گفتى هميشه راهی هست، ولی من از گشتن میان اینهمه راه نصفهنيمه و خاكستری خستهام.
انگار كه زندگی همهچيزش كمرنگ شده است. مدتیست كه ديگر هيچچيز آنقدر كه بايد روشن، شيرين و اميدواركننده نيست و من گاهى پيش خودم میترسم كه نكند آدمهای نسلهای آينده ديگر اين واژهها را به ارث نبرند؟ انگار كه وسط يك بيابان بزرگ ايستادهای و تماس يك مشت ماسهء داغ و زبر را به روی پوستِ نازك صورتت، مدام تحمل میکنی. ديگر خبری از آن باد خنكِ سبزكننده نيست. ايستادهای و شايد هيچچيز سختتر از ادامه دادن به اين ايستادن، در اين بيابان بیجوانه نيست.
قبلا میگفتند آدمی كه رويا نداشته باشد مرده است و حالا، انگار فقط آنهایی كه خاطرات گرمی از گذشته دارند زنده میمانند. ما، شبيه به شيشههای خاطراتِ خوبِ متحركيم كه كسی روی اقيانوس رهايمان كرده است. همانقدر متلاطم، سرگردان و تنها. شبيه به سنگنوردهايی كه هزاربار سقوط مىكنيم و هربار آن بند كوچكِ متصل به گذشته نجاتمان میدهد.
و شبيه به هرچه، جز آنچه كه بايد باشيم. آرام، صبور، مطمئن و پررنگ.
