همه چیز همانطور که انتظار میرفت، پیش میرود. داروفروشیم به اسم داروساز. سرسوزنی از آنچه در درسهایمان خواندیم، استفاده نمیکنیم. تمام آن توقعات فضایی دکتر داروساز باید فلان و بهمان، همه در داروخانه پوچ میشود. چند ساعت میروی آنجا کار اداری انجام میدهی که در خرج زندگیات نمانی و برمیگردی...
غرش را نمیزنم. این اتفاق برایم اصلا شوکهکننده نبود. این دقیقا همان چیزی بود که میدانستم قرار است با آن روبرو شوم. برای همین خودم را به در و دیوار میزدم تا رد و نشان داروسازی را در مکانهای دیگر پیدا کنم. هرجایی به جز داروخانه.
ناامیدیهایم را قبلا کشیدهام. سناریوی تکرار و تکرارها را قبلا در ذهنم مرور کردهام. حالا از سرکار رفتن خوشحالم. همین کار نه چندان داروسازی و بسیار اداری.
شاید چون توقعاتم را از قبل تنظیم کردهام بودم. شاید چون ظرف آرزوهای بلندپروازانهام را ریخته بودم در ظرفی دیگر. شاید چون از آن در حد توانش انتظار داشتم. در حد امنیت مالی جزئی برای آنچه به دنبال آن در رقصم...شاید چون دنبال این نیستم که در این اتاقک چند متری داروخانه شوم عامل تحول...دنیا را تغییر دهم.
شاید چون بخشی از من کوتاه آمده است که در بازی دنیا شرکت کند. نمیشود گفت بازی دنیا. بازی بازیگردانان دنیا. آدم اگر میخواهد تن ضعیفش را در برابر قانونهای سخت به چالش بکشد، باید جای پایش را جایی سفت کند.
با دست خالی نمیتوان دهان پر کرد و حرف از تغییر زد. با دست خالی نمیتوان نشست به غر زدن از سر تا پای سیستم و فرسوده شد...
اسمش اگر بازی است، من هم میشوم بازیگر. چندی طبق میل کارگردان بازی میکنم. بازیگر برای آنکه تاثیر بگذارد و حرفهایش شنیده شود، نیاز به دیده شدن دارد. نیاز به پول دارد. پولی که کارگردان به او میدهد تا مطابق با میل او رفتار کند...