اون لحظهای که زنگ در به صدا در اومد، هرکدوم توی هرحالتی که بودیم، در همون حال متوقف شدیم و نگاهمون رفت سمت آیفون. همزمان سه نفری رفتیم جلوی نمایشگر تا ببینیم قیافههاشون چه شکلیه، اما اونا انگار زرنگتر بودن و بعد از زدن زنگ، از جلوی دوربین آیفون رفته بودن کنار!
هیچکدوم هیچ حرکتی برای باز کردن در نکردیم. من مامان رو نگاه میکردم و مامان هم بابا رو، و بابا که قوز کرده و همچنان به نمایشگر خیره بود و پشتش رو میخاروند، متوجهی نگاه ما شد.
دستش رو از خاروندن متوقف کرد و صاف وایساد. دستاشو از هم باز کرد و یه دستشو گذاشت پس کلهی من و یه دستش هم رو شونهی مامان و در توفیقی اجباری (خیلی اجباری!) ما رو چسبوند به خودش و یه جملهای گفت که خدایی یادم نمیاد چون اون لحظه تمرکزم کلا متوقف شده بود و در اون نمای نزدیک، فقط لوگوی سورمهای رنگ مرد چوگانسوار رو میدیدم که گوشهی پولیور نارنجی بابا نقش بسته بود و همچنین مامان رو میدیدم که پوکر فیس به بابا نگاه میکرد!
در اون لحظه فقط صدای زنگ دوم میتونست فوران آتشفشان محبت خانوادگی رو به پایان برسونه و باعث بشه بابا دستش رو از کلهی من برداره و با انگشتش دکمهی آیفون رو بزنه!
پلنگصورتی این بار کت و شلوار پوشیده و علاوه بر پیرایش و عطر و اصلاح، یه عینک با شیشهی زردرنگ هم زده بود که بلندیِ پز و افادهاش رو از زیگورات نمرود هم بالاتر برده بود!
زنش؟ امان از زنش! از شدت زیبایی، یه پا دختر صدامحسین بود برا خودش! صورت و بدن توپر و پک و پوز قشنگ و حالت دار، با این تفاوت که چشماش سبز بودن.
خب پس میتونیم احتمال بدیم چشمای برادرزن پلنگ صورتی هم سبزه و این به ترسناکیش میافزایه و درست درهمین لحظه که داشتم یه گولاخ چشم سبز رو تصور میکردم، با صحنهای مواجه شدم که حاضرم سوگند بخورم اگه یه پرتغال و یه چاقو میدادی دستم، حتما از آرنج قطعش میکردم!
جوانی با قد متوسط نه چندان بلند و نه چندان کوتاه. سیَهچشم و زرد روی و مشکی موی... چرا اینطوری حرف میزنم؟
آقا خلاصه موهاشو ازین مدل جنتلمنیا شونه کرده بود مثل فیلم خارجیا با روغن و ژل چسبونده بودهشون به کف سرش و یه طرهای هم روی پیشونیش ریخته بود و یک سبیل مدادی نازک و کوتاه هم داشت و سرتاپا مشکی پوشیده بود ینی پالتو و شلوار و پیراهن و همه چی. یه شال ابریشمی طرح دار هم رو گردنش انداخته بود که ایجاب میکرد لحظهی ورودش، صحنه آهسته شده و آهنگ آنشرلی پخش میشد. اون لحظهای که هوا ابری و تابش نور سفید جوری بود که آدما موقع ورود به خونه، در حالهای از نور محو سفید میان تو و با اون عطر خوشبوی لعنتیشون هوش و حواس آدم رو پرت میکنن!
و بله، این نگاههای شگفتزدهی من و مامان و بابا بود که بین هم رد و بدل میشد!
بابا به پلنگصورتی دست داد و پلنگ صورتی با بابا روبوسی کرد، اون شازدهی جنتلمن متشخص همه چی تمام هم با بابا دست داد و اینبار بابا میخواست بنا به رسوم ایرانی باهاش روبوسی کنه که طرف یا متوجه نشد یا از روی غروری که سرتاپاشو فرا گرفته بود رد شد و امان نداد! و بابا هم گردنش رو که کمی مایل به جلو برد بود مایل به چپ کرد و مصلحتی ماساژش داد!
دقایقی بعد، این پذیرایی خونه بود که پنج نفر روی مبلها نشسته بودن. یعنی من، مامان و از اونطرف هم گلزار و زنش و برادرزنش که دستش رو برده بود زیر چونهاش و مثل ژست عکس صادق هدایت بعد از اولین خودکشیش به یه نقطهی نامعلوم خیره شده بود!
