ویرگول
ورودثبت نام
Samaeism
Samaeismیک روزمره نویس تلگرامی که برای بقای نوشته‌هاش و نجاتشون از دیلیت اکانت احتمالی بعد از مدت‌های مدید بی‌نتی، پناه اورده به اینجا :)
Samaeism
Samaeism
خواندن ۳ دقیقه·۱ ماه پیش

معنا

"وقتی دوباره به تجاربشان نگاه می‌کنند، دیگر نمی‌توانند درک کنند چطور آن همه دشواری را تحمل کرده‌اند. بزرگ‌ترین تجربه این احساس فوق العاده است که بعد از این همه رنج دیگر چیزی نیست که لازم باشد از آن بترسد."

این جمله رو این روزها با پوست و استخونم دارم احساس می‌کنم. دارم زندگیش می‌کنم. یادمه یکی از دوستام که تو ۱۴۰۱ دستگیر شده بود میگفت: میدونی...زندان مثل یه طوفانی بود که تمام دردهای کوچیک و دغدغه‌های سطحیم رو از بین برد. انگار همشون در این طوفان حل و گم شدن.

به طرز عجیبی اضطرابم کم شده. انگار دیگه چیزی برای انتظار وجود نداره. اضطراب همیشه وقتی سراغ آدم میاد که از اتفاقاتی که ازش خبر نداره می‌ترسه و دلشوره می‌گیره. افکارش جون می‌گیرند و تمام بدن و روانش رو به رعشه می‌ندازن.

ولی الان انگار با واقعیت وجودی ترس‌هام دارم روبرو می‌شم. حس نزدیکی به مرگ‌. عدم امنیت. عدم آزادی. خانه‌مانی‌های طولانی‌مدت و تنهایی.

و من میان تمام این ترس‌ها هنوز زنده‌ام. هنوز بعضی کارها رو انجام میدم که سرگرم کننده‌اند حتی اگه مثل یک شهروند درجه یک آمریکایی زندگیم لذت‌بخش نباشه.

من هنوز با غمگین‌ترین آهنگ‌ها احساس زنده بودن می‌کنم. با فیلم دیدن زندگی‌های دیگه رو تجربه می‌کنم. دوستانی دارم که حتی شده باهاشون چت می‌کنم. محدود کتاب می‌خونم. یا ایده‌های خلاقانه به ذهنم می‌رسه. من با ذهنی افلیج هنوز دارم رگه‌هایی از زندگی رو در خودم تجربه می‌کنم و این ترس‌ها رو درونم از بین می‌بره.

اینکه من حتی در بدترین شرایط هم می‌تونم ادامه بدم و نمیرم. مغز من به طرز عجیبی خودش رو به تعادل می‌رسونه. جوری که نمی‌فهمی اما میزان خوشحالی و غمت در شرایط جنگی و عدم امنیت و دسترسی و آزادی با اوضاعی که قبلا داشتی فرق چندانی نمی‌کنه.

همیشه اولش سخته. بیش از ادامه روند شوکه میشی. دچار غم میشی. ولی هرچی می‌گذره یاد می‌گیری ادامه بدی. گوش‌هات به صدای جنگنده‌ها عادت می‌کنه و دیگه مانع این نمیشه که نتونی بخوابی. یاد می‌گیری با کارهای کوچیک خودت رو به زندگی برگردونی و خوشحالی رو هرچند کم تجربه کنی.

بعد از تکرار هرباره فجایع انسانی شاید بیش از همه از توان خودت در زنده ماندن و زندگی شوکه بشی. خسته و بی‌حس هستی ولی تمام وجودت تو رو برای بقا زنده نگه می‌داره.

و با وجود خستگی و بی‌حسی اضطراب‌ها به مرور معنای خودش رو از دست میده. بیش از پیش می‌فهمی که ذهنت چقدر توهمیه و همه چیز رو دردناک‌تر و ترسناک‌تر از چیزی که در واقعیته تصور می‌کنه. می‌فهمی چقدر تو رو ناتوان‌ تصور می‌کنه.

میفهمی چقدر توانمندی برای زندگی در شرایط سخت. می‌فهمی واقعیت رو هرچقدر هم دردناک می‌تونی تحمل کنی و از پسش بربیای. خودت رو به دست زمان و لحظه‌ها می‌سپاری و بیش از قبل می‌فهمی که کنترل اوضاع دست تو نیست.

خودت رو به دست مسیر می‌سپاری. به دست سرنوشت. به دست اتفاقات. و به خودت اعتماد می‌کنی. که از پسش برمیای. که زنده می‌مونی. در بدترین شرایط هم زندگی می‌کنی. اعتماد می‌کنی که در پس تمام این رنج‌ها تو اون آدم خردمند ماجرا میشی نه آدم غرغروی بداخلاق.

همیشه حواست هست که در بدترین شرایط و جایی که هیچ قدرتی دستت نیست باز اظهار قدرت درونیت رو از دست ندی. می‌نویسی و می‌نویسی. از وقایع. احساسات. تجربیات تا درد لحظه‌ها رو بی‌ارزش نکنی. تا نذاری با دردها ضعیفت کنند.

هروقت ضعفت رو در وضعیتی که توان کنترلش رو نداشتی حس کردی این جمله رو به یاد میاری که (هیچ قدرتی نمی‌تواند آنچه تجربه کرده اید را از شما بگیرد) و با تمام نوشته‌هایی که به جا گذاشتی احساس قدرت برتر رو میگیری‌.

انسان در جست و جوی معناجنگمعنای زندگیمعناویکتور فرانکل
۱۷
۰
Samaeism
Samaeism
یک روزمره نویس تلگرامی که برای بقای نوشته‌هاش و نجاتشون از دیلیت اکانت احتمالی بعد از مدت‌های مدید بی‌نتی، پناه اورده به اینجا :)
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید