
در ایران باستان، «دین» از واژهٔ اوستایی دَئِنا (Daēnā) میآید. این واژه در گذر زمان دگردیسی یافته و بهترتیب به دَئِن، سپس دِین و در نهایت به شکل امروزیِ دین رسیده است.
دَئِنا در اصل به معنای وجدان، تشخیص نیک و بد بوده است؛ مفهومی که نه به معنای قانون تحمیلی یا مجموعهای از احکام، بلکه به معنای بینش، آگاهی درونی و وجدانِ شناختگر انسان به کار میرفته است.
وجدان درواقع یک حس شخصی است و همهٔ ما انسانها دارای آن هستیم. البته چارچوب وجدان، درونی و اخلاقی است، نه تحمیلی و نهادی؛ و در وجدان، اجبار بیرونی معنا ندارد.
در خوانش ایرانی، میتوان «دینِ نیک» یا بِهدین را حرکت آگاهانه به سوی بهترینها دانست؛ «بِه» به معنای نیک و بهترین است. بنابراین، در این معنا، بِهدین بودن یعنی حرکت آگاهانه به سوی بهترینها؛ همان اندیشهٔ نیک، گفتار نیک و کردار نیک.
به بیان دیگر، دین چیزی نیست که بیرون از انسان به او داده شود، بلکه بازتابِ آگاهی و شیوهٔ زیستنِ اوست.
در مقابل، واژهٔ مذهب از ریشهٔ عربی ذ–ه–ب میآید؛ ریشهای که معنای رفتن را میرساند. «ذَهَبَ» به معنای «رفت» و «ذَهاب» به معنای «رفتن» است. در اصلِ زبانی، مذهب بههیچوجه به معنای دین یا باور آسمانی نیست، بلکه به معنای راهِ رفتهشده یا روشِ انتخابشده است.
مذهب با «باید و نباید» سر و کار دارد. این در مذهب است که چارچوبهایی تعیین میشود: اینکه چه کاری را باید انجام داد یا نباید انجام داد، و چگونه باید رفتار کرد یا نکرد. از این رو، مذهب بهناچار با نوعی الزام و چارچوب اجتماعی همراه است.
دین، اگر از درون نجوشد، به پوستهای بیجان بدل میشود؛ و مذهب، اگر جای دین بنشیند، به قانونی خشک و فرساینده. دین، آن صدای آرامیست که انسان را به نیکی فرا میخواند، بیآنکه مجبور کند؛ و مذهب، راهیست که انسان برای سامان دادن به زیست جمعی برمیگزیند. وقتی این دو جابهجا شوند، وجدان خاموش میشود و قانون بر جان انسان سایه میاندازد.
شاید زمان آن رسیده باشد که بار دیگر به ریشهها بازگردیم: جایی که دین، آگاهی بود و مذهب، راه؛ و انسان، آزادانه مسئولِ انتخاب خویش.