لفظ آدم خلاق لفظ عجیبیه... چون کما بیش اکثر آدمها خلاقیت دارند اما درصدش بین آدمهای مختلف و کاربرد نوع خلاقیت میتونه متفاوت باشه. عوامل شناختی مختلفی وجود دارند که در فرایند خلاقیت تاثیرگذارند و میزان خلاقیت متفاوت آدمها بستگی به این داره که از کدوم مسیر برای خلق کردن بهره ببرند.
یکی از عناصر بنیادی در خلاقیت حافظه است. برای اینکه یک ایده نو پدید بیاد ذهن نیاز داره بین اطلاعات قبلی خودش جستجویی انجام بده (هرچند توی نوشته قبلی گفتیم که در افرادی که Performance creativity بالایی دارند، برای خلق ایده بیشتر به محیط تکیه میکنند تا جستجو در حافظه).
حافظه به سه دسته بلند مدت، کوتاه مدت و حسی تقسیم میشه. حافظه حسی اطلاعات رو از طریق شنوایی، بینایی، لامسه و سایر حواس دریافت میکنه. با اینکه احتمالا حافظه حسی تاثیرات جالبی در فرایند خلاقیت افراد داشته باشه اما پژوهشها در این زمینه بسیار کمه. چون حافظه حسی بسیار کوتاهمدته و کنترل آزمایشگاهی اون دشواره. برای همین تمرکز پژوهشگران بیشتر به سمت حافظه کوتاه مدت و بلند مدت رفته.
بین این دو نوع حافظه، خلاقیت بیشتر با حافظه بلند مدت به ویژه بخش حافظه declarative مرتبطه. حافظه declarative بخشی از حافظست که افراد میتونند آگاهانه بهش دسترسی داشته باشند و مانند بخش ناخودآگاه غیر از دسترس ما نیست. خود همین حافظه declarative به دو بخش حافظه معنایی و حافظه اپیزودیک تقسیم میشه.
حافظه معنایی مربوط به دانش عمومی، مفاهیم و حقایقه و حافظه اپیزودیک مربوط به تجربههای فرد در زمان و مکان مشخصه. مثلا خود من اینطوریم وقتی یک آدمی رو برای بار اول میبینم ممکنه یک ساعت باهم حرف بزنیم، باهاش خاطرهسازی کنم و...من اینطوریم که یادم میاد اون روز چیکار کردیم، مثلا لحن صداش چجور بود، سر چه اتفاقی باهم اشنا شدیم ولی یادم نمیاد اسم اون آدم چی بود.
اسم اون آدم جزو حافظه معناییه که من واقعا یادم نمیمونه ولی به یاد آوردن جزئیات اتفاقات اون روز مربوط به حافظه اپیزودیک میشه. یا مثلا من تاریخ تولدها رو یادم میره، یا اطلاعات دارویی رو یادم میره و در این زمینه حفظیاتم ضعیفه ولی اگر یک نفر کل اتفاقات ۵ سال اخیر زندگیش رو، تروماهاش رو، آدمهای زندگیش رو و...رو تعریف کنه جزئیات بالایی از اون در حافظم میمونه.
یک نکتهای که درباره حافظه اپیزودیک وجود داره اینه که وقتی یک رویداد رو میخوایم به یاد بیاریم، صرفا در حافظه دنبال جستجوی منابع مفید نیستیم و در فرایندهای حافظه اپیزودیک، خاطرات در مغز بازسازی میشن. به همین دلیل حافظه اپیزودیک بازسازیکننده است نه ضبطکننده دقیق وقایع.
حافظه معنایی و اپیزودیک به عنوان منبع خلاقیت و تحریک تخیل کمک زیادی به ما میکنند حالا اینکه چجوری رو بعدا بهتون میگم. (این جملم زیادی تخصصیه و با خیال راحت میتونین ازش بگذرین. در fMRI مشخص شده که خلاقیت با کمک حافظه معنایی با نواحی شکنج زاویهای چپ، لوبول آهیانهای تحتانی چپ و قشر کمربندی خلفی مرتبطه. درحالیکه حافظه اپیزودیک با شکنج پاراهیپوکامپ چپ و لوبول آهیانهای تحتانی راست مرتبطه.)
در این پژوهش اصطلاح recall برای تکلیف مبتنی بر حافظه معنایی و retrieval برای تکلیف مبتنی بر حافظه اپیزودیک به کار برده شده.
تداعی یعنی من وقتی کتاب میبینم مثلا قلم یا کتابخونه در ذهنم زنده میشه. به این میگن تداعی نزدیک. حالا اگه مثلا من با کلمه کتاب یاد جناب گنجشک بیوفتم (: میشه تداعی دور. یعنی ارتباط بین دو موضوع به ظاهر نامرتبط. هر دو نوع تداعی دور و نزدیک بر خلاقیت تاثیر میگذارند اما کیفیت و کمیتشون متفاوته.
