ویرگول
ورودثبت نام
Shadi gholamzadeh
Shadi gholamzadehنویسنده‌ی رمان "مسیح یونان". آیدی تلگرام و ایتا برای ثبت سفارش: @bookshadi
Shadi gholamzadeh
Shadi gholamzadeh
خواندن ۵ دقیقه·۲۲ روز پیش

یک عاشقانه‌ی سه تکه- تکه دوم

پیش‌گفتار: اگر به بخش های ایتالیایی متن فشار بدید، گوگل خودبخود به فارسی ترجمه میکنه.

سوز سردی از درزهای پنجره‌ی توالت به داخل می‌آید که در اثر آن، نوک بینی و انگشتان پا سریع یخ می‌کند. صورت را برکف دست چپ گرفته‌ام و به آرامی و دقت، سبیل‌های نازکش را با قیچی کوچک استیل که در دست دیگر دارم، مرتب می‌کنم. صورت جان دارد، گرم است و نفس می‌کشد و مثل یک نقابِ گوشتینِ روح‌دار آرمیده است.

از شیر کرومیِ زنگ‌زده، آب قطره‌قطره می‌چکشد و هر قطره‌اش با افتادن به درون روشوییِ زردرنگ، به هزار قطره‌ی دیگر تبدیل می‌شود.

همزمان، سرم را بلند کرده و به آینه‌ی زنگار گرفته‌ای که بر دیواری متشکل از کاشی‌های کوچک مربعی سبز آویزان است، نگاه می‌کنم. بالای آینه لامپ روشن است و تصویر فرنگی آبی رنگ و فرسوده که پشت سرم قرار دارد از آن منعکس می‌شود.

نور کم است و چشمانم خوب نمی‌بینند، صورتِ در دست چپ را کمی بالاتر و نزدیک لامپ می‌آورم، بهتر شد.

اجزایش را از زیر نظر می‌گذرانم، دماغ استخوانی و شکسته، چشمان باریک و کشیده؛ شبیه من است!

ته‌ریش‌هایش هم دارند درمی‌آیند، باید آنها را هم بتراشم.

دوباره رو به آینه، هوک ویدئوی جدید را تمرین می‌کنم:

-Ciao! La vera pasta alla gricia, come la faceva mia nonna a Trastevere. Niente panna, solo sapore puro!"

و حین گفتن این دیالوگ، صورت را با دودست مثل بشقابِ پاستا گرفته و نزدیک آینه می‌برم.

بسیار خب، صحنه‌های مورد نیاز بعد از هوک، نماهایی از خیابان و کوچه‌ها و تراس است که باید هنگام ادیت ویدئو آن را لحاظ کنم.

در گرماگرم همین افکار، صدایی آشنا در فضای توالت اِکو می‌شود:

-پدرام...؟

پدرام جانم...؟

پنجره‌ی دستشویی ناگهان باز می‌شود و نوری شدید و سفید رنگ از آن به داخل می‌آید.

انعکاس نام پدرام به کاشی‌های دیوار و سقف و آینه برخورد می‌کرد‌.

پدرام رام رام...

پدرام رام رام...

گوشم سوت می‌کشد و سوز هوای سرد بیشتر شده و ناگهان صورتِ آرمیده در دستم، چشمانش را باز می‌کند و  نامم را صدا می‌زند:

- پِدرو! (pedro)

در همین لحظه با نفس شدیدی که وارد شش‌هایم میکنم بیدار می‌شوم و اولین چیزی که می‌بینم، موهای سیاه و ابروان کمانِ کوچولوی عزیزم است که بالای سرم نشسته و مرا صدا می‌کند.

-عاااا اسم خودتو که شنیدی بیدار شدی!

نگاهی به اطراف می‌اندازم، پنجره‌ی اتاق باز بود و باد سردی می‌وزید و پرده‌ی سفید رنگ اتاق را تکان می‌داد و نور صبحگاهی، تمام فضا را روشن کرده بود.

-پنجره رو باز کردم هوا عوض شه.

دوباره نگاهم به او می‌خورد.

خنده‌ای می‌کند:

-قیافشو نگااااااه، انگار برق گرفته!

و سریعا نفسش را به داخل می‌دهد و خم می‌شود. صورتم، بین دستانش فشرده شده و بوسه‌ای بین بینی و گونه‌ام می‌کارد.

سپس بلند می‌شود و حین رفتن، نفس حبس شده‌اش را بیرون می‌دهد.

و صدایی که پس از چند ثانیه از حال می‌آید:

-پاشو صورتتو بشور بیا صبحونه!


شیرینیِ چای و شوری پنیر لیقوان، جایگزین پروشوتوی شور و شیرین(بیکن ایتالیایی) و پنیر موتزارلا!

-چرا بی‌حوصله‌ای؟

-هوم؟

-می‌گم چرا بی‌حوصله‌ای؟

-حوصله... یَنی چّی؟

تکه‌ی نان بربری را بر میز می‌گذارد و می‌گوید:

-یعنی بی‌انرژی، خسته!

سریعا کمر صاف می‌کنم لبخند می‌زنم و با تکان دادن سر می‌گویم:

-آهان... نه خسته نیستم...

و در حالی که نگاهم به چای شیرین که جایگزین اسپرسو شده است می‌افتد:

-همه چّی عالیه... حالم خوبه!

البته این را هم بگویم، روزهایی می‌شود که اسپرسو هم داریم، به اضافه‌ی مربا و مارمالاد و نان تست و حتی پنیر موتزارلا و بیکن! اما بیکن حلال گاوی که در کارخانه و به شکل صنعتی تهیه شده است و نه سنتی و با دستورالعمل هزارساله.

