ویرگول
ورودثبت نام
SX7
SX7آماتور
SX7
SX7
خواندن ۳ دقیقه·۱۶ ساعت پیش

عدالت برای مو‌های طلایی (فصل ۱-قسمت ۱)

—----------------------------------------------------------------------------------

من یه مشکلی داشتم و دارم، یه مشکل روانی… من دوست دارم زندگی آدم ها رو نگاه کنم، و درواقع من یه استاکر عمومیم.

همیشه با دوربین خودم زندگی بقیه رو نگاه می‌کردم…: شاد، غمگین، خیانت کار و منحرف. من رازهاشون خبر داشتم، و این بهم حس قدرت می‌داد.

ولی خب دوست من احتمالاً خودت خوب می‌دونی که همه روی این زمین محکوم به مرگ هستیم.

و زمان من یه کم زود فرارسید. بخاطر اعتیادم به اینکار از خواب، غذا و درنهایت از زندگی افتادم… به معنای واقعی کلمه.

من مرگ خیلی عادی داشتم، سکته قلبی بخاطر زندگی ناسالم.

وقتی که مردم در کمال تعجب همه‌چیز سیاه نشد… و همون چیزی که همیشه یه گوشه‌ی ذهنم ازش می‌ترسیدم فرارسید.

یه فرشته جلوی من ایستاده بود، نورانی و مثل داستان ها… تنها مشکلش این بود که مرد بود.

و بعد در کمال ناباوری بهم گفت که قراره به بهشت برم، واقعا خوشحال شدم که قرار نبود برم جهنم، جوری که اون بهم توضیح داد، مثل اینکه چون من در خفا اینکار رو کرده بودم و از این اطلاعات سواستفاده نکرده بودم مشکلی برام پیش نیومده بود.

وقتی مشکل اصلی یعنی رفتن به جهنم حل شد، فقد یه مشکل دیگه مونده بود… من نمی‌خوام بمیرم.

من یه سیلی زدم زیر گوشش گفتم ببین، کاری که میگم رو انجام میدی، فهمیدی… .

باشه خب اینکار رو نکردم. بهتره که حواسم رو جمع کنم، چون نمی‌خوام برگردن دنبالم.

درواقع من با کلی بدبختی، التماس و چونه زنی، بالاخره راضیش کردم که بجای بهشت منو دوباره به زمین بفرسته، ولی… به صورت یه شبح.

یعنی والاترین رتبه در استاکری.

منو به زمین برگردوندن و گفتن که حواسم به خودم باشه، چون یه شبح اگه بمیره… کامل می‌میره. پس بهم هشدار دادن از جن‌گیر ها دوری کنم.

بعد از اینکه برگشتم به زمین من به معنای واقعی کلمه هرکاری دوست داشتم انجام می‌دادم… که البته خلاصه میشه به دیدن همه در هر شرایطی، کم کم یاد گرفتم که قدرت شبح وار خودم رو کنترل کنم.

و کم کم من تونستم خودم رو نشون بدم، و روی محیط اطراف خود تأثیر بذارم. بعد یادم افتاد که، قدرت مسئولیت میاره.

پس من شروع کردم به ادب کردن آدم های بد: یه بار یه گارسون که توی غذای مشتریا تف می‌کرد رو زیرپا دادم، و کلی هم خندیدم… .

و کم کم… خب تصمیم گرفتم شدتش رو بیشتر کنم.

چند نفر رو تا حد مرگ ترسوندم، و خیلی از راز های بزرگ خیلی هارو لو دادم، چون من خود اعدالتم… .

و حالا من اینجام، درست پشت سر تو، که لبه‌ی خیابون منتظری تا چراغ قرمز بشه و رد بشی. البته تو نمیتونی منو ببینی و حتی داستانم رو نشنیدی… ولی مهم نیست، چون الان موضوع اصلی اینه که، تو امروز به یه گربه سنگ پرت کردی، پس بنظرم باید یه کتک حسابی از این دوست کچل گنده‌مون، که جلوت ایستاده بخوری.

شبح از بغل مردی که داشت باهاش صحبت می‌کرد رد میشه، پشت مرد گنده می‌ایسته و خودش رو آماده میکنه، و یه پس گردنی محکم به مرد کچل می‌زنه.

گردن مرد کچل از شدت پس گردنی سرخ شده، شبح آروم از بین اون دوتا کنار می‌کشه، انگار که داره راه رو برای مرد کچل باز می‌کنه.

ولی مرد کچل آروم بر می‌گرده، در کمال خونسردی، از بالا به مردی که شبح داشت باهاش حرف می‌زد نگاه می‌کنه.

اون مرد از خدا بی‌خبر تعجب می‌کنه و ناخودآگاه لبخند خیلی ریزی می‌زنه، همون لحظه مرد کچل دستش رو می‌بره بالا… و چنان سیلی به اون می‌زنه که صداش توی پیاده رو می پیچه و همه نگاه ها به منبع صدا می‌چرخه.

مرد درحالی که روی زمین افتاده میگه: «چرا؟!!!!»

مرد کچل برمی‌گرده و آروم راه خودش رو تا چراغ قرمزه می‌کشه و می‌ره.

مرد از روی زمین بلند میشه و خودش رو می‌تکونه… بعد درحالی که جای سرخ سیلی رو می‌ماله، زیر لب میگه: «مردم دیونه شدن.»

در همین حال، شبح داره از اعماق وجودش می‌خنده. مرد با دستی روی جای سیلی، راه خودش رو می‌کشه و میره. همون لحظه شبح با صدای بلند فریاد می‌زنه: «من خود عدالتم.» و شروع می‌کنه به قه قه زدن.

و ناگهان چشمش می‌خوره به اون طرف خیابون که انگار چنتا دختر دارن یه دختر دیگه رو اذیت می‌کنن، شبح لبخندی می‌زنه...، بعد از وسط خیابون و از درون ماشین های ایستاده رد میشه، تا بره و ببینه موضوع چیه.


#JusticeForGoldenHair

#داستان_کوتاه #ماوراءالطبیعه

داستان کوتاه
۱
۰
SX7
SX7
آماتور
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید