ویرگول
ورودثبت نام
شباهنگام
شباهنگام
شباهنگام
شباهنگام
خواندن ۳ دقیقه·۱۴ روز پیش

نشان تو گه از زمین گاهی ز آسمان جویم...

سلام و درود بر پلتفرم فاخر ویرگول،

عجیبه که یواش یواش حس میکنم داره از اینجا خوشم میاد، باری!
نمیدونم اسمشو چی میشه گذاشت ولی من حس میکنم کلمه‌ای فراتر از دوست داشتن باید وجود داشته باشه.

بذارید خلاصه‌ای از ماجرا رو تعریف کنم.

در روزهایی که در کشوری دیگر تشریف دارم و به معنای واقعی ملالی نیست جز دوری شما( در اینجا مقصود یار است) همه چیز برام عجیبه، ارتباطات انسانی، صحبت کردن با آدما، از ایرانیان مقیم اینجا تا خارجی‌های مقیم خارج!

خلاصه ماجرا اینه که میخوام بهتون بگم که همه چیز جدیده انگار یهویی از اون وضعیتی که در خانه پدر مادر بودی به ناگاه وارد زندگی بزرگسالی میشی و بار مسئولیت بر شما مستولی میشود.

نکته بامزه ماجرا اینه که اتفاقای غیر مترقبه به غایت می‌افتد!

از پشت در موندن در شب سال نو میلادی بگیر تا مشکلات عدیده که اگر فرصت شود در خدمت شما عزیزان به صورت مبسوط عرض خواهم کرد.

در این میان با یار عزیزتر از جان با وسایل ارتباطی گاهی گوش‌هایم از صدای بهشتیش و گاهی چشم‌هایم از جمال پردیس‌گون آن یار مه‌رو مستفیض میشه.

راستش دلمم خیلی براش تنگ شده، اینجا بدون اون یک چیز که نه یک دنیا کم داره. ولی امید است اگر خدای باری تعالی بخواهد ایشان قدم رنجه فرمایند، قدم بر دیدگان این حقیر بذارن و تشریف بیارن در این سرزمین برای تحصیل و تن و جان را به خدمتشان بیارم.

این روزهای قطعی ارتباطات سخت و در عین حال سوزناک بود.

از هر وسیله‌ای برای ارتباط استفاده کردم، حتی پست!
رفتم دفتر پست و خانم مسنی که مسئول پست بود جوری نگاهم کرد که انگار جوانکی لاغر در زمان جوانی خودش هستم.

ناراحت و غمگین

آشفته و در تلاطم

و نگران حال او و هزار یک فکر ذهن و روح و جسممو میخورد...

در این مقال حدیث آرزومندی شاید نگنجد ولی گه گداری که به ضرب و زور با یار شیرین صحبت می‌کنم انگار من نیستم. انگار اون پسر بچه تخس با موهای کج و پر شورم که همه وسایلامو بهش نشون میدم، همون پسربچه که میره فروشگاه اولین کاری که میکرد این بود که خریداشو نشون بده به کسی که دوستش داره. نمیدونستم اون پسر بچه زنده‌ست...

ولی یهو دیدم آره مثل اینکه زنده‌ست، نفس میکشه و منتظر بود...

منتظر بود که برشکند صبا زلف عنبرافشانش...

صداش رو که میشنوم مست میشم

دیگه اون امیر نیستم

همون امیر کوچولو میشم که با دست ماست و ماکارونی میخورد

همون امیر کوچولو که غر میزد

همون امیر کوچولو که میگفت دوووربینمو بده...

و نکته بامزه اینه که وسط اینهمه تلخی، مقاله‌اش چاپ شد و وقتی اسم قشنگشو دیدم انقدر افتخار کردم داشتم هی تو خونه عین احمقا میدوییدم و به همه تقریبا گفتم مقاله‌اش چاپ شده. ^^

خیلی دلم میخواست بتونم بیشتر بنویسم ولی متاسفانه قلم خوبی ندارم.

پ.ن: شالی که در عکس پروفایل بنده مشاهده میشود هدیه ایشون است.

نمیدونم چند بهمن

21 ژانویه

اینجاست که شاعر میفرماید:

You shake my nerves and you rattle my brain
Too much love drives a man insane
You broke my will, but what a thrill
Goodness gracious, great balls of fire

I laughed at love 'cause I thought it was funny
You came along and you moved me honey
I've changed my mind, this love is fine
Goodness gracious, great balls of fire

Kiss me, baby, ooh, feels good
Hold me, baby
Well, I'll still love you like a lover should
You're fine, so kind
Got to tell this world that you're mine, mine, mine, mine

I chew my nails and then I twiddle my thumbs
I'm real nervous, but it sure is fun
Come on, baby, you drive me crazy
Goodness gracious, great balls of fire.

مهاجرتعشق
۵
۴
شباهنگام
شباهنگام
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید