سلام،من بالاخره بعد از چند ماه برگشتم. امروز روز خیلی خوبیه، چون بعد از یه مدت طولانی دوباره کابینتا و یخچالمون داره پر از مواد غذایی و مواد شوینده میشه ولی با این تفاوت که این اقلام سفارشیاند! یعنی یه ماکارونی و مایعظرفشویی باید از زنجان و تهران و اراک و شمال و جنوب و همینطور سراسر شهرهای ایران به اینجا پست بشن و طبق زمانبندی که کردم، باید تا الان نیمی از سفارشا رسیده باشن. چون مامان دوبار سفارش داد، یه بار شنبهی دوهفته پیش و یه بار هم شنبهی هفتهی پیش.
از اتاق بیرون میرم و همینطور که از دوتا جعبهی کوچیک و بزرگ که با چسب پهن پوشیده شدن میگذرم، برام سوال میشه که فقط همین دوتا؟
مامان رو میبینیم که مثل همیشه زانوهاشو تا کرده و روی مبل نشسته و کف پاهاش رو هم گذاشته روی مبل. طی این مدت کا به هممون گشنگی داد و ما رو از خرید مواد غذایی از فروشگاه محروم کرده بود، خودشم نسبت به قبل لاغرتر شده، یعنی اگه قبلا ۴۳کیلو بود الان شده ۳۹ کیلو!
البته این فرض منه و میدونین که من همیشه زیاد اغراق میکنم.
ولی خب یه تغییر مثبت هم داشته، و اونم اینه که مداد چشمش دیگه زیر چشماش پخش نمیشه چون دیگه از اون مارک قبلی نمیخره.
همون موقع رفتم تو وسایلاش گشتم که این مارک جدیدی که استفاده میکنه چیه اسمش که همیشه یادآوری کنم همونو بزنه، دیدم سرمهدان روی میزشه که روش نوشته: ساخته شده با روغن بادام!
همچنین جدیدا دیگه بوی عطر نمیده، بلکه بوی ترکیبی از بوی یاس و بوی روغن نارگیل.
بوی یاس از عطر طبیعیه که میزنه و بوی نارگیل هم از روغنیه که به موهای همیشه ژولیدهاش میزنه، البته الان ژولیدگی موهاش کمتر شده!
مامان همینطور که روی اون مبل نشسته، یه دخترچه تو دستشه و داره سفارشایی که به دستش رسیده رو تیک میزنه.
میخوام بپرسم:
چی شده که دیگه اون گوشی رو تو دستت نمیبینم؟
ولی با تصور سخنرانیهای احتمالیش و گفتن از ضرر و زیان گوشی برای چشم و مغز و دست و گردن.. بیخیالش میشم و فقط به این پرسش بسنده میکنم که ای کاش همونم نمیپرسیدم:
-مامان؟ چرا از اون همه اقلامی که پرس و جو میکردی سفارش بدی فقط دوتا جعبه اومده؟
سرش رو بلند کرد و با همون نگاه پوکرفیس همیشگیش_با این تفاوت که دیگه مداد زیر چشمش پخش نیست_ جواب داد:
-فقط همیناس.
پرسیدم:
-خب حالا اینا چیاند؟
-روغن زیتون!
-فقط همین؟ یعنی بقیهی اقلام هفتهی بعد میان؟
-نه اونم همینه!
-اونم روغن زیتونه؟
و تکان دادن سری که یعنی آره!
چندثانیهای گیج میشم و به جعبهها نگاهی میندازم و سرم رو میخارونم، دوباره رو میکنم بهش که با آرامش و بیتوجه، سرش همچنان تو دفترچهاس و میگم:
این همه مدت از گشنگی سوءتغذیه گرفتیم که روغن زیتون بگیری؟
-خب اگه میخواستم اون همه اقلام رو سفارش بدم باید یه دنگ خونه رو میفروختم!
-پس چرا نذاشتی از مغازه چیزی بگیریم؟
سرشو بلند کرد و پلکهای همیشه پایینش بالا رفتن و تونستم بعد از مدتها ببینم رنگ چشماش قهوهای مایل به سیاهه، نه سیاه خالص!
جواب داد:
-اون وقت چجوری باید پول پسانداز میکردم برا خرید اونا؟
و با سر اشاره میکنه به اون دوتا جعبهی روغنزیتون. شیطونه میگفت یهو دیوانه بشم و مثل حیوان درندهای که شکارش رو داره از هم میدره، بیفتم روی اون جعبههای کثافت و تیکه پارهشون کنم و سپس درحالی که قهقهههای بیمارگونه سر میدم، همهی اون بطریها رو خالی کنم در چاه خَلاء!
