
نیم ساعتی میشد که آفتاب فروکش کرده بود و تاریکیِ عزیزم آرامآرام آسمان را پر میکرد.
از آسانسور نصفهجانِ سلف که بیرون آمدیم، گاهگاهی باد خنکی به صورتمان و شالِ آویزان روی سرمان میوزید. دستکم هوا خنکتر از لحظهای بود که پا تند کرده بودیم تا به ون برسیم؛ و ون هم با دهنکجی از ما دور شد.
"Oh simple things, where have you gone...?"
موسیقی دورم را گرفته بود. چشمم به گربهای افتاد که بدنش را کشوقوس داده بود و گوشهای ولو شده بود.
گفتم: «کاش گربه بودم.»
بچهها خندیدند و من، با لحنِ کودکی لجباز و غمگین، گفتم:
«آدم بودن سخته...»
«سخته» را کش دادم.
خیابان تاریکِ میان دو خوابگاه صدایمان میکرد و من بدم نمیآمد به افکارم دامن بزنم؛ راه بروم و مثل کسی که با زخمهایش بازی میکند، گاهی دستی به آنها بکشم.
دانشگاه خاموش بود؛ سوتوکور و غریب. مثل همهچیزِ دیگری که تغییر کرده بود، این هم رنگ دیگری به خود گرفته بود.
آخرین خاطرات، مثل پردهای از سرم عبور میکردند و گره میخوردند به روزهای عجیبِ گذشته.
گفت: «اینکه چیکار کردیم اونقدر درد نداره؛ اینکه چه کارهایی میتونستیم بکنیم، خیلی دردناکه.»
باز افکارِ چموش پا در دنیای خیال میگذاشتند، میرفتند و برمیگشتند.
بغض، گرچه گاهی گلویم را قلقلک میداد، اما خب... جایش نبود.
فرهاد مهراد هم کمی برایمان خواند و در جمعهی غمگینش برایمان سوت زد.
با جملهی «دیگه بریم»
به خودآزاری پایان دادیم و رفتیم.