ستایش باقری·۳ روز پیشدر میانهی دلتنگی و پذیرشلحظهنوشت...پخش شدهام روی تخت. دستهایم به تشک تکیه دادهاند و انگشتانم را راهی نوشتن میکنند.
ستایش باقری·۵ روز پیشآغوش شیرینداستان کوتاه...انگشتان آذر به ترتیب و با نظم خاصی روی میز ضربه میزدند...
ستایش باقری·۱ ماه پیشکسی هست که گم نشده باشد؟انگار تکهتکه شدم، پازلی هستم که تکههایش در اتاقی به هم ریخته و بزرگ گم شده، بایستی آنها را پیدا و خود را کامل کنم.باید بلند شوم ولی رمقی…
ستایش باقری·۱ ماه پیشدنیای خیال (لحظهنوشت)برای نمیدانم چندمین بار از دیپسیک خواستم کمکم کند تا بنویسم. او در پیشنهاد اول گفت:«احساست را بنویس.» خودم میدانستم باید از آن بنویسم ولی…
ستایش باقری·۱ ماه پیشغرق شده در زمان+ چهرهت رو وقتیکه شانزده سال داشتی، به یاد دارم. نوجوانی زیبا بودی که چشمات سرشار از غرور بود._ حالا چی؟+ الان فقط در تو زندگی میبینم._ ا…
ستایش باقری·۷ ماه پیشکوچههای دلتنگیگفتم: «شهر انگار کوچیک شده!»ابروهایش را در هم کشید و به دیوار آجری و قدیمی پشتش تکیه داد و گفت:«ما بزرگ شدیم.»آخرین باری که او را اینقدر جد…
ستایش باقری·۱۰ ماه پیشیادآوری یا فراموشی؟!پای حافظهام بدجوری لنگ است، گاهی اصلا خاطراتی که دوستانم تعریف میکنند را به یاد نمیآورم. میگویند: یادت هست آن روز...؟و من گیج و وا رفته…
ستایش باقریدرمدرسه+من·۱۰ ماه پیشتوپی که وارد دروازه نشد...آرام قدم برمیدارم، سخت اطراف را میپایم تا آن چیز گردِ زرد رنگ را پیدا کنم، هوا بدجور مهآلود است، سکوت این درهی سبز گاه برایم ترسناک می…
ستایش باقری·۱ سال پیشقایق کاغذیعجب بارانی! آدم را به زور سوار ماشین زمان میکند و میبرد به روزهای دور.آن روز که آسمان شکم پاره کرده بود و خشمگینانه رعد و برق میزد، به ی…