ویرگول
ورودثبت نام
Shadi gholamzadeh
Shadi gholamzadehنویسنده‌ی رمان "مسیح یونان". آیدی تلگرام و ایتا برای ثبت سفارش: @bookshadi
Shadi gholamzadeh
Shadi gholamzadeh
خواندن ۴ دقیقه·۱ ماه پیش

سیاهی، دیشب خوابت را دیدم!

وقتی ۷سال داشتم، کلاس اول بودم!

وقتی کلاس اول بودم، به اجبار دوستی مادرانه و طی یک برداشت اشتباه با نهال دوست شدم. مادرم می‌گفت: شادی! این همونه که افتاده بود تو بلندش کردی!

اما سوگند می‌خورم که من هرگز این کار را نکرده بودم و به اشتباه شخص دیگری را به جای من گرفته بودند!

«از کودکی اشتباه فهمیده می‌شدم.»

این نهال بود که به من وابسته بود؛

این نهال بود که دائم برایم کاردستی می‌ساخت و من خود نیز خسته شده و به یاد دارم به مهرنوش، هم‌دبیرستانیِ خواهرم می‌گفتم: نهال همه‌اش چیزای چرت و پرت برام درست می‌کنه!

مهرنوش

هم‌دبیرستانیِ خواهرم

دختر مهربانی بود

بود

اما دیگر نیست؛ خودش را کشت!

قصه‌ی عشق بود، آبرو، خشم مادر، جنون...

دختر شیرینی‌فروشیِ معروف شهر؛

خود را از طبقه‌ی آخر ساختمان به حیاط پرت کرد و مغزش متلاشی شد!

رسوایی بدی بود؛

« در کودکی شاهد رسوایی بوده‌ام.»

مادر نهال زن سختی بود، معلم‌مان خانم مصطفی‌زاده، زن مهربانی بود.

می‌گفت: این دوتا به هم خیلی وابسته‌اند!

مادر نهال زن سختی بود، توهم برش داشت که دخترش نوبرش را آورده است..

روزی وارد کلاس شدم؛

تخت‌اول، جای من و نهال

دختری چاق و تخس نشسته بود

ترسیدم، نهال کجاست؟

به مادرم گفتم، او نیز از آن دختر علت بودنش را جویا شد؛

یاد ندارم چه شد اما تا آخر آن روز لعنتی، همچو مگس دم‌گوشم وزوزکنان می‌گفت:

-به خانم مدیر می‌گم، به خانم مدیر می‌گم!

چه چیز را می‌گفت؟ به خاطر ندارم.

اما ترسیدم

اشک ریختم

و جمله‌ای را که برعکس دیگر کودکان هرگز به زبان نیاورده بودم را به زبان آوردم:

-من مامانمو می‌خوام!

مبصر آمد، کلاس سوم بود.

با مهربانی دستم را گرفت و گفت:چی‌شده؟

اما زبانم از بیان وحشت قاصر بود و یک‌بند فقط می‌گفت: مامانمو می‌خوام!

« از کودکی در بیان ضعف‌هایم معذور بودم.»

زان‌پس نهال سرد شد سنگین شد قهر شد.

سال بعد، خانه‌ای دیگر اجاره کردیم، مدرسه نیز عوض شد.

تا مدت‌ها دوستی نداشتم، نمی‌دانم چه شد که سیاهی همنشینم شد!

معصومه سیاهی ناو! فامیل و پسوندش مربوط به قومیت و اصالتش بود، ناو

منطقه‌ای برفراز کوه‌های تالش.

سیاهی، دختری سفیدروی؛

به غایت خنگ و باهوش و باهوش خنگ! چنگی به دلم نمی‌زد اما از بی‌یاری بهتر بود.

بعدها زهره و قناعتی و دیگران نیز اضافه شدند.

سیاهی، همنشین من بود تا کلاس ششم.

سیاهی سفید بود و من سیاه!

« از کودکی سیاه بوده‌ام.»

