
انگار تکهتکه شدم، پازلی هستم که تکههایش در اتاقی به هم ریخته و بزرگ گم شده، بایستی آنها را پیدا و خود را کامل کنم.
باید بلند شوم ولی رمقی در خود نمیبینم، آینده کدر است، به آن زل میزنم، چشمم میسوزد و درد میگیرد، ناگزیر چشم از آن برمیدارم و به جلوی پاهایم نگاه میکنم، به دنبال ردی از تکههای گمشدهی خود میگردم.
شاید کلید این قفل پیچدرپیچ خسته کننده زندگی با حل معماهای درونیام پیدا شود.
گرچه آنچه در بیرون اتفاق میافتد نیز کماثر نیست، مثل سنگی است که مدتی طولانی روی شانهی همهی ما سنگینی میکند، به ظاهر شاید همگی قامتی راست دارند ولی ما زیر این سنگ عظیم جبر جغرافیایی خمیده شدهایم. ته وجودمان خشمی است که به این زودی التیام نمییابد.
در میان آشوب درونی و فشار بیرونی که بیرحمانه شور زندگی را میدزدد، جان تازهای باید به پاهایم بدهم و بروم سراغ درون پر لایهی تاریک و روشنم.
شاید در دل این مسیر، سیاه و سفیدی دنیای بیرون را نیز بهتر کشف کنم.