وقتی داستان تموم شد، آهنگ رو پلی کنید.
بوی تند خاک، سطحی سرد و سخت که از زیر پوست صورتش احساس میکرد، صدای غارغار کلاغ و در نهایت شنیدن مکالمهی دو رهگذر که به حال مردی مفلس و بیخانمان تاسف خوردند باعث شد کمکم چشمانش را باز کند. اولین شیئی که چشمانش دید، خزههای بیرون زده از کفپوش سرد و نمناک پیاده رو بود و نیز مورچهای نگونبخت که در حال دست و پا زدن در میان بزاق دهان او، سعی در نجات خود داشت اما به هر سوی که میرفت، از آن مایع چسبناک لعنتی خلاصی نداشت.
با کمک دو کف دستش که خشک شده بودند به زمین فشاری آورد و سرش را بلند کرد. رد آب دهان از گوشهی لب تا پایین چانه اش را خیس کرده و ذرات سیاه شنریزه به صورتش چسبیده بود. بالاخره موفق شد کامل بایستد، کف دستانش را به هم زد و پشت دست راستش را به صورتش کشید و آن خیسی انزجار آور را پاک کرد. باز هم دلش راضی نشد و آستین پالتوی طوسی رنگش را دوباره محکم به همان موضع کشید تا پاک شود.
قفسهی سینهاش سخت درد میکرد، طبیعی است! وقتی تمام شب هیکلت را مست و لایعقل روی کفپوش پیاده رو بیندازی بهتر از این نباید انتظار داشته باشی.
نگاهش را به اطراف انداخت، به جز او در آن پارک خلوت کسی نبود که روی پیادهرو ولو شدهباشد. پس رهگذران به حال او تاسف خورده و پنداشته بودند که او یک بیخانمان است! پوزخندی عصبی زد و به طرف خانه به راه افتاد.
در آپارتمانش را باز کرد و وارد شد، روی مبل دو نفرهای نشست و با خستگی و درد سرش را به عقب برده و تکیه به پشتی مبل داد. خانهاش از تمیزی برق میزد و هر وسیلهای در عین سادگی، در جای خود قرار داشت، بی هیچ ریخت و پاش. شاید به نظر برسد چنین آدمی که شب را در خیابان سپری میکند باید حتما اوضاع خانهاش به هم ریخته و نابسامان باشد، اما این قاعده، استثنائا در مورد او صدق نمیکرد اصلا حتی اطرافیانش هم باور نمیکردند که یک کارآگاه خصوصیِ گرانقیمت، بخواهد شب را آنطور سپری کرده باشد!
چشمانش بسته بود و در سکوت به صدای نفسهای خود گوش میکرد و شکم تخت و لاغرش از هوا پر و خالی میشد. یک سالی میشد که به خود آموخته بود از شکم و ناحیهی دیافراگم نفس بکشد، توصیهی دکتر بود که اینگونه عمل کند تا خوابش درست تنظیم شود. صدای موبایلش را میشنود و سرش را بلند کرده و دندههای بیرون زدهاش به حالت عادی برمیگردد؛ تلفن را پاسخ میدهد:
-باز هم که شمائید خانم سالیوان! فکر میکنم شما پیگیرترین کارفرمای من در تمام دورهی کاری بودید، اگه واقعا انقدر دنبال سرنخ پیداکردن برای دستگیری قاتل نامزدتوناید پس به وجود من چه نیازیه که استخدامش کردین؟ خودتون بشید کارآگاه دیگه! خیلی از پروندهها هستن که بیش از چندسال زمان میبرن تا حل بشن، چه برسه به پروندهی شما که تازه یکسال هم نشده! من درک میکنم حالتون رو و متوجهی احساسات شما هستم، اما شما روز و شب برام نذاشتید؛ هر لحظه، هرجا و تو هر حال میاین سراغ من، لطفا تا خودم نیومدم سراغتون دیگه به من زنگ نزنید!
و تلفن را روی مبل پرت میکند. صورتش از درد جمع میشود و با گفتن آخ، دستش را روی قفسه سینهاش گذاشته و به آرامی آن را ماساژ میدهد. اینگونه نمیشد، باید آب داغ را بر تن سرد و خشک خود میریخت تا کمی کوفتگی و درد را از جان بیرون میکرد.
دقیقهای بعد صدای شرشر آب بود که به گوش میرسید؛ آب گرم و سکوتهای ممتد و جسمی بیحرکت زیر دوش. پروندهای که این روزها ذهنش را درگیر کرده بود، آنقدرها پیچیدگی نداشت که نتواند حلش کند و از یافتن سرنخ عاجز باشد. مسئله اینجا بود که او اصلا نمیخواست قدمی برای حل این پرونده بردارد اما از آنطرف با بیاخلاقی و بیانصافی تمام، نمیخواست به گریچن، یعنی خانم سالیوان حقیقت را بگوید و هربار او را دست به سر میکرد و جواب او را درست و حسابی نمیداد.
