برای درک عنوان، باید ابتدا مراجعه کنید به این پست. البته اگه مثل آدم لینک رو آپلود کنه
خب، حالا که موضوع رو متوجه شدین، یکی دیگه از اون چهارتا شعر رو میخوام واسهتون بنویسم که با الهام از کتاب سینوهه و از زبان سینوهه سروده شده، نمیدونم اسمش رو اصلا میشه شعر گذاشت یا نه، چون نه اهل شعر خوندنم و نه اهل شعر گفتن.
امشب نیل
نیل بزرگ
زمزمه میکند
زمزمۀ رود به خاطرم میآورد
آن شب، آن شب منحوس
کاهن بزرگ میخندید
و دندانهایش میدرخشیدند
و با جرقۀ هر دندانش
صائقهای در آسمان ابری دلم زده میشد
در آن معبد تاریک
در آن هزارتوی متعفن بیانتها
لاشۀ اژدهایی زرد رنگ افتاده بود
که از لای دندانهایش
سر بیجان یک زن خودنمایی میکرد
و از گوشهای زن
آبی بنفش به بیرون میریخت
حتما اکنون به سعادت رسیده است
که خود را قربانی خدای خویش نموده!
باید بروم...
مینا
مینای من
آخرین بار
دست در دستان کاهن
تورا دیدم
که داخل معبد شدی
باید بروم!
به ساحل جاودانگی
شاید بتوان ردی از تو یافت
ای نیل!
نفرین بر تو باد
که زمزمههایت
یاد آور رنجهاست
الحق که نامت
استخر خصوصی دیکتاتورهاست!
پ.ن: گویا یک مایعی بنفش رنگ در مغز وجود داره که در اثر آسیب و متلاشی شدن، از گوش بیرون میاد.
