
بعضی موقع ها تو زندگی میبینی از هرچی بیشتر فرار کنی یهو به خودت میای میبینی توش غرق شدی و دلتم نمیخوای بیرون بیای
بعضی موقع ها با خودت و عالم و عالم لج میکنی میگی تا اون آدم تو زندگیم نباشه نمیخوام کسی کنارم باشه و اونموقعس ترجیح میدی تنها باشی
بعضیا هستن تو کل زندگیشون از تنهایی فرار کردن حتی نفرت داشتن از اینکه احساس تنهایی کنن ولی الان بیشتر از هرموقع دیگه ای احساس تنهایی میکنن رفیقاش و خانوادش هستن ولی شخصی که میخواد نیست
بعضی موقع ما هرکاری هم بکنیم هرچقدر هم تلاش کنیم نمیتونیم ینفر وبزور تو زندگیمون نگه داریم نمیتونیم نمیمونه
تنهایی ازنظر من بدترین حس دنیاس
خیلیا هستن تو این زندگی با تنهاییشون حال میکنن و یاد گرفتن که چجوری با تنهایی زندگی کنن ولی من به شخصه از اون آدما نیستم
تو یه تایمی از زندگیم تنهایی و یه غول میدیدم واسه خودم که اگه به اون مرحله برسم زندگیم تمومه دیگه بعدش به خودم اومدم دیدم من هرچقدر هم دور خودم و شلوغ نگه دارم بازم ممکنه یجاهایی احساس تنهایی کنم یا حتی ممکنه یجاهایی خودم تنهایی وترجیح بدم
بزرگتر که شدم دیدم تنهایی آخر زندگیم نیست هنوزم میگم بدترین حس دنیاس ولی نیازه تو بعضی از مراحل زندگی تنها بمونی تا بتونی با خودت خلوت کنی بهترفکر کنی
ولی خودمونیم تنهایی زیادیشم افسردگی میاره درون گرایی میاره
من الان خودم دارم تبدیل میشم به اون آدم قبلا هفته ای سه چهار بار بیرون میرفتم الان یبارم بزور میرم حوصلم نمیکشه دیگه ، با کسی زیاد حرف نمیزنم ، کاری نمیکنم ، بجز رفیق صمیمیم دوست ندارم کسی و ببینم ، دوست دارم فقط با اون حرف بزنم هرروز فشارم پایینه سردرد دارم
خیلی با خودم حرف میزنم که تو دختر قوی ای هستی از پس همه چی برمیای ولی انگار دلم نمیخواد اون دختر قویه باشم دوستدارم الان ضعیفترین ورژن خودم باشم
نمیدونم شاید تویی که اینو بخونی بگی این مسخره بازیا چیه جمع کن خودت و ولی دلم میخواد الان واسه دردی که تو دلمه سوگواری کنم...