اصلا اگر منصفانه بخواهم صحبت کنم، به جرئت می‌توانم بگویم پیتزاهایی که همسرم می‌پزد و خمیر آن را با مهارت تهیه می‌کند، هیچ فرقی با اصل آن ندارد و همچنین می‌توانم از ریختن مرغ و خامه و پیازداغ در پاستاآلفردو چشم‌پوشی کنم و سه روز پشت‌سرهم خورشت قورمه‌سبزی را با آن حجم از برنج بخورم و همچنان به چهره‌ی شیرین او لبخند بزنم و دوغ را به سختی قورت بدهم!

به هر حال... همین است دیگر، آری باید شکرگزار باشم!


ظهر است، از خیابانی خلوت و سرپایینی درحال گذر هستم و فیلم‌های ولاگ را ضبط می‌کنم:

-L'aria sopra Teheran è dovuta alla sua posizione ad alta quota...

صدای زنگ خوردن گوشی کلامم را قطع می‌کند. زیرلب می‌غرم:

-Chi è questo idiota!

روی صفحه، نام "پدر خانم" دیده می‌شود.

-به‌به سلام داماد جاااان، حالت چطوره؟

مودب پاسخش را می‌دهم و حتی لبخند هم می‌زنم، گویا قادر است از پشت تلفن مرا ببیند!

-داماد جان! قربون دستت، این آزمایش ما جوابش اومده، عکسشو تو "واس‌تاپ" برات می‌فرستم ببین چی نوشته!

-ببخشید تو چی می‌فرستید؟

-واس‌تاپ واس‌تاپ!

و تلفن را سریع قطع می‌کند.

چندثانیه‌ای به صفحه‌ی تلفن خیره می‌شوم. چرا دیگران گمان می‌کنند چون من خارجی هستم پس حتما باید زبان انگلیسی بلد باشم؟ بازدمی از روی کلافگی بیرون می‌دهم و به سمت ماشین که چندمتر جلوتر پارک کرده‌ام راه میفتم.


چراغ سبز می‌شود و پا را روی گاز می‌گذارم، می‌خواهم با شتاب هرچه تمام‌تر فقط به خانه برسم که ناگهان عابری در مقابلم سبز می‌شود که با ترمزی وحشتناک ماشین را متوقف می‌کنم. خدایا این مردم دیوانه‌اند؟ مگر الان نوبت ماشین‌ها نیست!

-هوووی آروم برون دیگه گلابی!

و در مقابل چشمان حیرت‌زده‌ام رد می‌شود و می‌رود. نفهمیدم، او الان بی‌احترامی کرد؟ تازه طلبکار هم شده است؟

ثانیه‌ای نمی‌گذرد که بوق‌های ممتد در پشت‌سر به صدا در می‌آیند. دستانم همچنان فرمان را سفت چسبیده‌اند، چشمانم را می بندم و نفسی عمیق می‌کشم. بوق‌ها همچنان ادامه دارند که ناگهان شیشه را پایین می‌کشم و سرم را بیرون آورده فریاد می‌زنم:

-Figlio di puttana! Vaffanculo tutti!

و جیغ لاستیک‌های ماشینم به صدا در می‌آیند و از آنجا دور می‌شوم.

دقایقی بعد، با حالی گرفته و اعصابی خرد وارد پارکینگ می‌شوم.

-این همسایه‌مونو می‌بینی؟ خارجیه‌ها از ایتالیا اومده... ئه سلام پدرو خااان!

دلیلی که باعث شد نام ایرانی پدرام را برگزینم، همین زشتی تلفظ بود که به گویش فارسی اصلا نمی‌توانستند pedro را خوب ادا کنند. لعنت به آن ساعتی که نام خود را به این Bastardo گفتم!

-چخبرا مهندس! جانِ من یه بار بگو کاپوچینو!

و به شخص کنار دستش چشم و ابرو می‌آید، گویا که من مسخره‌شان هستم و منتظر شیرین‌کاری جدیدی هستند تا روزشان ساخته شود. دیگر دستم آمده که این مردک چه نیتی دارد!

درحالی که خشم از چشمانم بیرون می‌زد، لبخندی عریض زده و به جای کاپوچینو، زشت‌ترین حرفی که در آن لحظه به ذهنم می‌رسید را به زبان ایتالیایی گفتم... آنقدر زشت که حتی قلم از نوشتنش شرم دارد.

و با گفتن:

-Ciao ciao!

پوزخندی زده و از مقابلش که لبخند برصورتش ماسیده بود گذشتم!

دینگ! طبقه‌ی چهاردهم

پشت در منزل، چند ثانیه‌ای متوقف می‌شوم، چشمانم را می‌بندم و بازدمی بیرون می‌دهم. امروز، هرچه بود گذشت... امروز هرچه بود گذشت! تمام شد و رفت به درک... تمام شد و رفت به درک! آری‌آری باید این را به خود بقبولانم!

سپس در را باز می‌کنم و با لبخند و چهره‌ای شاد به داخل می‌روم!

شادی غلام‌زاده


قسمت قبل:

https://vrgl.ir/R3soF

داستاننویسندگی
۱۷
۴
Shadi gholamzadeh
Shadi gholamzadeh
نویسنده‌ی رمان "مسیح یونان". آیدی تلگرام و ایتا برای ثبت سفارش: @bookshadi
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید