تو این چندماه خیلی اتفاقا افتاد
قهر و دعوا داشتم
ازدست دادن داشتم
گریه داشتم
خنده داشتم
خوشحالی داشتم
سوپرایز کردن عزیزترینم و داشتم
خیلی چیزا دیگه مثل قبل نشد
مثلا هربار میریم خونه مامانبزرگم بابابزرگم نمیاد بالا پله با همون لبنخند همیشگیش سلام بده
مثلا هیچوقت صمیمیتم با بعضی آدما مثل قبل نشد
فهمیدم خیلی وقتا اونجوری که من میخوام نمیشه
هربار بخوام نیستن و نمیشه
فهمیدم هرچی بیشتر برم سمت کسی یا چیزی خودش و دور تر میکنه ازم
خیلی چیزا و سعی کردم به خودم بفهمونم
بفهمونم که ممکنه تو هرکاری و بخاطر هرکسی انجام بدی ولی هیچوقت این انتظار و از طرف مقابلت نداشته باش
بفهمونم که داری زمانت و وقف آدمایی میکنی که دارن به زندگیشون میرسن و توداری درجا میزنی
میدونی چیه انگار عادت کردم به این خنثی بودنه
به اینکه خودم هیچ به حساب بیارم و تموم تایمم صرف فکر کردن و اهمیت دادن بع دیگران بگذرونم
که این واقعااا بده
که خیلیی هم بده