Shabnam.Shahrasebi |شهنم|·۲۰ ساعت پیشهیچترسجوانی را دیدم پریشاناحوال، مدام در تقویمِ خویش مینگریست و لب میگزید.گفتم: «تو را چه شده است که اینگونه با خود در جنگی؟»گفت: «عمر گذشت و…
Shabnam.Shahrasebi |شهنم|·۲۰ ساعت پیشلال و بینازاهدی بر سرِ راهی نشسته بود و جامه بر تن میدرید که: «فغان از این روزگار! که مردمان همه فاسد شدند و دین از دست برفت و کسی را پروا نیست.»شیخ…
Shabnam.Shahrasebi |شهنم|·۲۰ ساعت پیشگنجینهی رنجگفتم: «تو را چه شده است که اینگونه در عذابی؟»گفت: «از بس دویدم تا شاد باشم، از پای درآمدم. کتابها خواندم و پندها نیوشیدم تا از هر چه درد…
Shabnam.Shahrasebi |شهنم|·۲۰ ساعت پیشعقبگردجوانی را دیدم که چشم بر احوالِ همسایه دوخته بود و زهرِ خشم مینوشید.گفتم: «تو را چه شده است که اینگونه در آتشِ خویش میسوزی؟»گفت: «با هم آ…
Shabnam.Shahrasebi |شهنم|·۷ روز پیشصاحبدلانگفتم: «صاحبخونه بازم اجاره رو بالا برد. کلافهام. تمام پساندازمو دادم و برای پدر و مادرم خونه خریدم، حالا خودم باید هر سال آواره باشم.»زن،…
Shabnam.Shahrasebi |شهنم|·۷ روز پیشخدای کاه یا کوهگفتم: «من شش ماه در انزوای کوهستان به دنبال پژواکی از خدا بودم و نیافتم. تو چطور در این دوزخِ صدا، اینقدر آرامی؟»بدون اینکه سر بلند کند، گ…
Shabnam.Shahrasebi |شهنم|·۷ روز پیشعرفان گُل یا گِلِ عرفانیپیرمرد گفت: «کتابت را خواندم. قشنگ سخن میگویی. اما سوالی دارم؛ اگر همین آن چراغهای این سالن خاموش شوند، این آدمها بروند و فردا هیچکس تو…
Shabnam.Shahrasebi |شهنم|·۱۰ روز پیشدانِ ندانوقتی مینویسم، هیچ ندانم.وقتی میحرفم، همه دانم.خواستم به همین کوتاه، بسنده کنم. ویرگول نگذاشت.اندیشیدیم شاید به همین خاطر نامش ویرگول است.…
Shabnam.Shahrasebi |شهنم|·۱۴ روز پیشهیچآن«بیمصرف شو!»شوکه شد.گفت: «من تمامِ عمر جنگیدم تا "به دردی بخورم"، حالا میگویی هیچ باشم؟»گفتم: «تو ارزشمند نبودی، فقط مفید بودی. مثل یک لب…
Shabnam.Shahrasebi |شهنم|·۱۵ روز پیشسایت یا باتلاقهرچه بیشتر به سایت استاد نگاه میکنم، دیوانهتر میشوم. هر چه میخوانم مجنونتر از قبل میشوم. فکر میکنم خوب باشد. اما شاید نباشد و این خوب…