مثلا فعالیت امواج آلفا (توی متن قبلی توضیح دادیم که چه موقع زیاد میشه)، در طول فرایند تداعی نزدیک خیلی ضعیفتره. و در فرایند تداعی نزدیک ایدههای خلاقانه کمتری تولید میشه. (دوباره از اون جمله سختها: در پژوهشهای مختلف نواحی مختلف مغزی به تداعی دور و نزدیک نسبت داده شده: مثلا لوب گیجگاهی راست، لوب پیشانی چپ و قشر پس سری به تداعی دور و لوب آهیانه تحتانی به تداعی نزدیک)
ترکیب با حافظه بلندمدت و به ویژه حافظه اپیزودیک ارتباط پررنگی داره. چون وقتی افراد اطلاعات حافظه رو با هم ترکیب میکنند به یک سری مفاهیم جدید و خلاقانه میتونند برسند. متأسفانه هنوز اطلاعات دقیقی از مناطق مغزی تحریک شده حین عملیات ترکیب وجود نداره.
در این پژوهش ۵ عامل شناختی مرتبط با خلاقیت یعنی تداعی دور، تداعی نزدیک، ترکیب، recall و retrieval با استفاده از EEG بررسی میشن. با توجه به اینکه EEG نسبت به fMRI اطلاعات مبهمتری درباره نواحی مغزی تحریک شده میده و اطلاعات دقیقتری درباره زمان رویدادها میده، تمرکزمون رو زمان انجام هر رویداد و تفسیر اون میذاریم.
ما یه اصطلاح داریم به نام پتانسیل وابسته به رویداد یا ERP که نشون میده یک فرایند شناختی با چه سرعتی رخ داده و زمانبندی یک فرایند شناختی رو به ما نشون میده.
در این مطالعه مشخص شد که زمان وقوع مؤلفههای ERP در retrieval یا بازیابی طولانیتر، پس از اون به ترتیب ترکیب، تداعی دور، recall و در آخر سریعترین مربوط به تداعی نزدیکه.
در اکثر پژوهشها دیده میشه که بیشتر رابطه میان تداعی یا recall با خلاقیت بررسی میشه. چون با توجه به نتیجه این پژوهش اندازهگیری این دو عامل شناختی در فرایند خلاقیت آسانتره.
حالا چرا ERP کوتاهتر باعث میشه اندازهگیریشون راحتتر بشه؟ چون زمان طولانیتر در retrieval، باعث میشه با احتمال بیشتری ذهن از بازیابی به یک عامل شناختی دیگری تغییر جهت بده و منحرف بشه.
برای مثال وقتی در طی فرایند retrieval درگیر به یادآوری یک خاطره هستیم ممکنه در اون خاطره یک انگشتری ببینیم و اون انگشتر یک تداعی در ذهن ما زنده کنه. یعنی ما از عامل شناختی بازیابی یا retrieval به تداعی تغییر جهت دادیم و ذهنمون منحرف شده. همین تغییر جهتها باعث میشه در پژوهشها اندازهگیریشون سختتر بشه و پژوهشگران به دنبال اندازهگیری عوامل شناختی درگیر در فرایند خلاقیت با زمانهای کمتر باشند.
فرضیهای که نویسندگان مطرح کردن اینه که تفاوت فردی که خلاقیت بیشتری داره با کسی که خلاقیت کمتری داره در کنترل فرایند retrieval دیده میشه. یعنی آدمهای با خلاقیت بیشتر وقتی ذهن در بازیابی به مسیرهای دیگه منحرف میشه، اجازه نمیدن که در این تغییر جهت غرق بشه و بین ایدهها گم بشه. بلکه آگاهانه تلاش میکنند که دوباره به فرایند بازیابی برگردن و تمام ایدههایی که در این مسیر شکل میگیره رو به شکل منسجم و در قالب یک ایده خلاقانه کلی قرار بدن.
چیزی که از این پژوهش برای من جالب بود تصویر ناقصیه که ما ممکنه از فرایند خلاقیت بخاطر محدودیتهای آزمایشگاهی به دست آورده باشیم. مثلا کم بودن پژوهشها از تاثیر حافظه حسی روی خلاقیت یا تمرکز بیشتر پژوهشگران روی عوامل شناختی خلاقیت با اندازهگیری سادهتر مثل تداعی و recall. و اصلا معلوم نیست دادههایی که برای سادهسازی پژوهش کنار میگذاریم، چه تاثیری در درک کلی از خلاقیت داشته باشه.