کظم غیظ میکنم و لاالهالاالله گویان داشتم زیرلب، ترتیب نوامیس زیتون و زیتونزاده و زیتونپرور رو میدادم و سمت اتاقم میرفتم که دیدم در اتاق مامان و بابا بازه، و صدای داریوش هم میاد و بابا هم روی تخت نشسته و به نقطهی نامعلومی خیره شده. اولش خواستم برم تو، بعد گفتم: شاید میخواد تنها باشه.
و بعد دوباره گفتم: خب اگه میخواست تنها باشه در رو میبست، پس رفتم تو!
دیدم همینطور که به یه گوشه زل زده، استکان چای نبات رو هم میده بالا. چای نبات و ترکیب شک برانگیزش با داریوش، وادارم کرد پشت سر هم دماغمو بکشم بالا و اطراف رو نگاه کنم و ردی از سیخ یا پیکنیک پیدا کنم و این کار رو هم مثل تمام مراحل زندگیم، انقدر ضایع انجام دادم که بابا گفت:
-برا من جِسی شدی داری هی بو میکشی؟
با شنیدن اسم "جِسی" یاد "جسی پینکمن" افتادم و با خنده و بدون ثانیهای فکر کردن گفتم:
-ای ناقلا تو هم "برکینگبد" رو دیدی؟
و با روی گشاده ادامه دادم:
-چه لقب هوشمندانهای هم دادی بهما! واقعا هم همینه. توی زندگی ما، تو یه جورایی والتروایت بودی که نقش معاملهگر رو داشتی و منم با تراشیدن سنگنمکا...
حالت تراشیدن مجسمه رو به خودم گرفتم و چشمک زدم:
-نقش همکارت رو داشتم!
ولی نمیدونم چرا بابا انگار هیچی از حرفام نفهمید و در عوض جوری نگاهم کرد که انگار داره به صحنهی ازدواج شاهین و دوستپسر کاناداییش نگاه میکنه! (لازم نیست که یادآوری کنم بابام چقدر از شاهین مشمئز میشه)
در همین اندیشه بودم و هرلحظه مثل لاستیک پنچر شده بیشتر بادم خالی میشد که صدای مامانم منو به خودم آورد که گفت:
-منظورش اون جسی نیست!
برگشتم و پشتسرم رو دیدم که به اتاق اومده بود و بعدش هم با بابا مشغول صحبت از سفارشا (زِکی!) و حرفای روزمره شدن و منم از اتاق اومدم بیرون.
ولی یه چیز برام سوال شد! جسی چی رو بو میکشید؟ من که یادم نمیاد تو کل سریال، جسی عادت داشته به بو کشیدن یا شامهی قوی! معتاد بود و کوکائین میزد ولی بویایی قوی... هیچی ولش کن!
شاید از ابتدای نوشتهی من که شروع کردین به خوندن براتون سوال شده که قضیهی اون مجسمه که چند ماه پیش محمدرضاگلزار یا درواقع همون پلنگصورتی با دارودستهاش اومده بود خونهمون و برای برادرخانمش سفارش داده بود به کجا رسید و چی شد؟
از این به بعد رو باید یه فلش بک بزنم و تمام اون اتفاقات و حوادثی که رخ داد رو کمکم تو قسمتهای مختلف براتون تعریف کنم، چون انقدر زیاد و پیچیدهاند که نمیشه راحت خلاصهاش کرد!
آه... هنوز هم بهش فکر میکنم تا دقایق طولانی متاثر میشم. از طرفی الان که فکر میکنم این تغییراتی که مامان تو خورد و خوراک و وسایل زندگیمون داره ایجاد میکنه، یکی از هدفاش اینه که همهمون یه دور پالایش بشیم و مغز و روح و جسممون از اون حوادث پاکسازی بِش.. چی دارم میگم قضیهی سفارش اقلام که منتفی شد، ما رو باش دلمونو خوش کردیم دیگه سموم کارخونهای و تراریخته و فروریخته نمیخوریم که... اصن ولش بخوام فکر کنم به این موضوع، دوباره باید عفتکلام رو نقض کنم و یادم بیاد چرا با این همه کاری که بابا میکنه ولی بازم بیپولیم!
-دینگدینگ!
صدای گوشیم اومد! اوه ساریناس، از دیشب که بهم پیام داد آنلاین شو میخوام یه چیزی برات تعریف کنم و منم دست به سرش کردم چون میدونستم باز میخواد مزخرفات بین خودش و دوستپسر جفنگتر از خودش رو تعریف کنه، تا الان پیاماشو ندیدم! گوشی رو باز میکنم و میرم تو پیویش
میبینم نوشته: ۱۵۰ پیام ناخوانده!
فلش اسکرول رو میزنم و سریع تمام پیاماش میره بالا و فقط آخرین پیامش مشخص میشه که میگه:
الووو
کجا رفتیییی
این همه حرف زدممم
خوابیدییییی؟؟؟؟؟
و در نهایت هم این استیکر رو فرستاد:

فعلا، پاکا پاکا👋🏻