این دلنوشته بدون هیچگونه ویرایش نوشته شده هرچه دل گفت نوشتم.

نامهای به خودم — از سارای ۳۹ ساله، به سارای ۴۰ ساله
عزیزمِ من، سلام.
نه سلامِ عادی — سلامی با آغوش باز، سلامِ کسی که تمام عمرش را با تو بوده و هنوز هم میماند.
منم، همون سارایی که تو رو در تاریکیها محکم نگه داشت، در فریادها ساکت کرد، در شکستها بلندت کرد، و در پیروزیها کنارت نشست و از خوشحالی گریه کرد.
میخوام برات بگم: «خوب اومدی.»
چقدر گذشتهای...
نه فقط یک سال، که یک دهه.
نه فقط یک دهه، که سه دههٔ تمام.
چقدر دیگر ادامه داری؟ هیچکس نمیداند.
حالا که روبهروی آینه ایستادهای تا رختِ یک دهه زندگی رو از تنت دربیاوری، با تمامِ لکهها، پارگیها، کوکهای دوختهشده با اشک و خنده، با تمامِ تنگیها و گشادیهایی که روی تنِ وجودت دوخته شد...
خوب اومدی.
نه کامل — کسی کامل نیست — اما صادق.
و صداقت، زیباترین لباسی است که تا حالا پوشیدی.
یادت هست اتفاقهای این دهه رو؟
شیرین و تلخ... و چقدر سخت
عاشق شدی، ازدواج کردی، با کسی که در این دهه دستت رو گرفت.
کسی که تو رو در آغوش گرفت.
و تو، با تمامِ وجود عشق ورزیدی.
در همین دهه، طعم و مزهی «بابا داشتن» هم چشیدی.
مردی از دیارِ همسر، پدری کرد برای دختری که از خونش نبود، اما نشون داد پدر بودن فقط به خون نیست.
تویی که بیگانه بودی با این کلمه، چقدر لذت بردی از صدا کردنِ «بابا» و «جانم بابا» گفتنهایش.
(بابا علی مهربانم)
اما چرخ روزگار همیشه به مرادِ دل آدم نمیچرخه.
انگار باید پسِ هر خوشی، یک غم هم باشه.
فراقِ مادر...
مادری که از دو سالگیت پدر هم شد.
دردت دوچندان بود.
بهیکباره تهی شدی. تازه فهمیدی یتیمی یعنی چه...
مامان، مگه چقدر زیاد بود که نبودنش هنوزم بزرگترین زخمِ سینهته؟
اون خالیِ عظیمی که هیچچیز نمیتونه پرش کنه.
این دردِ بی درمانِ بی پایان
یادت هست وقتی فکر میکردی: «چقدر آدمهای خوبی کنارمن، چه رفقا و خانواده با محبتی دارم»،
خیلیها در همون برهه از زندگی که شکنندهتر از هر زمانی بودی، چه راحت ازت گذشتن...
جز معدود افرادی که قلب و آغوششون برات شد ایستگاهِ تنفس.
کسی که دوست نبود اما شد بهترین رفیق — (هانیه عزیزم).
کسانی که همخونِت بودن و بهت امنیت دادن، پابهپات اومدن، و هر جا که لازم بود شدن سپر بلای حرفهای دیگران، و همجوره، ذهن و جسمِ تهی از روحت رو درک کردن.
(دو خالهی مهربونم، که هم رفیق بودین هم همدرد، غصهتون شد غمِ من، با اینکه خودتون رختِ عزا به تن داشتین.)
همکارهای مهربانی که دوماه تمام بار سختی کار را به دوش کشیدن تا تو بتوانی با غمت کنار بیای.
و زنی که بوی همسرت رو میداد اما شد مادرِ تو،
شد پناهِ شبهای پر از دلتنگی و خفقانت.
مادری که از شهر دیگهای اومد تا تمامِ مادرانگی خودش رو خرجِ عروسش کنه.
بیست روز تمام با نوازش و آغوشِ گرمش، آرامِ جانت شد.
بدون هیچ توقعی با دستهای مادرانهاش پاک کرد اشکهای صورتت را.
نگفت، اما نشونت داد که «اگه مادرت نیست، من هستم.»
(مامان پوران قشنگم، جانانِ زیبای من، فرشتهی بیبالم.)
چقدر شکستی، ترسیدی، به جسم و روحِ خودت آسیب زدی تا بتونی کمی واژه «نبودن» رو درک کنی. هر روز مُردی و نتونستی به کسی بگی چی داری میکشی.
بلاخره درد رو با بغض پذیرفتی.
با وجودش ایستادی.
با وجودش خندیدی.
با وجودش عشق دادی.
با وجودش زنده ماندی.
تاب آوردی با تمام دلتنگی — تاب آوردی
و این، بزرگترین نوعِ قدرت است.
با خدا قهر کردی، ازش دلخور شدی— به خاطر چیزهایی که حقت نبود و سرت اومد، دور شدی، گم شدی...
مولانا واسطه شد، عطار آمد، شمس را دیدی.
نشانهها را یافتی.
خدا رو نه تو کعبه، نه تو آسمون
که گوشه اتاقت دیدی
و حالا دوباره در آغوشِ خدا هستی.
حالا میدونی: خودت مهمترین جهانی.
تنهاتر از قبل، با تعداد انگشتشماری انسانِ واقعی کنارت.
وقتی با خودت دوست شدی، فهمیدی دیگه نیازی به بیگانه نداری.
همیشه فکر میکردی اگر شکست بخوری، دیگه نمیتونی بلند شی؟
حالا میدونی: شکستها، سنگفرشِ راه تو بودن.
