اگه روی زمین نشستی و سر زانوهات بدجور زخمیه

اون لحظه هایی که میگی خوبم، اما هوای دلت بدجور بارونیه، یا اون لحظه هایی که مجبوری بخندی تا مبادا بغضت از چشمات بیرون بریزه یا لحظه هایی که انقدر از شدت عصبانیت دندوناتو به هم فشار میدی که فک و سرت درد میگیره یا ! یا خیلی از لحظه های زندگی که مجبوری فقط تظاهر کنی و غم و خشم و همه ی احساسات منفیتو قورت بدی ! تو همه ی این لحظه ها، داری یه جنازه ی سرد متحرک از خودت میسازی ! آره “تو” میسازی ! چون ممکنه خیلی چیزا دست تو نباشه اما بیرون ریختن احساساتت دست توعه.. کیسه بوکس، داد زدن، نوشتن و پاره کردن نوشتت، گریه کردن و و و .... خیلی جواب میده !!

وقتی این احساسات رو بیرون بریزی ، چشمات دوباره باز میشن ! میتونی کورسوی امیدو توی مسیرت ببینی.. میتونی با دست و پای شکسته از جات بلند شی و بیخیال روح زخمیت، دوباره حرکت کنی .. اولش آروم آروم با یه کوله ی سنگین که نمیدونی‌دقیقا توش چیه میری جلو، اما کم کم کولت سبک تر میشه، قدمات سریع تر و جاده روشن تر .. انقدر روشن که میتونی دلیل خیلی از زمین خوردنات رو بفهمی و دونه دونه ی زخمای روحت واست یه یادگاری با ارزش میشه .. تو این لحظه ها اگه به دلت نگاه کنی، یه آرامش عمیق از جنس آسمون آبی میبینی، یه غرور عجیب، یه خوشحالی ظریف و یه عالمه احساسات خوب‌ دیگه که متعجبت میکنن ..

اینا رو گفتم که بهت بگم اگه روی زمین نشستی و ‌سر زانوهات بدجور زخمیه، کافیه یکم بیشتر صبور باشی، مطمئن باش یکی هست که خیلی حواسش بهت هست :)

+ اضافه کنم که اگه قدیما این حرفا رو میشنیدم برام چیزی جز شعار دادن نبود، اما الان برام چیزی جز حقیقت زندگی نیست ..