تماشای تئاتر را به رفتن به سینما ترجیح میدهم. شاید اسمش را بگذارید چسکلاسی و ادای روشنفکری! اما بهنظر من در تئاتر چیزی بیشتر از داستان، هنرمندی کارگردان و بازیگران جریان دارد. آدمها...
آدمی که خودش اهل خلق کردن باشد میتواند بفهمد که لذتی که در خلق کردن وجود دارد، چقدر میتواند خاصتر و آرامشبخشتر از لذتی باشد که در دیدن اثر خلق شده وجود دارد.
روی صندلیام مینشینم. فضا تاریک میشود و از میان نورهای صحنه بازیگران به صحنه میآیند. اکنون من در تاریکی و سایهام و او در صحنه است. نمیدانم چه میگوید، برای که میگوید و داستان را به کجا میرساند.
من به چشمانش خیره شدهام. به حرکت دستها و پاهایش. به نفس نفس زدنهای از ته دلش. به صدایش. خودم را میگذارم جای او. اگر من او بودم اکنون از این خلقی که میکردم چگونه به آرامش میرسیدم؟ در ذهن او در میانهی خلق کردن چه میگذرد؟ غرق میشوم در لذت خلق کردنی که درونش جاری است. از تصور لذتی که از خلقش میبرد و از رقص درونش در هماهنگی برای خلقش آرام میگیرم.
آرامشی که باید لذت خلق کردن را چشیده باشی تا بدانی چقدر از نگاه کردن صرف به اثر میتواند جذابتر باشد. آرامشی که در خالق بودن وجود دارد.
یکی شدن خالق با تماشاکنندهها...یکی شدنی که پردههای سینما مانع آن میشود. شاید هم من آنقدر ضعیف هستم که هنوز نمیتوانم چشمان خالق را از پشت پردهها لمس کنم.