فردای اون شب که قرار شد از مامان راجع به مسائلی که تو بحثا حضور دارن و چیزی ازشون نمیدونم بپرسم، بعد از اینکه صبح شد و چشمام رو باز کردم، تنها چیزی که در طول شب و حتی در طول خواب هم تمام افکارم رو به خودش مشغول کرد و ازش سناریوهای مختلف برای رویا دیدنهام تولید شد، وادارم کرد به اینکه مستقیم و بدون لحظهای تعلل از رو تختم بلند بشم و برم سمت سرویس!
بعد از دقایقی در حالی که با نوک انگشتم داشتم کلید برق رو فشار میدادم تا با دستای خیس، برق نگیرتم، به اطراف خونه نگاهی انداختم. ساکت بود و یه رایحهی نامطبوعی تو فضای خونه پیچیده بود، چیزی شبیه به بوی طویله! هرچی فکر کردم دیدم یه آدم انقدرام نمیتونه اوضاعش خراب باشه و هرچی هم که از قبل خورده باشه دیگه تا اون حدی نیست که شانش رو در حد اَحشام تنزل بده! با همین دلداری دادنا به خودم و با تفکر در چیستی منشا بو، به سمت آشپزخونه میرفتم که با دیدن یک نخ سیگار بین انگشتان مامانم سرجام خشک شدم!
سیگار، گوشی، مامان، موی ژولیده! همونطور روی صندلی میز نهارخوری نشسته بود، از سیگار بین انگشتاش دود بلند میشد و در یه دست دیگهاش گوشی قرار داشت که محو اون بود. سعی کردم برعکس همیشه که بدون فکر کردن دهنمو باز میکنم، سکوت کنم و اینبار رخ بیتفاوتی بگیرم، باید آروم باشم. باید آرامش پیشه کنم تا ببینم دقیقا کجای زندگی این دوتا معتادم! آره، میگم دوتا معتاد، چون اگه قبلا شک داشتم به اعتیاد مامان، الان یقین کردم که بابا دیگه صدی به نود، ترکیبی رو میزنه!
انقدر داغ شدم که خیس بودن دست و صورتم خیلی زود با دمای بدنم خشک شد. بدون اینکه نگاهش کنم در یخچال رو باز کردم، یادم اومد پنیر روی میزه و دوباره درش رو خواستم ببندم اما طاقت نیاوردم و خشمم رو با محکم کوبیدن در یخچال نشون دادم که یخچال تکونی خورد و یه چیزی از بالاش افتاد پایین. هه! پاکت سیگار بود که برعکس افتاده و چند تا نخ هم ازش بیرون ریخت!
مامان اما همچنان بیتفاوت سرش تو گوشیش بود.
نگاهش نمیکردم اما از کنار چشم میتونستم بفهمم که حتی پلک هم نزد! در آن واحد ازش متنفر شده بودم. اولش خواستم نون و پنیر رو بذارم تو سینی و ببرم اتاقم، اصلا از این به بعد نهار و شامم رو هم جدا میخورم... یا نه! اصلا دیگه غذایی که اینا بخوان بهم بدن رو نمیخور...
-چته سگ نیشِت زده؟
خب، خوبه! خودش شروع کرد، پررو پررو با وقاحت تمام جلوی من سیگار میکشه و تظاهر میکنه که اتفاقی نیفتاده، شرم هم خوب چیزیه!
روی صندلی روبروش نشستم و چشمامو ریز کردم:
-یعنی وااااقعا خجالت نمیکشی؟
ناگهان نگاهش رو از گوشی گرفت و همینطور که آروم و به طرزی مکانیکی و رباتگونه، خیلی نرم سرش میچرخید سمت من، طوری بهم زل زد که فهمیدم چرا دیشب بابا از ترسش پشت اپن پناه گرفته بود! با تن صدایی که آرامش ترسناکی توش موج میزد گفت:
-از چی باید خجالت بکشم؟
با اینکه یخورده ته دلم خالی شد، ولی مثل بابا صدام رو بالا بردم که مثلا بگم ازت نمیترسم و دستام رو تو هوا تکون دادم و گفتم:
-از بس کشیدی دیگه حالیت نیست داری جلوی کی چی کار میکنی!
همونطور خیره بهم زل زد؛ یه ثانیه، دو ثانیه، سه ثانیه، ده ثانیه! انگار قلبم تو گردنم نبض میزد و از سکوت بینمون دیگه داشتم تهوع میگرفتم که البته شایدم وجود بوی طویله در ایجادش بیتاثیر نبود! آب دهنم رو قورت دادم طوری که صدای قورت دادنش به گوش رسید!
ناگهان با یه حرکت خم شد و پاکت رو از زمین برداشت و طوری که نتونستم جاخالی بدم، اون رو محکم کوبید تو پیشونیم. انقدر محکم که از اصطکاک ایجاد شده، پاکت چند ثانیهای به پیشونیم چسبیده بود و بعدش افتاد رو میز و دیدم که یه الاغِ نقاشیشده داره از رو پاکت بهم لبخند میزنه!
با اخمی ناشی از ابهام، روی پاکت رو خوندم که نوشته بود:
"سیگار عنبرنسارا
خواص درمانی..."
همینطور در بهت و شگفتی، خیره به الاغِخندان بودم که مامان از روی صندلی بلند شد و رفت و من تنها کاری که تونستم در مواجهه با گندی که زدم کنم، این بود که انگشتم رو تو گوشم ببرم و بخارونمش و تو ذهنم فریاد بزنم: مامان منو ببخخخخخخش!
