تنگ شده بود دلم برای ویرگول. نه فقط این ویرگول، حتا برای ویرگولهای بین جملات نه چندان پختهام.
پرسه میزدم توی سایت شاهینکلانتریداتکام. یهو دیدم یه مریضی که بیست دقیقه پیش منتظر بوده تا کارشو انجام بدم، اومد پرسید کی کارش انجام میشه.
همیشه از معطل کردن آدمها بیزارم. از اونایی که معطل میکنن هم همینطور. عذاب وجدان وجودم رو تسخیر کرد، مثل همیشه برای کوچیکترین چیزا.
بعد از انجام کار مریض، سریع برگشتم رو سایت. سایت نیست که، هزارتوی کلانتریه. یهو بعد از نیم ساعت میبینی سر از یه نوشتهای درآوردی که نمیدونی دنبال چی بودی اصلن. هی گشتم تا رسیدم به خرکاری یا کمکاری. از خوندنش حس خرکاری بهم دست میداد. اما ما تنبلیم. بله من تنبلم. و متنفر از این تنبلی. میخوام هرروز و هر ساعت بخونم و بنویسم. اما و هزار امای دیگه دشمن جون میشن و نمیذارن. یهو یاد این میفتم که دارم الان مینویسم. یعنی تنبلی نمیکنم؟ چرا حتی اینم از تنبلیمه. چون با اندیشه نیست. ذهننویسیه. ممنوم از اونی که اسم گذاشت روش. این استفراغه. این پاکسازیه. به قول نیل که یه جا نوشته بود خودکار توی خیالش باهاش حرف زد و بردش به دنیای ذهنش تا پاکسازیش کنه. یادم رفت براش کامنت بذارم .نیل خیلی خوشگل نوشتی. تا اومدم بنویسم برات، پریدم رفتم توی یه مطلب دیگه پاگیر شدم.
الان نمیدونم زمان خلقم بود یا نشرم. خامم. همه با هم قاطی میشه. اما نه، انکگار دستخم داره گرم میشه. این خوبه؟ نمیدونم. خوبیه ویرگول اینه راحتم باهاش و میتونم خرکاریامو توش منتشر کنم، حتی به غلط. الان استاد میگه نه این کار غلطه. آره خودم میدونم. اما به این غلط نیاز دارم تا بتونم ادامه بدم به هر جونکندنی که شده.
دلم میخواست الان نویسنده بودم.کتاب داشتم.یه سایت پر و پیمون داشتم. همهی کتابهای معروف رو خونده بودم و اونایی که خونده بودم رو یادم بود. دلم میخواست همهی آدم حسابیا رو میشناختم و راجع بهشون حرف میزدم یا اصن توی تنهاییام باهاشون همذاتپنداری میکردم. اما و اماهای دیگه حسابی خرکار بودن توم. باید بکشمشون. شایدم یهو نشه. نمیدونم. اما... کوفت و اما.