دیشب خواب سیاهی را دیدم، بزرگ شده بود.

درخواب هم دنبال آدرس و شماره تلفن او بودم تا آن همه CD که به من داد را برایش ببرم. هیچگاه نتوانستم CDهایش را به او پس بدهم، اما سوگند می‌خورم که به خاطر فراموشی نبود!

خواهرم، آن حواس پرت بی‌نظم؛

یکی از CDها را در جایی گذاشت که پیدایش نکردم و چون می‌خواستم همه را کامل ببرم، هرگز نشد که آن‌ها را بتوانم پس بدهم.

« از کودکی کمال‌گرا بودم»

تراژدی قضیه اینجاست که بعدها آن یک دانه CD را یافتم اما افسوس که هیچ نشانی از سیاهی نداشتم و وارد فازی شده بودیم که خط‌های تلفن ثابت یک رقم اضافه گرفته و ترتیب شماره‌ها به هم خورده بود. و از آنجا تا ابد داغ به جانیاوردن امانت سینه‌ام را تنگ می‌کند.

« از کودکی امانت دار بودم»

حرف از سیاهی شد

۱۳ ساله بودم، با دختر عمویم به بقالی محل‌شان رفتیم.

من بستنی عروسکی می‌خواستم و او کیم ساده.

بقال، پیرمردی چاق، به شوخی پرسید:

کیم ساده کیه:

دخترعمویم گفت: من

پرسید عروسک کیه؟

من گفتم: من

رو به دخترعمویم گفت: این که سیاهه!

شوک!

گلویم را فشرد و صدای خفه‌ای با ته‌مایه‌ای لبخند از آن درامد: بعضی عروسکا سیاه هم هستن!

« از کودکی شوکه شونده بودم.»

سیاهی به قبرت بیاید پیرسگ، ثواب‌هایت را نمی‌خواهم؛ گناهانم مال تو!

البته این را هم بگویم، چندان سیاه هم نیستم. گندمگون مناسب‌تر است، خصوصا که با افزایش سن، پوست باز شده و روشن‌تر می‌شوی. هرچند که دماغم نیز ترکیبی از عقاب و انتهایش متصل به خمیربازی آریاست، اما به شما اطمینان می‌دهم چهره‌ی خوبی دارم، شبیه زلیخا؛

منتها از نوع دماغ سالارش!

« از کودکی زلیخا بوده‌ام.»

حرف از زلیخا شد، ۱۶ ساله که بودم، یک روز قرآن را باز کردم و گفتم اسم همسر آینده‌ام را به من نشان بده! کلمه آمد "مبین"؛ زان پس آن‌قدر به خود تلقین می‌کردم و آنقدر با این تلقین قرآن را باز می‌کردم که همان اسم، هربار ظاهر می‌شد و من توهم می‌کردم که این‌ها نشانه است، بماند که چقدر در راه یافتن یوسفِ مبین‌نام یا مبین‌سرشت، حماقت‌ها کرده‌ام!

« در کودکی خرافاتی بوده‌ام»

وقتی ۱۹ سالم شد، برای اولین بار جرقه‌ی عشقی فانتزی در من شعله کشید و عاشق بابالنگ‌درازی ندیده و نشناخته شدم که سه سال عمر مرا گرفت و طی یک دیوانگی، بالاخره پیامش دادم و حرف‌دل گفتم و او نیز فقط دید.

نه سخنی، و نه حتی باد معده‌ای!

« از کودکی دیوانه بوده‌ام.»

وقتی۲۲ سالم شد نوشتم و فقط نوشتم

« از ۲۲ سالگی نویسنده بوده‌ام.»

از ۲۴ سالگی به بعد، چه خواهم بود؟

« بوق ممتد»

کودکینهالسیاهی
۳۱
۱۴
Shadi gholamzadeh
Shadi gholamzadeh
نویسنده‌ی رمان "مسیح یونان". آیدی تلگرام و ایتا برای ثبت سفارش: @bookshadi
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید