سارا حیدریان·۷ روز پیشآیا فقط من میترسم؟لطفاً بدور از هر جانبداری این متن را بخوانید. اینها ترسهای من هستند. نگرانیهام. و تراوشات ذهنیام که برایشان پاسخی ندارم.پس دوست گرامی،…
سارا حیدریان·۷ روز پیشدوست من خودم (قسمت ششم)بعضی نبردها با بستنِ در شروع نمیشوند؛ درست همانجایی آغاز میشوند که خیال میکنی خطر گذشته است.
سارا حیدریاندردنیای تخیلات من·۹ روز پیشداستان دوست من خودم (قسمت پنجم)سحر اکنون در دو جبهه میجنگد: نجات خودش از چنگال عطا و رهانیدن جوانی بیگناه از چنگال آیندهای دردناک.
سارا حیدریان·۱۰ روز پیشوقتی دین وجدان بود و مذهب راه«پیش از آنکه قانون شود، دین حس بود؛ پیش از آنکه روایت شود، مذهب راه.»
سارا حیدریان·۱۱ روز پیشیادداشتهایی از یک اندوه جمعیاین روزها، ما ماندهایم با داغ جوانانی که پرپر شدند، با وطنی زخمی، با پرسشهایی بیپاسخ، و خستگیِ عمیقی که هنوز هم ما را سر پا نگه داشته اس…
سارا حیدریاندردنیای تخیلات من·۱۶ روز پیشداستان دوست من خودم (قسمت چهارم)سحر، زیر بار سنگین دو پیشگوییِ محققشده، نه تنها ترس سیمین را به یقین بدل کرد که خود را در آستانهٔ نبردی بیامان یافت.
سارا حیدریاندردنیای تخیلات من·۱۷ روز پیشداستان دوست من خودم (قسمت سوم)سیمین، بر لبه تیغی از امید و هراس قدم میزد: نجات خود را میخواست، بیآنکه نگارههای محبوب روحش – فرزندانش – از معبد زمان پاک شوند.
سارا حیدریاندردنیای تخیلات من·۱۸ روز پیشداستان دوست من خودم(قسمت دوم)سیمین، با چشمانی که گذشته و آینده را میدید، در پوستین نوجوانیِ از دسترفته اسیر بود و رازی سنگین را در سکوتِ خندههای امروز حمل میکرد.
سارا حیدریاندردنیای تخیلات من·۱۹ روز پیشداستان دوست من خودم (قسمت اول)سیمینِ آینده در پوستِ سحر نفس میکشید، در کلاس درسِ سالهای دور. جلو چشمانش، جوانیِ خودش نشسته بود؛ همان که قرار بود شکسته شود. این بار اما