گاهی از نوشتههای معدبانه عقم میگیرد. میخواهم روی کلمات استفراغ کنم تا کمی از خشم درونم آرام بگیرد.
چه کنم هیچگاه نتوانستهام خودم را با ناسزاها آرام کنم. یادم میرود کدام ناسزاها را در جان هم دیگر بیامیزم تا تیکهی جانانهای به حساب بیاید و دلم خنک شود!
خودم را عادت دادم به این نوشتهها و فریادهای گه گاهم در دل کوه. کاش میشد کوهها را همه جا حمل کرد...کاش میشد بعضی از آنها را گذاشت گوشه اتاقکم و هروقت وجودم را خشم فرا میگرفت میرفتم بالایشان و بدون ملاحظهی اجتماع خودم را خالی میکردم.
چه کنم؟ چه کنم که این دنیا برای رسیدگی به خواستههایم بیاندازه مستبد و خودخواه است. او تمایل دارد همه چیز را طبق برنامهای که او تعیین کرده پیش ببری و اگر درخواستش را قبول نکنی به راحتی تو را حذف میکند.
در این باخت قدرت، خشم وجودم را میگیرد. در این تسلیم شدگی. در این بیانگیزگی محض. در این بیتفاوتیام و دلی که دیگر برای جامعه له له نمیزند.
کشف دنیای درونم را دوست دارم. دنیایی بدون پایان و پر رمز و راز. میتوانی سالها زندگیات را با سفر در آن غنی کنی.
اما گاهی خشمم در برابر این دانشمند دروننگر طغیان میکند. نگاهش که میکنم میتوانم غم چهرهاش را بفهمم. وجودم آتش میگیرد از تمام آنچه آشفتهاش کرده است.
هروقت پیشم میآید التماسم میکند گاهی هم به بیرون سر بزنم. مرا میبرد به آن کوچههای تنگ و تاریک فقر. مرا میبرد به آرزوهای فرو خوردهی جوانان. مرا میبرد به سایهی سرکوب سیاه بالای سرمان. مرا میبرد به زبالهدانیهای افکار.
پرتم میکند در تن لخت جامعه. چه وقت سکوت بود؟ چه وقت انزوا؟ چه وقت فرو بردن خشم و تماشا؟ با آرامشت و نادیده گرفتن تلخیها به خودت چه چیزی را میخواهی ثابت کنی؟
هوشت در سازگاری؟ در زنده ماندن؟ در دوام آوردن و دم نزدن؟ یا بزدلیات برای تغییر؟کنارهگیریات؟تسلیم شدنت؟بزدلیات...بزدلیات...بزدلیات...انسان ماشینی گرفتار...