگ سودشون بیشتر شده...
مردم دیگه توان مالی رفتن به بیمارستان خصوصی رو ندارن و به بیمارستانهای دولتی سرریز شدند. داروها کمیاب شدند و همه میان داروخانه تخصصی دنبال داروهایی که کم دارند. قیمتها دوبرابر شده. فکر نمیکنم تاحالا هیچ وقت مثل الان داروخانه سود کرده باشه ولی میگه پول ندارم و همون یه ذره حقوق نیروی طرحی رو نمیده. میگه پول ندارم و نیرو رو کم میکنه. اونقدر کم که وقتی میرسی خونه نفست نکشه که اعتراض کنی. اونقدر کم که توی ۱۲ ساعت کار یه دستشویی نرسی بری. یه ناهار نتونی بخوری.
خشمم بیشتر میشه وقتی حرف از وطنپرستی میشه. کدوم وطن؟ وطنی که جوری باهام رفتار میکنه که یادم بره انسان بودن یعنی چی؟ وطنی که آرزوهام رو دونه دونه میکشه؟ وطنی که انقدر توش دلمرده شدم که قید تشکیل خانواده و فرزندآوری که از پایهایترین نیازهای انسانیه رو بزنم؟
من وقتی دیگه انسان نیستم چطور معنی کلمه وطن پرستی رو درک کنم؟ من وقتی یک برده ماشینیم چطور برای ایدهآل بجنگم؟ من وقتی ابزاریم که تولید شدم تا نهایت سواستفاده از من برده بشه چطور عشق به خاک و نوستالژی درونم باید جوونه کنه؟ من وقتی...؟