و اما صدای بابا از دور شنیده میشد که دم در داشت تمام تلاشش رو میکرد تا آقای شفتالوچیان رو دک کنه که انگار کمین کرده بود تا بابا رو جلوی در ببینه و مثل بختک بیفته روش تا از غصهی برادرزنش که ارث همه رو کشیده بود بالا براش درد و دل کنه. اصلا هم توجه نداشت که آقا دیگه وقتتو نگیرم برو برای اون احشامی که وارد طویلهتون شدن علوفه بریز و همینطور هی میگفت و میگفت و ما هم در سکوت فقط نشسته بودیم تا اینکه یهو صدای نسبتا بلند بابا از جلوی در میاد که میگه:
-بله خانم!
مامان کمی از جاش تکون میخوره و گُنگ و پرسشگر به سمت درد نگاه میکنه و دوباره صدای بابا میاد:
-باشه خانم اومدم اومدم!
و به این ترتیب یه خداحافظی سرسری میکنه و در رو میبنده میاد تو!
همینطور به سمت پذیرایی میاد و میشینه روی مبل که یهو صدای بلندی از تلویزیون باعث شد همه یه ویبرهی ریزی برن انگاری که ینفر به طور همزمان به پهلوشون انگشت فرو کرده! به من، مامان، گلزار و زنش! همه به جز داماد که فقط نگاهش از نقطهی نامعلوم، چرخید به تلویزیون و پس از ثانیهای دوباره چرخید به نامعلوم!
بابا هم که از جاش نیمخیز شده بود تا کنترل رو از جای نشستنش برداره، لبخندی به عرض شرم و پهنای ضایعگی زده بود و همزمان اون رو پشت و رو میکرد تا ببینه جای سالمی بهش مونده یا نه!
تلویزیون همینطور صحبت میکرد و از بز وحشیکوهی میگفت که در بیابانهای اوکلاهاما برای محافظت از گلهی خود...
اینجاشو دیگه تلویزیون خاموش شد که پلنگصورتی گفت:
-لابد ادامهی مستند میخواست بگه که بزکوهی برای محافظت از گلهی خود به مبارزهی بوکس زیرزمینی در برابر بزهای غریبه میرود!
و خوده بیمزهاش به این حرفش میخنده و ننه بابای منم مصلحتی لبخند میزنن و زنش هم با دستش ضربه آرومی میزنه به پای شوهره و با یه لبخند شرمگین به همه یه نگاهی مینداره و همچنین به برادرش که به همان نقطهی نامعلوم خیرهاس!
دوباره سکوت میشه. البته سکوت از سمت ما و توی اون جو سنگین که همه _و حتی بابا!_ ساکت نشسته بودیم، فقط آدم حرفمفتزنی مثل پلنگصورتی میتونست جمع رو تو دست بگیره و دخترصدامحسین هم هراز چندگاهی یه لبخند موقر بزنه و برادرش هم همچنان دستش رو نگهداره زیر چونهاش و به یه نقطهی نامعلوم خیره بشه!
تا اینکه بالاخره بابا سکوتش رو میشکنه و سراغ پدر و مادر برادرخانم محترم آقای گلزار رو میگیره. یعنی درواقع به جفنگ گفتنای پلنگصورتی پایان میده و زنش هم همکاری میکنه که زودتر از شوهرش پاسخ میده و همینطور که نگاهش رو به برادرش و به ماها میچرخوند گفت:
-والا پدرمون که ده ماهی میشه که به رحمت خدا رفتن و ما رو با کوهی از مسئولیت کارخونهها و شرکتا تنها گذاشتن، مادرمون هم یه کم ناخوشاحوال بودن به خاطر کهولت سن..
همین لحظه مامان یه "آخی" تعارفی و به نشانهی ادب گفت و زن گلزار هم یه "سلامت باشید" تحویلش داد و در ادامه گفت:
-این شد که با "امیرشرزین" جان فعلا اومدیم تا مجسمهی سفارشی رو ببینیم!
با خودم گفتم والا این امیرشرزین جانی که من دیدم خودش یه پا مجسمهاس نمیدونم دیگه مجسمه برای چی لازمش میشه!
زنه یا بهتره بگم خواهرجانِ آینده، با یه لبخندی هم به سرتاپای من نگاه کرد که نفهمیدم منظورش واقعا از اون حرف، مجسمه بود یا تراشندهی مجسمه و یا توهین به تراشندهی مجسمه! و یقین کردم که بعد از دیدن خوده مجسمه با اون طرح سوسک روی توالتفرنگی، قطعا منظورش توهین به تراشندهی مجسمه خواهد بود!
وای وای امان از مجسمه! حالا چه خاکی باید بر سر میریختم؟ این شازدهشون نه تنها مفهوم توهینآمیزش رو میفهمید که هیچ، مطمئنم با اون رخ جدیای که داره آنچنان توهینی بهم میکرد که از سوزشش غدهی پانکراسم تو اسید معده حل بشه!
و بعله! مگه ممکنه فضول معرکه با شنیدن کلمهی مجسمه از دهن زنش، ما رو به سمت اتاق هدایت نکنه که بریم از هنر حرف بزنیم؟
ادامه دارد...
فعلا پاکاپاکا👋🏻
