ویرگول
ورودثبت نام
Samaeism
Samaeismیک روزمره نویس تلگرامی که برای بقای نوشته‌هاش و نجاتشون از دیلیت اکانت احتمالی بعد از مدت‌های مدید بی‌نتی، پناه اورده به اینجا :)
Samaeism
Samaeism
خواندن ۴ دقیقه·۱۱ روز پیش

سایه سقوط

سایه سقوط به خواب‌هایم نیز نفوذ پیدا کرده است. دوستانم را می‌بینم در خواب. هرکدام به جایی رسیده‌اند. یکی ماشین خریده و آن یکی مهاجرت کرده و من هنوز اندر خم یک کوچه در حال روزمره نویسی و غر زدن‌ها و بارها و بارها خواندن آن هستم...

- تو هم از اونایی بودی که میخواستی بری هنر ولی خانوادت نذاشت و گفت برو تجربی هنرت رو کنارش ادامه بده؟

نه من از آن‌ها نبودم. من با انتخاب خودم از این شکست احتمالی فرار کردم. پدر من هنرمند است. معلم هنر. کاریکاتوریست. البته که به عقیده من بیشتر از هنرهای بصری کار او در بازیگری خوب است. حوصله‌ام که سر می‌رفت، به انباری او می‌رفتم و پوشه‌های مخفیش را می‌دیدم. پر بود از بازی‌هایی که خودش با خودش میکرد و با همان دوربین عادی ارزان قیمتش از آن فیلم‌برداری می‌کرد.

هیچ‌وقت مخالف انجام کارهای هنری در من نبود. به شدت هم در این زمینه مرا تشویق می‌کرد. یک بار که می‌خواستم کلاس سیاه قلم بروم بدون فکر تمام وسایل را برایم خرید. می‌دانستم که هزینه این کلاس‌ها و وسایلش به او فشار می‌آورد اما او اهمیتی نمی‌داد و برای هنر بیش از هرچیز دیگری در دنیا ارزش قائل می‌شد.

اما من...سال‌ها از هنر فراری و متنفر بودم. موقع انتخاب رشته آن را گذاشته بودم در زباله‌دانی و اولویت‌هایم را با سایر رشته‌ها پر کرده بودم. در راهنمایی معلم‌ هنرها پدرم را می‌شناختند و او را تحسین می‌کردند و منتظر بودند دختر به پدر برود و شیفته هنر. تمام ذوقشان را کور می‌کردم. من ذره‌ای نمی‌خواستم به این کابوس نزدیک شوم. من و خانواده‌ام سال‌ها با این کابوس زندگی کرده‌ایم.

هنر در بچگیم در شکست توصیف می‌شد. در سرخوردگی‌. در دیده نشدن. در بی‌پولی. در خریدهای گران قیمت هنری و ماندن در خرج‌های روزمره. در انباری از کارهای هنری که اگر دیده شوند بسیار زیبا هستند اما حالا که دیده نمی‌شوند جز بوی گرد و خاک هیچ حاصلی ندارند. هنر خلاصه می‌شد در گذشتن از آرزوهای بچگیم و طرد شدن در جامعه.

جامعه در برابر هنرمند یک گوشه می‌نشیند و دست و پا زدن‌هایش را نگاه می‌کند. گاه به جلو می‌آید او را تشویق می‌کند و می‌گوید استعدادش را داری و می‌رود. تشویقی که کاش همان هم نمی‌کرد! هربار و هربار امیدی در دل هنرمند زنده می‌کنی و با بی‌رحمی تمام به آتشش می‌کشی.

انباری پر شده از آرزوهای مرده. آرزوهای پدر. کلکسیون‌های گل‌های خشک و سنگ‌هایی که به شکل تزئینی درآورده. طرح با چوب و سنگ‌. کاریکاتورها و...هنوز هم که هنوز است راه‌های جدیدی برای خلاقیت پیدا می‌کند. اما همه محبوس در این انباری. اتاقکی که ترجیح می‌دادیم اجاره دهیم تا کمک خرج خانواده شود به جای اینکه بوی گرد و خاک آن را تحمل کنیم.