هر کدومشون تو رو به جایی رسوندن که بدون اونها هرگز نمیرسیدی.
چهاردههزار و ششصد روز.
این تعداد روزیه که تا امروز زیستی.
هر روزش، یک داستان.
بعضیهاش مثل شعر بود، بعضیهاش مثل فریاد،
بعضیهاش مثل سکوتِ سنگینِ بعد از طوفان.
همهشون تو رو ساختن.
همهشون تو رو نجات دادن.
همهشون تو رو بزرگ کردن.
و حالا، چهلسالگی — نه پایانِ جوانی، که شروعِ آزادی.
آزادی از توقعات،
آزادی از مقایسه،
آزادی از ترسِ «باید» و «نباید»،
آزادی از آن همه نقاب که برای راضی کردنِ دیگران به صورتت میزدی.
حالا میدونی:
وقتی میخوای بخندی — بخند.
وقتی میخوای گریه کنی — گریه کن.
وقتی میخوای سکوت کنی — سکوت کن.
وقتی میخوای چیزی بهدست بیاری — نجنگ، در آرامش این کار رو بکن.
و وقتی بیماری — بپذیر.
حالا یادگرفتی:
خودت را بخشیدی برای تمام لحظاتی که از درون درحال متلاشی شدن بودی اما از بیرون قوی و جنگنده. چقدر به این روح و تن سخت گرفتی.
دیگران را بخشیدی بابت آسیب هایی که از عمد یا غیر عمد بهت زدن و باعث شدن روحت شکننده بشه.
و حتی خدارو بخشیدی به خاطر قادر بودن مطلع و دریغش از تو
و از پسِ همهی اینها، زنی ققنوسوار زاده شد؛ زنی که حکمتِ خدا را در ندادن، در بخشیدنِ دیگران، و در شناختِ بیواسطهی روحِ خود فهمید.
دیگر خود را با هیچ صفتی نمیسنجی.
نه قوی، نه شجاع، نه منطقی، نه احساسی...
فقط «سارای رها»، بینیاز از تعریف، بینیاز از برچسب.
لباسِ چهلسالگی رو دوختی — با دستانِ خودت.
پیراهنی بلند با زمینهای سفید،
که سفیدش نمادِ صلح با گذشتههاست،
با گلهای رز قرمز که یادآورِ زیباییهاییست که هنوز میتونی ببینی.
از دو طرف بندداره؛
یادآورِ اینه که تو تصمیم بگیری کجای زندگی این بندهارو ببندی و تنگش کنی،
یا در شرایطی خاص بازش کنی.
دیگه تو زندگی رو کنترل میکنی، نه برعکس.
آستینهای بلندش، مراقبِ دستهای زخمی توئه،
که وقتِ نیاز بالا میرن.
دستهایی که از کودکی مبارزه کردن، نوازش کردن، اشکهات رو پاک کردن، ساختن،
دستهایی که بهوقتِ بیماریِ عزیزت شدن پرستار...
و حالا مینویسن.
قسمت پایینِ پیراهن گشاد است،
تا وقتی شادی و میخوای بچرخی، محدودت نکنه،
دو طرفش رو بگیری و با خیالِ راحت بخندی و بچرخی.
و وقتی غمگینی و میخوای سرت رو روی زانو بذاری،
کاملاً پاهات رو بپوشونه تا گرماش جایگزینِ آغوشِ ازدسترفتهها شه.
امروز یاد گرفتی:
جنسِ پارچهاش باید دوام داشته باشه،
سایزش باید اندازهی تنِ تو باشه،
زیباییاش نباید قیمتِ راحتیات رو بگیره.
هم زیبا و هم آزاد.
چیزی که مطمئنم الان میدونی اینه که:
زندگی، مسابقه نیست — سفره.
انتهای هر کس هم معلوم نیست کجاست.
و تو، همراهِ بهترینِ خودت هستی؛
همون منِ درونی که همیشه کنارت بوده.
پس نترس از دههی جدید.
نترس از چهل، پنجاه، شصت...
هر عددی که بیاد، فقط عدده.
تو، فراتر از عددی.
تو، فراتر از زمانی.
تو، قصهای هستی که هنوز در حالِ نوشتهشدنی.
هنوز تموم نشدی.
و در آخر فقط یه چیز بگم:
ممنونم.
ازت ممنونم که تسلیم نشدی،
که دوباره بلند شدی،
که با وجودِ همهچیز هنوز میتونی بخندی،
هنوز میتونی عشق بورزی،
هنوز میتونی رویا ببینی،
هنوز میتونی به خودت امید بدی.
🌹 ۱۷ مهر 🌹
امروز سارای تازهای متولد شد.
سارایی که دیگه نمیترسه —
از بیماری، از مردن، یا حتی شکستن —
چون میدونه از خردهها، زیبایی میسازه.
سارایی که دیگه داد نمیزنه،
چون میدونه سکوت هم گاهی فریاده.
سارایی که دیگه نمیدوه،
چون میدونه گاهی ایستادن، بزرگترین حرکته.
خوش اومدی، سارای چهلساله.
و لباسی که خودت برای این دههی تازهی زندگی دوختی،
رو با تمام عشق به آینده خواهی پوشید. 🌷
تو زیباترین اثرِ هنریای هستی که تا حالا خلق کردی
و هنوز در حالِ تکمیل شدنی.
و من، همون منِ درونی، همیشه منتظرم تا بارها بتونم بگم:
«سارا، تولدت مبارک. دوستت دارم، دقیقاً همینطور که هستی.»
📌تقدیم با عشق