Hanita·۸ ساعت پیشرمان جنون [Part5]جــنــونــــ🎶🃏 #P5دنیا دور سرم میچرخید و هر لحظه حس میکردم قراره تمام محتویات معده م رو بیرون بریزم...سعی کردم بیتفاوت باشم آروم از روی…
Hanita·۸ ساعت پیشرمان جنون [Part4]جــنــونــــ🎶🃏 #P4آیکون سبز رو کشیدم و مثل همیشه بیتفاوت جواب دادم +بله صدای خش خشی اومد انگار داشت جا به جا میشد -الو......سلام
Hanita·۹ ساعت پیشرمان جنون [Part3]جــنــونــــ🎶🃏 #P4آیکون سبز رو کشیدم و مثل همیشه بیتفاوت جواب دادم +بله صدای خش خشی اومد انگار داشت جا به جا میشد -الو......سلام
Vahid Rezaee·۱ روز پیشاولای تابستون، وسطای تیریه کِرمی بود که باید باهات حرف میزدم…اینکه بپرسم: «الان ساعت چنده؟»تو بگی: «سه و نیم.»من بگم: «ساعتِ خودتون دیگه؟»و تو چشمات گرد بشه و بع…
M A H Y A·۱ روز پیشداستان ماریا - پارت چهل و چهارمساعاتی بعد، اتاق در سکوتی دلنشین فرو رفته بود. پنجره نیمهباز بود و نسیم خنک شب، پردههای سفید را به نرمی تکان میداد. ماریا در آغوش چارلز…
" سمفونی کلمات "·۳ روز پیشدنیای عاشق کُشمن دوران کودکی و نوجوانی ام را در این محله گذراندهام ، بهترین خاطرات من متعلق به همین محله هستند. هجده سالم که شد به کشور دیگری مهاجرت کرد…
M A H Y A·۳ روز پیشداستان ماریا - پارت چهل و سومماریا لبهی تختش نشسته بود. آرنجهایش را روی زانوهایش گذاشته بود و انگشتانش در هم گره خورده بودند. نگاهش به نقطهای نامعلوم در اتاق دوخته ش…
پتریکور·۳ روز پیششاید بهترین روزم گذشته...همون طور که دستت رو به سمتم گرفته بودی، دوباره صدام زدی. و من برای اولین بار فهمیدم که زیباترین اسم جهان رو دارم...
M A H Y A·۵ روز پیشداستان ماریا - پارت چهل و دومدرِ اتاق کار چارلز با صدایی سنگین پشت سرشان بسته شد. کاترین بیآنکه حتی پشت سرش را نگاه کند، با قدمهایی تند به طرف اتاق ماریا میرفت. صدای…