عصر تو مغازه نشسته بودیم. من بودم و مامان؛ بابا رفته بود چای بگیره و منم بعد از مدتها اومده بودم مغازه. مامان داشت تابلوویترایها رو یکییکی نگاه میکرد که فکر کنم بار جدید بودن. و خب منم... حس عذابوجدان و شرمندگی مثل یک لکه تو ذهنم بود و حتی وقتی موضوع صبح یادم میرفت بازم وجود یه شرم و ناراحتی رو در خودم حس میکردم. حتی از بابا هم خجالت میکشیدم و با دیدن اون هم حس شرمندگی بهم دست میداد. ایکاش دعوام میکردن، ایکاش مامان با گله و شکایت این موضوع رو به بابا میگفت و دوتایی سرزنشم میکردن! اما نه این چیزی گفت و نه اون خبر داره از قضایا و مثل همیشه با دیدن ما، شروع میکنه به بامزهبازی و شوخی کردن و غیبت کردن از این و اون.
بهش خیره بودم، این از صبح که نمیخواستم حتی نگاهش کنم و این از الان که دائم بهش زل میزدم و از درون تقلا میکردم تا یه راهی پیدا کنم برای نشون دادن پشیمونیم. اما اون همچنان آرامش داشت، همچنان با بیاهمیتی و خونسردی، تابلوها رو نگاه میکرد. بازدمی بیرون دادم و روم رو کردم سمت بیرون مغازه و اونور خیابون. برعکس همیشه، شوهرخاله رو تو بنگاه روبرویی ندیدم که نشسته باشه و گرم صحبت با مردا باشه، همین رو بهونه کردم و رو به مامان پرسیدم:
-چه عجب ساسان نیست! تو کدوم مغازه رفته مهمونی؟
همونطور که سرگرم بود:
-باشگاه.
-اوه آفرین، انگار یا این متحول شده یا خاله تحول رو بهش تحمیل کرده!
خب خوبه، جوابم رو داد. فکر نمیکردم باهام صحبت کنه، پس یعنی قهر نیست، بدتر از قهره! چون اصلا اهمیتی به موضوع نمیده و این از صد تا قهر بدتر آدمو تحقیر میکنه! ولی اشکال نداره، حقمه!
داشتم به این فکر میکردم که بابا چرا دیر کرده که یهو یادم اومد هنوز اون سوالا رو از مامان نشده که بپرسم، اومدم دهن باز کنم که:
-سلام!
سرم چرخید سمت یارویی که اومد تو مغازه و سراغ بابا رو گرفت. بهش میخورد سی و خوردهای داشته باشه، شلوار شیشجیب و تیشرت پوشیده و قد خیلی بلندی داشت و لاغر بود، دماغش بزرگ و استخوانی بود مثل دستگیرهی در، موهاش سیاه و مجعد بود مثل یونان باستان. ابروهاش پرپشت و کمان بودن و تهریشاش داشت درمیاومد، بهش میخورد آدم پشمالویی باشه و با دیدنش مجسمهی کینگدیوید تو چشمم نقش بست که یه ماه پیش داشتم سردیسش رو میتراشیدم و فراموش کردم بگم در تراشیدن مجسمه، از سردیس فراتر نرفتم و تبدیلش نکردم به تندیس، چون نه بلد بودم و نه چندان علاقهای داشتم!
-نیست رفته چای بگیره، بذارید بهش زنگ بزنم میاد الان.
این رو مامان گفت که اون یارو هم در پاسخ بهش گفت:
-نه احتیاجی نیست، فقط وقتی اومد بهش بگید محمدرضاگلزار اومده بود پیاش!
والا این یارو بهش بیشتر میخورد محمدرضابیزار باشه تا محمدرضاگلزار! زشت نبودا ولی قناس بود، دیلاق بود، عجیب بود!
مامان گفت:
-باشه، شمارهتون رو داره خودش دیگه؟
و گلزار که درحال بیرون رفتن بود گفت:
-آرهآره... با اجازه!
-به سلامت.
مسیر رفتنش رو دنبال کردم و دیدم مامان هم داره با یه تفکر خاصی مسیر رفتن اونو دنبال میکنه. پنج دقیقهای گذشت که بابا اومد با یه استکان دستهدار شیشهای چای نیمخورده که تودستش بود. اومد تو و مامان هم اومدن اون یارو رو گفت و همچنین گفت:
-بده منم یه قلوپ بخورم.
و چای رو از بابا گرفت و با یکی از شکلاتایی که روی تابلوهای رو میز پراکنده بودن شروع کرد به خوردن.
بلوغ بزرگسالانه، چیزی بود که همون لحظه درک کردم. این دوتا، شب قبل دعوا کرده بودن و ابلهی چون من، باور کرده بودم! اما الان خیلی طبیعی و راحت با هم برخورد میکنن، نمیدونم شاید همین که این چای نیمخوردهی اون رو گرفت، نوعی اقدام برای ادامهی ارتباط باشه! در ادامهی همین فکر بود که برگشتم رو به بابا و پرسیدم:
-بابا این یارو واقعا اسمش محمدرضاگلزاره یا مثل قضیهی برادرزن پلنگصورتی اسم رمزه؟!
صدای فندک زدن و صدای بابا به گوش رسید که گفت:
-نه این خود پلنگصورتیه!
و سیگارش رو روشن کرد و رفت دم مغازه وایساد و در عصر خنک پاییزی شروع کرد به سیگار کشیدن. باد میاومد و دود سیگار رو در هوا به سمت بالا پخش میکرد... .
✍ شادی غلامزاده

کانال تلگرام که محمدرضاگلزار هم توش عضوه: