رفتن همیشه آسونترین کار دنیاست ،اینکه هر جایی آدمایی بودن که برات قابل تحمل نبودن یا فضایی بود که حس کردی داری خفه میشی اینکه از اونجا خارج بشی و بری خیلی ساده هست و شایدم واقعا نیست چون آدم در عین درد کشیدن بخاطر وابستگی نمیتونه یه سری چیزها رو ترک کنه .
ساده ست چون قرار نیست دیگه مسیولیت چیزی رو بپذیری و فقط از چیزایی که آزارت میدن دوری میکنی بدون اینکه بفهمی چرا داری آزار میبینی و سخته بخاطر همونکه گفتم :وابستگی و ترس از تنها شدن و بی پناه شدن.
ولی واقعا رفتن درسته یا موندن و روبرو شدن و پذیرش مسیولیت همه چیز؟
اگه قرار به موندن هست تا کی باید موند ؟تا کجا مسیولیت ما هست و از کجا دیگه باید رفت؟
بنظر خودم تا جایی که ما می رنجیم ،تا جایی که بلد نشدیم ببخشیم ،تا جایی که هنوز دیگران رو گناهکار میدونیم باید بمونیم و بخشش رو یاد بگیریم در دل همون هیاهو که باعث رنجشمون میشه و وقتی تونستیم کنار بقیه فارغ از متفاوت بودنمو از اونها ،دوستشون داشته باشیم و بپذیریم و ببخشیم و بجای محکوم کردن یاد بگیرم و یادبگیریم ...اونوقت شاید یه روزی متوجه بشیم دیگه وقت رفتنه.
دنیا پر از زیبایی و قشنگیه بشرط اینکه توی بزنگاه انتخاب اینکه چی رو ببینیم و چی رو بشنویم و به چه چیزهایی فکر کنیم .انتخابمون زیبایی باشه

هشتم تیرماه ۱۴۰۴