می‌توانم ناامیدی و خشم را در تمام وجودش احساس کنم. ناامیدی از دیده شدن. ناامیدی از دیدن ماحصل کارش. من از این ناامیدی و خشم بیزار بودم و نمی‌خواستم به آن مرحله برسم. قبل از اینکه اوضاع بیخ پیدا کند سریعا رشته دیگری را اختیار کردم تا از سرنوشت هنری خودم فرار کنم.

چند سال اول دانشگاه به خوبی گذشت. رفته بودم دنبال صنعت و پشت هم با آدم‌ خفن‌های حوزه به زبان امروزی خودمان لینک می‌زدم! اما این خوشی زیاد دوام نیاورد. من تا به کی می‌توانستم از بخش بزرگی از وجودم که بیمار هنر شده است فرار کنم؟

این سرطان را نمی‌شود جراحی کرد. همان اول بدخیم بود و راه چاره را بر من بست. من را انداخت در تله سقوط خودش. حال نشسته‌ام گوشه‌ای و به تمام راه‌هایی فکر می‌کنم که در آن بتوانم هنر را وارد رشته‌ام کنم وگرنه هنر مرا تنبیه می‌کند. این روح هنری مرا عذاب می‌دهد و نمی‌گذارد مانند بچه‌های علوم پزشکی رفتار کنم. مانند تمام آن‌ها که در یک مسیر مستقیم و سریع به موفقیت رسیدند و زودتر از من به درآمد‌های مناسب.

این روح هنری مدام ترمز مرا می‌کشد و مرا در این لحظه نگه می‌دارد. لحظه‌ای که تمام دفتر دستک‌های درسم را ول کنم و بنویسم و بنویسم و دلخوش باشم به چند کامنتی که میگیرم.

چرا سرنوشت هنر انقدر غم‌انگیز است؟ بماند که سرنوشت تمام رشته‌ها در این خطه غم‌انگیز است. نه مهندس مهندس است. نه علوم سیاسی خانمان سیاست‌مدار. نه اقتصاددانانمان نخبه. نه...

غرق می‌شوم در ذهن خودم. اگر این شهر چرک و مرده را دست من می‌دادند با آن چه می‌کردم. من دیوانه رنگم...دلم به حال خیابان‌هایی می‌سوزد که سال‌هاست رنگ زیبایی به خود ندیده‌اند. زیبایی تمدنی ‌که هنرمندان با ریزه‌کاری‌هایشان در نقش جهان خلق کرده‌اند.

آیا ایران دیگر لایق تمدن نیست؟ لایق زیبایی؟ لایق مکان‌هایی که توریست جذب می‌کنند؟ آیا واقعا نسل هنرمندان و سازندگان منقرض شده یا ما عامدانه قصد دیدن آن‌ها را نداریم؟ نشسته‌ایم و از دور کارهایشان را تحسین می‌کنیم و خودشان را دور می‌اندازیم؟ کی قرار است سایه سقوط را از سر هنرمندان برداریم؟ کی قرار است این کشور بار دیگر رنگ زیبایی را به خود ببیند و به هنرمندان برای بار دیگر ارج نهد؟ کی قرار است پژمردگی دست از سر هنرمندان بردارد و هنر به جای تسکین درد، به ابزاری برای خلق شادی برای همگان تبدیل شود؟

هنرهنرمندجامعهایرانتمدن
۳۱
۶
Samaeism
Samaeism
یک روزمره نویس تلگرامی که برای بقای نوشته‌هاش و نجاتشون از دیلیت اکانت احتمالی بعد از مدت‌های مدید بی‌نتی، پناه اورده به اینجا :)
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید