ویرگول
ورودثبت نام
Shadi gholamzadeh
Shadi gholamzadehاینجا تمرین داستان‌نویسی می‌کنم💆🏻‍♀️
Shadi gholamzadeh
Shadi gholamzadeh
خواندن ۶ دقیقه·۹ روز پیش

بابای هنرمند من😍-فصل۲ قسمت دوم

بی مقدمه می‌رم سراغ اون روزی که پلنگ‌صورتی، اون مردک عقده‌ای پرادعا که تو زندگی همه می‌خواد فضولی کنه ولی بیش از هرچیز از به هم ریختن اصالت و آبروی خانوادگی خودش و زنش می‌ترسه، دست زن و برادرزنش رو می‌گیره و میاد خونه‌ی ما. اینبار اما بدون اون دوتا قلچماقی که سری پیش باهاش اومده بودن!

پلنگ‌صورتی با اون قد درازش، همون آدمی که گرایش به هرکار بی‌خودی داره و بخاطر همین ویژگیشه که ادای گنگسترارو درمیاره و برخلاف مسیر خانوادگی‌شون که همه دکتر مهندس هستن، اومده سراغ دلالی سنگ‌نمک تا بگه منم آدمم! هرچند که محض ریا، کنکور داده و آخرین و نامربوط‌ترین رشته‌ی مهندسی‌ای که می‌تونست تحصیل کنه رو هم گذرونده: "مهندسی شیلات!"

دائم هم دست زنش رو می‌گیره و به گالری‌های هنری و نمایشگاه و ایونت و خیریه‌های باکلاس و هرجایی که فکر می‌کنه به کلاس و سواد و پز و فرهنگش اضافه می‌شه میره. مخصوصا هم که به خاطر اسمش یعنی "محمدرضا گلزار" یه اعتماد بنفس کاذبی داره و تو نمیری فکر می‌کنه واقعا خوده گلزاره! در نتیجه انقدر بین این آدما و توی این مکانا آبرو و نقطه‌ضعف داره که سر بزنگاه بشه رسواش کرد!

چطور؟

می‌گم بهتون... می‌گم! تمام ماجراها رو تعریف می‌کنم!

اون روز که قرار بود عصر ساعت چهار مهمونا بیان، اصلا روز خوبی نبود!

از صبحش و از دیشبش مامان و بابا درحال دعوا کردن بودن.

و همین‌طور شب و روز قبل‌ترش و قبل‌تر و... اصلا اینطور که فکر می‌کنم اونا همیشه درحال دعوا بودن فقط این اواخر شدت و موضوعش جنجالی شده!

برعکس همیشه که موقع دعواهاشون گوش وایمیستادم و دستامو می‌گرفتم رو گوشام و جوری از خنده به خودم پیچ می‌خوردم که حس می‌کردم الانه که حضوریم در انجمن مُلَوَّث جامگان تیک بخوره اما این چند روز اخیر اینطور نبود؛ چون یک بلای ناشناخته‌ای داشت سر من میومد و دعوا سر بدبخت شدن من بود!

آره دفعه‌های پیش دستامو می‌ذاشتم روی گوشم و می‌خندیدم، چون توی اون فرصت می‌خواستم خنده‌هام تموم بشه و یه استراحتی بین دو خنده کرده باشم و برم سراغ شنیدن ادامه‌ی دعوا!

اما این‌بار نه... این‌بار خشم بود، ترس از آینده‌ای نامعلوم و اتفاقات ناخوشایند بود!

مامان حق داشت داد بزنه، چون نگران بچه‌اش بود!

حق داشت غر بزنه و بگه تو زندگی‌مونو به اینجا کشوندی!

منم دلم می‌خواست داد بزنم و همینا رو بگم!

اینکه برادرزن گلزار، لابد یه آدمیه مثل همون قلچماقای درب و داغون اطرافش، یه آدم بی‌سواد بی‌تربیت و بی‌فرهنگ که دو خط کتاب هم توی زندگیش نخونده.

این فکرا توی خواب هم حتی رهام نمی‌کرد!

یه خوابایی که میزدم زمین هوا میره نمی‌دونی تا کجا می... ببخشید! اعصابم خرده نمی‌دونم چی دارم می‌گم.

مثلا میومدم بابام رو تصور می‌کردم که دیگه نمی‌خنده و دیگران رو مسخره نمی‌کنه، دیگه جلوی مغازه واینمیسته و زاغ‌سیاه بنگاه روبرویی که پاتوق شوهرخاله ساسان هست رو چوب نمی‌زنه. قیافه‌اش هم می‌شه عین اون گربه‌ی تام و جری که هروقت افسردگی می‌گرفت چشماش خمار می‌شد. تصور کردم که وارد مغازه می‌شم و دنبال بابا می‌گردم اما پیداش نمی‌کنم و بعد از کلی گشتن، یه گوشه و میون انبوهی از تابلوهای روی هم چیده پیداش میکنم که کف زمین نشسته و پشتش به منه و روی یه چیزی مثل گاز پیکنیکی خم شده و یه سیخ تو دستشه و منم با دیدن این صحنه فریادی می‌زنم که بابا از جاش می‌پره و با گفتنِ: خوب از فرصت استفاده کردی بابا!

میام از مغازه بیرون و دوباره به سمت خونه‌ی خودم که پر از بدبختیه راه می‌افتم.

آره خونه‌ای رو تصور می‌کردم که توش یه مَرده! و از تصور یه مردی با قد و هیکل غول‌برره و سرکچل و تتو روی گردن و دست و پا و کمر و _کلاََ تتوهاش_ و اینکه چاقو می‌کشه و خَرمست می‌شه و شروع می‌کنه به کتک زدن، وحشت می‌کردم و هزارتا سناریوی جنایی میومد تو ذهنم، مثل تصویر تیتر روزنامه حوادث که نوشته:

باز هم یک قربانی خشونت خانگی، این بار در کاخِ سنگ‌نمک!

اصلا این آدم مجسمه می‌خواد چی کار؟

و بعدش ادای حرف زدن گلزار رو در می‌آوردم:

-می‌خیم ویسی بیریدیر خینیمم میجیسیمی سیفیریش بیدم!

آخه اون یابوی خلافکار، می‌فهمه هنر یعنی چی؟

از یه طرفی هم میومدم خودم رو راضی کنم مثلا می‌گفتم:

-مثبت فکر کن! اصلا کی گفته که تو باید از مهمونا و دوستای خلافش پذیرایی کنی؟ اینا که خیلی پولدارن خب حتما خدمتکار دارین و توی یه قصر زندگی می‌کنی! یا اصلا چقدر ذهنت فقیره! اینا که جلساتشونو تو خونه برگزار نمی‌کنن، معمولا یه پاتوق بیرون از خونه دارن!

اصلا از کجا معلوم؟ شاید از اون خلافکار جنتلمنا باشه!

بعد دوباره می‌نشستم تصور می‌کردم، نکنه به رسم مردان مافیا، یه زن دیگه هم توی زندگیش هست و...

خلاصه که القصه!

تمام اون روزا و شبایی که داشتم مجسمه‌ی سفارشی رو می‌ساختم، به این فکر می‌کردم که انقدر طولش بدم که خودشون منصرف شن، اصلا ای کاش تراشیدنش هزارسال طول بکشه! اما اون گلزارِ عن‌آقا، برامون تعیین تکلیف کرده بود که حتما تا فلان تاریخ کار رو آماده کنیم که درکار خیر تعلل جایز نمی‌باشد! آخ دلم می‌خواست همون سنگ نمک خام رو که ازش داشتم مجسمه در میاوردم فرو کنم تو دماغ مرتیکه تا از بیخ کنده بشه و از ریخت بیفته که دیگه از خونه نتونه بیاد بیرون!

قرمه‌سبزی! اینم مثل شاهین قرمه‌سبزیه و لیاقتش اینه که بنشونیش رو کله‌ی اسب تک‌شاخ!

(توجه: ممکنه براتون از ابتدای داستان سوال شده که من چرا به حضرت قورمه‌سبزی؛ به اَلذَذُالَّذائِذ توهین می‌کنم... اما باید عرض کنم: من از قورمه‌سبزی صحبت نمی‌کنم!)

و اینطوری شد که منم تصمیم گرفتم مجسمه رو به توهین آمیزیِ هرچه تمام‌تر بتراشم تا قشنگ به اون برادرخانم گنگسترش بربخوره، البته اگه اونقدر کودن نباشه تا مفهوم توهین آمیزش رو بفهمه!

بنابراین، طرح یک توالت فرنگی رو تراشیدم که لبه‌اش یک سوسک بزرگ و بالدار روی پاهاش ایستاده و یک تیربار دستشه و داره شلیک می‌کنه!

بماند که بابا با دیدن کار، شروع کرد به حرص خوردن و همینطور که چهاردور خونه رو با زدن به پا و سرش متر می‌کرد گفت:

-می‌خوای منو بدبخت کنی؟ می‌خوای اونا رو بندازی به جون من که دیگه بابا نداشته باشی؟

و منم که تحت تاثیر حرفای مامان و دعواهای گذشته‌شون دیگه بابا برام تبدیل به یک موجود ناامن و غیرقابل اطمینان شده بود، اینجا در جواب یه چیزی می‌گم که...

آخ! هنوزم یادم میاد دلم می‌خواد از شرمندگی محو بشم!

برداشتم و بهش گفتم:

-آره می‌خوام دیگه بابا نداشته باشم، بابایی که خانواده‌اش رو به این بدبختی می‌کشونه و هیچ هنری جز رفتن به دنبال کارای بیخود و غیبت کردن از دیگران و حسادت نداره بهتره که نباشه!

خلاصه که اوضاع خانوادگی‌مون اون روزها به شدت به هم ریخته بود. همه عصبی و افسرده بودیم و اون روزِ ملاقات، این فشار روی همه‌مون به اوج رسیده بود. از طرفی هم ساعت از چهار و نیم گذشته بود و گلزار زنگ زده بود به بابا و گفت تو ترافیکن و مامان هم گفت بمیرن ایشالا!

و این پریشونی و استرس، این فوت کشیدنا و پا تکون دادنا و هی ساعتو نگاه کردنا ادامه داشت تا اینکه زنگ در بالاخره به صدا دراومد!

ادامه دارد...


داستان
۷
۰
Shadi gholamzadeh
Shadi gholamzadeh
اینجا تمرین داستان‌نویسی می‌کنم💆🏻‍♀️
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید