ویرگول
ورودثبت نام
شادی
شادینوشتن از چیزهایی که لابه‌لای کار و زندگی اتفاق می‌افتن! پرسه‌زنی در میان علایق، هنر، صداها و قصه‌ها...کشف و اجرای رازهای تولیدمحتوا
شادی
شادی
خواندن ۳ دقیقه·۲۰ ساعت پیش

جدایی‌ که کمتر دربارش گفته شده!

کاش می‌شد برای بعضی رفتن‌ها، یه دلیل واضح پیدا کرد.
یه جمله‌ی نهایی، یه «دیگه نمی‌خوام» صریح، یه دعوا که حداقل بفهمی کجای قصه تموم شد.
اما بعضی جدایی‌ها این‌طوری نیستن.
یه روز می‌بینی دیر جواب می‌ده، یه روز می‌بینی دیگه با تو هم‌دل نیست، یه روز می‌بینی خبرهای خوبش رو به تو نمی‌گه و بعد... بدون اینکه اتفاق بزرگی افتاده باشه، می‌فهمی تموم شده.
نه رسمی. نه شفاف. نه حتی محترمانه.
فقط یه قطع شدنِ آروم، مثل خاموش شدن چراغِ یه اتاق که سال‌ها توش زندگی می‌کردی.
و عجیب‌ترین بخشش اینه که کسی درباره‌ی این مدل جدایی حرف نمی‌زنه.همه درباره‌ی جدایی عاشقانه می‌نویسن.
اما جدایی از دوست صمیمی؟
انگار باید قورتش بدی و وانمود کنی اتفاقی نیفتاده.
در حالی که حقیقت اینه:
گاهی جدایی از دوست صمیمی، از خیلی رابطه‌های عاشقانه دردناک‌تره.
چون تو دوستی، معمولا «شاهدِ زندگیِ هم» بودین.
نه فقط عاشق هم، بلکه هم‌مسیر، هم‌راز و... .
و وقتی اون آدم می‌ره—مخصوصا وقتی بی‌دلیلِ روشن—تو فقط یک نفر رو از دست نمی‌دی.
یه تکه از روایتِ خودت رو از دست می‌دی.

چرا کسی درباره‌ی این جدایی‌ها یا صمیمیت‌های از دست رفته حرف نمی‌زنه؟
شاید چون هیچ چارچوب مشخصی براش نداریم یا شاید هم دوستی‌ها مثل رابطه‌ی عاشقانه “تعریف” نشدند:
نه قرار مشخصی دارن، نه تعهدِ نوشته‌شده‌ای، نه نقطه‌ی پایانِ رسمی.
برای همین وقتی تموم می‌شن، انگار “حق” نداری عزاداری کنی.حق نداری بگی دلم شکست.
چون مردم سریع می‌گن:«خب دوست بوده دیگه…»
اما همین فقط دوست بودن، بعضی وقت‌ها بزرگ‌ترین فاجعه‌ست.
چون تو فکر می‌کردی جات محکمه.
فکر می‌کردی این آدم، از اون آدم‌هایی نیست که یهو غیب می‌شن. گاهی، یه چیز دیگه هم میاد وسط: حسادت.
نه از جنس بچگانه‌اش. از اون جنس خاموش و سنگینی که آدم حتی از گفتنش خجالت می‌کشه.
وقتی دوست صمیمیت دور می‌شه و تو می‌بینی با یکی دیگه نزدیک‌تره، شادتره، گرم‌تره…یه چیزی توی دلت جمع می‌شه. از یه طرف دلت می‌خواد خوشحال باشی براش.از یه طرف حس می‌کنی جا موندی، حذف شدی و البته بنظرم حسادت اینجا، خیلی وقت‌ها اسمِ واقعیش نیست. اسم واقعیش ترس از بی‌ارزش شدنه. اسم واقعیش سوگِ بی‌خداحافظیه یا واقعیش اینه که تو هنوز توی رابطه‌ای که تموم شده، دنبالِ جواب سوالت می‌گردی. و بدترین مدل درد، همینه:
دردی که دلیلش رو نمی‌دونی. چون ذهن، با ندونستن کنار نمی‌آد. پس شروع می‌کنه سناریو ساختن و سوال‌های بی جواب بیشتری ایجاد میشه و آدم توی این سوال‌ها، بی‌صدا فرسوده می‌شه.

اما یه نکته‌ی مهم هست که نباید فراموش کرد:
همه‌ی پایان‌ها الزاما به خاطر بد بودنِ تو نیست.گاهی آدم‌ها ظرفیتِ گفتن ندارن.ظرفیتِ روبه‌رو شدن ندارن. ظرفیتِ توضیح دادنِ احساساتشون رو ندارن. ساده‌ترین کار رو انتخاب می‌کنن: حذف کردن.این واقعیت، شاید خیلی عادلانه نباشه… ولی واقعیه.

پس توی این جدایی‌ها، به جای اینکه فقط دنبال “مقصر” بگردیم، شاید بهتره دنبال “واقعیت” بگردیم:

  • آیا ما هنوز هم‌مسیر بودیم؟

  • آیا یکی‌مون رشد کرد و یکی‌مون جا موند؟

  • آیا سوءتفاهمی بود که هیچ‌وقت گفته نشد؟

  • یا فقط… آدم‌ها تغییر کردن؟

و یه بخش تلخ‌ترش اینه:
گاهی دوست صمیمی، بهترین آدمِ زندگیت نیست؛ فقط نزدیک‌ترین آدمِ اون دوره‌ی زندگیت بوده. و وقتی دوره عوض می‌شه، رابطه هم ممکنه عوض بشه حتی اگر دردناک باشه. اما این باعث نمی‌شه تو حق نداشته باشی ناراحت بشی.تو حق داری عزاداری کنی.حق داری دلت تنگ بشه.

فقط یه چیز رو یادت نره:

اگه کسی بی‌دلیل و بی‌حرف رفت، تو مجبور نیستی تا آخر عمر دنبال دلیلش بدویی گاهی تنها کاری که می‌تونی بکنی اینه که با خودت مهربون‌تر باشی، و قبول کنی بعضی «خداحافظی‌ها» هیچ‌وقت گفته نمی‌شن.

آخرش، می‌خوام ازتون بپرسم:

  • تا حالا جداییِ بی‌دلیل از دوست صمیمی داشتین؟

  • اگه می‌تونستین یه جمله به اون دوست بگین، چی می‌گفتین؟

جداییعاشقانهعزاداریدوست
۱
۰
شادی
شادی
نوشتن از چیزهایی که لابه‌لای کار و زندگی اتفاق می‌افتن! پرسه‌زنی در میان علایق، هنر، صداها و قصه‌ها...کشف و اجرای رازهای تولیدمحتوا
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید