سلام ویرگولیان، حالتون چطوره؟ میگما دقت کردین وقتی میگم "ویرگولیان"، شبیه این فامیلیای ارمنیها میشه؟ سرکیسییان، وارتانیان، میکاییلیان... باحاله.
یه چند روزی میشه که میخواستم بیام و چند کلامی بنویسم ولی موقعیت پیش نمیاومد. مثلا همین سه روز پیش اومدم بنویسم ولی رفتیم بیرون. راستی اینجا (مرکز ادا) دعاگوتون بودم:

همچنین همون سه روز پیش داشتم تو این خرابشده واسهتون عکس میگرفتم که کارت بانکیم گویا حین بیرون آوردن گوشی از تو کیف، میفته و گم میشه و مجبور میشم فرداییش برم بانک یکی جدید بگیرم... اشکال نداره عذاب وجدان نگیرید که راضی به زحمتم نباشید و این حرفا... برج یازده انقضاش بود. هوا هم ابری هستا، ولی بارون نیومده هنوز و به شدت آلوده است.

بعدش، همون سه روز پیش که میخواستم پست بنویسم و نشد، یهو ذهنم پرتاب شده بود به گذشته و یاد دورانی افتادم که پیشدبستانی بودم و یه خانم مربی هم داشتیم که نفری یکی یه دور با شوهرش تو خیابون دیده بودیمش و میومدیم به خودش میگفتیم اونم لبخند شرمگینی میزد و ما هم مثل خر ذوق میکردیم، یه عده هم میدیدن معرکه گرمه، از خودشون داستان تخیلی در میاوردن که اونام خانم مربی و شوهرشو دیدن. ولی من الکی نمیگفتم، واقعا دیده بودم. و جالبه که سکوت پیشه کردم و این رو به خود خانم مربی نگفتم چون خجالت میکشیدم. به جاش اومدم خونه و واسه خواهرم تعریف کردم...

خواهرم در حالی که دراز کشیده بود من بالا سرش نشسته بودم و این اتفاق جذذذذاااب رو میگفتم و اونم میگفت:
-بعد شوهر خانم مربیتون وسط خیابون..
وای یه لحظه خودم از خنده پخش زمین شدم...
یه لحظه...

اِهِم...
میگفت:
-بعد شوهر خانم مربیتون وسط خیابون پیپی کرد؟؟
و خودش ریسه میرفت و منم باهاش میخندیدم و دوباره ادامهی حرفم رو پیش میگرفتم که اونم دوباره حرفمو نصفه میکرد و همین جمله رو تکرار میکرد و دوباره میزد زیر خنده. همینطوری که از خوشنمک بودن خودش چشماش اشک میاومد، میگفت یه وقت اینو واسه بچها تعریف نکنیا! و منم علاوه براینکه این کار رو نمیکردم، حتی وسواس فکری هم میگرفتم که یوقت از دهنم در نره.
هعی... زندگی رو ببین آدمو تا کجاها میبره، حتی از پیپیِ شوهر خانم مربی هم دربغ نمیکنه.

همچنین همون سه روز پیش میخواستم بیام بگم به نوشتههای مسابقهی دنده عقب سر بزنیم و به رفیقامون رای بدیم، همچنین در ستایش منش بزرگوارانهی خودم میخواستم چندبیتی از پویا (یک خوانندهی محبوب در دهه هشتاد) بخونم که میگفت:
مهربونیتو دوست دارم
خانومیتو دوست دارم
با صفا بودنتو
با خدا بودنتو
نینانای نای نینانای دوست دارم (اون یه تیکهای که نانای کردم یادم رفته بود چی میخوند)
راستی! بابام یه ماه پیش قاقالیلی خریده بود و دیدم ئه! لاکی!!! و ازش عکس گرفته بودم تا یه موقع مناسب به شمام نشونش بدم.

اگه نمیدونی قضیهی لاکی چیه:
تو کانال تلگرام چندتا میم از مسیح یونان درست کردم: