
بهنظرم تابستون میتونه خیلی گرمتر و قشنگتر از چیزی باشه که همه فکر میکنن.
خیلی نورانیتر از اونچیزی که خیلیها منتظرن زودتر بره و جای خودش رو به پاییز بده.
پر از شبهای روشن؛ شبهایی که با نور در تلاطم تاریکی قدم میزنی. پر از دوچرخهسواری، روزهای گرم و پرنور.
تابستون شما رو یاد چی میندازه؟ فقط دریا و ساحل؟
منو یاد لباسهای خنک، نوشیدنیهای یخی، صدای جیرجیرکا و بوی «محبوبهی شب».
هر فصلی انگار بوی خودش رو داره، صدای خودش رو.
از شروع تابستون دلم میخواست دوباره عطر محبوبهی شب به مشامم بخوره؛ مثل همون وقتها که باغچهی کوچیک و دلگرمکنندهی مامانبزرگم که بالای دیوارشو برگ های انگور پوشونده بودن، پر میشد از بوی مستکنندهی اون گل. ما از خرید برمیگشتیم و حیاط خونمون غرق در عطر شببو بود.
حالا سالهاست که مامانبزرگم نیست و محبوبهی شب هم کمتر پیداش میشه. ولی هنوز اون بو برام مثل صدای جیرجیرکا میمونه؛ صدایی که یادآور بازیهای شبانه توی پارک بود، بدنهای عرقکرده و پشههایی که به پوستمون رحم نمیکردن. همونقدر پررنگ، همونقدر جاودان.
برای من تابستون یعنی حداقل یکبار محبوبهی شب رو بوییدن.
اون موقعها بهش نمیگفتم محبوبهی شب، همون «شببو» بود. ولی از وقتی سریال در انتهای شب رو دیدم، به نظرم «محبوبهی شب» اسم برازندهتریه. گلی که فقط شبها ظاهر میشه؛ نمادی از زنی که روزها از جامعه دور میمونه، و شب بیدار میشه و چراغها رو روشن میکنه و صدای پختوپز و بوی غذاش به کوچه میریزه..
با این حال، شهریور رسید و من هنوز اون عطر رو نچشیده بودم. شب با حسرت توی دفترم نوشتم که امسال نشد.
تا اینکه چشمم افتاد به همون گیاهی که ماهها توی بالکن نگهش داشته بودم. گیاهی که هیچوقت گل نمیداد، خیلی وقت ها منتظر بود قهر کنه، من براش غصه میخوردم، آب میدادم، شعر میخوندم تا خوب بمونه. و حالا؟ گل داده بود. محبوبهی شب.
یادم رفته بود این همون گیاهیه که در انتظار گل دادنش بودم. درست همون روزهایی که ناامید بودم، گل داد. و من حالا میتونم بنویسم:
من عطر محبوبهی شب رو در یک شب تابستونی بو کردم..
امیدوارم این حسها و خاطرات تا ابد با ما بمونن؛ و با خودشون یک روز، یک جا، یک فصل، یک احساس و خاطره رو توی دلهامون حمل کنن.