آب همچنان شرشر میریخت و در میان صدای آن، حس کرد صدایی از بیرون او را خطاب میکند:
-مارک؟!
در حمام را به سرعت باز کرده و سرش به همراه بخار، از لای در بیرون میآید. جواب میدهد:
-بله؟!
و پس از اندکی مکث، دوباره با صدایی بلندتر و شبیه به فریاد میگوید:
-بله؟!
اما پاسخی نمیشنود. در را میبندد و نگاهش را به کف حمام میاندازد، به گذر آب که سمت خروجی چاه هدایت میشد. آب در مقابل چشمانش سرخ میشود، یعنی تصور میکند که سرخ شده؛ شاید تصور هم نه! شاید او خاطرهای را به یاد میآورد که آبهایی سرخ رنگ، به سمت خروجی چاه هدایت میشدند. این روزها دیگر مرز بین تصور و تداعی خاطرات را گم کرده و نمیدانست دقیقا فرقشان چیست؟ در زندگی خود آنقدر جسد و صحنههای جرم به چشم و حتی در خواب دیده بود که دیگر به بخشی جدایی ناپذیر از ضمیر ناخودآگاه او مبدل گشته بودند.
پشتش لرزید، سردش شد و دوباره به سمت دوش گام برداشت و دوباره بیحرکت، زیر آب ماند و به نقطهای نامعلوم خیره شد. یکسالی میشد که احساس میکرد در این دنیا زندگی نمیکند! یکسالی بود که خوابش به هم ریخته و به توصیهی روانپزشکاش، دارو میخورد و یکسری تمرینات جسمی و ذهنی انجام میداد تا ضمیر ناخودآگاهاش را گول بزند و بتواند راحت به خواب برود، راحت زندگی کند!
پس از دقایقی از حمام بیرون آمد. سبک شده بود اما کماکان هنوز درد داشت؛ تصمیم گرفت دوباره بخوابد. به اتاقش رفت، از روی میز تحریر، قوطی قرصی برداشت. با خوردن این قرص پس از دقایقی به خواب میرفت. به پهلو بر روی تخت خود دراز کشید. دقیقهای به روبرو خیره ماند، حرفهای دکتر را به یادآورد که میگفت:
-تو میتونی یکسری از خاطرات بد رو با تمرین کردن تو ذهنت تغییر بدی و به کلی عوض کنیشون. در واقع با این کار داری ذهن و ضمیر ناخودآگاهت رو گول میزنی و این باعث میشه از ناراحتیهات کاسته شه... .
سپس گویا چیزی یادش آمده باشد، حرکتی کرد و به سمت پایین تخت خم شد تا چیزی بردارد. دوباره به حالت قبل برگشت در حالی که روزنامهای از یک نشریهی محلی به دست داشت که همواره اخبار زرد و پر جنجال منتشر میکرد. آن را باز کرد و نگاهی به تاریخش انداخت، سوم ژانویه ۲۰۲۴ درست یکسال قبل. خبری را خواند که تیتر آن با هایلایتر زرد، رنگ شده و شرح آن نوشته بود:
در شب گذشته جسد زنی به نام "گریچن سالیوان" به طرز دردناکی در حمام خانهی نامزدش پیدا شد. در ساعات اولیه، به نظر میرسید قتلی رخ داده است اما نامزد وی که خودش نیز کارآگاه خصوصی و البته مشهوری است، مدعی شد گریچن به افسردگی مبتلا بوده و خودکشی کرده است! و بدینترتیب، پرونده به سرعت مختومه اعلام میشود. بیایید خوشبین باشیم، او به قتل نرسیده است!
روزنامه را زیر بالش میگذارد، برمیگردد و به پشت میخوابد و به روبرویش، به عکسی دونفره که به دیوار چسبانده شده نگاه میکند. به خودش و گریچن!
خطاب به عکس میگوید:
-تا ابد عاشقتم گریچن، خودت هم میدونی دلیل من واسه کشتنت موجه بود!
و همانطور چشمانش کمکم سنگین شدند و برای چند ساعتی به خواب رفت.
پایان
✍ شادی غلامزاده
پ.ن: شاید بهتر باشه برگردی و یه دور دیگه بخونی!
موسیقی: حیران- کاوه آفاق
(تنها خوانندهی ایرانی که فنِشَم، دیشب هم تو رشت کنسرت داشت و با حسرت بنرش رو از نگاه گذروندم هعععققق)
