ستایش باقری·۷ روز پیشمعلق میان صحنههالحظهنوشت... نگران نگاهم میکردند، کف زدند تا مرا از نقطهای که به آن خیره شده بودم، نجات دهند.
ستایش باقری·۱۴ روز پیشکاش گربه بودم!لحظه نوشت...نیم ساعتی میشد که آفتاب فروکش کرده بود و تاریکیِ عزیزم آرامآرام آسمان را پر میکرد...
ستایش باقری·۲۴ روز پیشدر میانهی دلتنگی و پذیرشلحظهنوشت...پخش شدهام روی تخت. دستهایم به تشک تکیه دادهاند و انگشتانم را راهی نوشتن میکنند.
ستایش باقری·۱ ماه پیشآغوش شیرینداستان کوتاه...انگشتان آذر به ترتیب و با نظم خاصی روی میز ضربه میزدند...
ستایش باقری·۲ ماه پیشکسی هست که گم نشده باشد؟انگار تکهتکه شدم، پازلی هستم که تکههایش در اتاقی به هم ریخته و بزرگ گم شده، بایستی آنها را پیدا و خود را کامل کنم.باید بلند شوم ولی رمقی…
ستایش باقری·۲ ماه پیشدنیای خیال (لحظهنوشت)برای نمیدانم چندمین بار از دیپسیک خواستم کمکم کند تا بنویسم. او در پیشنهاد اول گفت:«احساست را بنویس.» خودم میدانستم باید از آن بنویسم ولی…
ستایش باقری·۲ ماه پیشغرق شده در زمان+ چهرهت رو وقتیکه شانزده سال داشتی، به یاد دارم. نوجوانی زیبا بودی که چشمات سرشار از غرور بود._ حالا چی؟+ الان فقط در تو زندگی میبینم._ ا…
ستایش باقری·۷ ماه پیشکوچههای دلتنگیگفتم: «شهر انگار کوچیک شده!»ابروهایش را در هم کشید و به دیوار آجری و قدیمی پشتش تکیه داد و گفت:«ما بزرگ شدیم.»آخرین باری که او را اینقدر جد…
ستایش باقری·۱ سال پیشیادآوری یا فراموشی؟!پای حافظهام بدجوری لنگ است، گاهی اصلا خاطراتی که دوستانم تعریف میکنند را به یاد نمیآورم. میگویند: یادت هست آن روز...؟و من گیج و وا رفته…