ویرگول
ورودثبت نام
ستایش باقری
ستایش باقریمعلق میان رویا و واقعیت https://t.me/setayeshbagheriiii
ستایش باقری
ستایش باقری
خواندن ۱ دقیقه·۱۴ روز پیش

کاش گربه بودم!

نیم ساعتی می‌شد که آفتاب فروکش کرده بود و تاریکیِ عزیزم آرام‌آرام آسمان را پر می‌کرد.

از آسانسور نصفه‌جانِ سلف که بیرون آمدیم، گاه‌گاهی باد خنکی به صورتمان و شالِ آویزان روی سرمان می‌وزید. دست‌کم هوا خنک‌تر از لحظه‌ای بود که پا تند کرده بودیم تا به ون برسیم؛ و ون هم با دهن‌کجی از ما دور شد.

"Oh simple things, where have you gone...?"

موسیقی دورم را گرفته بود. چشمم به گربه‌ای افتاد که بدنش را کش‌وقوس داده بود و گوشه‌ای ولو شده بود.

گفتم: «کاش گربه بودم.»

بچه‌ها خندیدند و من، با لحنِ کودکی لجباز و غمگین، گفتم:

«آدم بودن سخته...»

«سخته» را کش دادم.

خیابان تاریکِ میان دو خوابگاه صدایمان می‌کرد و من بدم نمی‌آمد به افکارم دامن بزنم؛ راه بروم و مثل کسی که با زخم‌هایش بازی می‌کند، گاهی دستی به آن‌ها بکشم.

دانشگاه خاموش بود؛ سوت‌وکور و غریب. مثل همه‌چیزِ دیگری که تغییر کرده بود، این هم رنگ دیگری به خود گرفته بود.

آخرین خاطرات، مثل پرده‌ای از سرم عبور می‌کردند و گره می‌خوردند به روزهای عجیبِ گذشته.

گفت: «اینکه چی‌کار کردیم اون‌قدر درد نداره؛ اینکه چه کارهایی می‌تونستیم بکنیم، خیلی دردناکه.»

باز افکارِ چموش پا در دنیای خیال می‌گذاشتند، می‌رفتند و برمی‌گشتند.

بغض، گرچه گاهی گلویم را قلقلک می‌داد، اما خب... جایش نبود.

فرهاد مهراد هم کمی برایمان خواند و در جمعه‌ی غمگینش برایمان سوت زد.

با جمله‌ی «دیگه بریم»

به خودآزاری پایان دادیم و رفتیم.

گربهخاطرات دانشجوییدانشگاهآدم بودنخودآزاری
۸
۰
ستایش باقری
ستایش باقری
معلق میان رویا و واقعیت https://t.me/setayeshbagheriiii
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید