سحر صابر | شاعر و نویسنده و روایتگر جوان·۲ روز پیش«نبض من، نام توست»چشمانم دیگر تاب نگریستن ندارند…جز تو، همه جهان سیاه و بیصداست.خاطرهی نگاهت تنها نوریست که قلبم را زنده نگه میدارد.نبضم، بیتو، نیست؛و م…
سحر غزانی·۴ روز پیشکوتوله ی دماغ گنده ی چشم رنگیکوتوله: من همیشه دلم میخواست یکی باشه که باهام حرف بزنه مخصوصا اون خانوم کوتوله که چشمای رنگی و دماغ خیلی بزرگی داشتو همیشه یه لباس قرمز با…
سحر غزانی·۴ روز پیشحرف های یک دیوانه با مادرش«۱»من حتی زمانی که آدری اسلحه راسمت مغزم نشانه گرفته بودهمچنان داشتم به این فکر میکردماگر من بمیرم سوسک های خانه را چه کسی خواهد کشتمیدانی ما…
علیرضا جنبشی·۴ روز پیشدل دله کردمارامش جانی و دلم در تب و تابتتو جان منی و منم در هیجانتنفرین شده ام در غم عشق تو بمیرمتو روح منی یار منی دل به فدایتبیماری من شد غم دوریت ا…
شاهرخ خیرخواهدر،نویسنده رمان مقاله ،وآرایه های ادبی·۶ روز پیشنفسوقتی نفس میکشم،تو از میان شاخههای باد عبور میکنیو در ریهام لانه میسازی،مثل کبوتری که خانهی خودش را در آسمان بنا کرده باشد.دلم به سادگ…
@faria_writer·۷ روز پیشپارت رمان «خانوم خبرنگار»شادیسریع دستای سخت و گرمش رو گرفتم توی دستام- خانوم!! به پسر اربابتون یعنی... کا.. کا-کاژه- اره کاژه... مگه نمیگید اینجا مال اونه؟ میشه…
@faria_writer·۸ روز پیشپارت ۵ رمان «خانوم خبرنگار»پارت5💞شادی💞یک نفس عمیق کشیدلبخندی روی لب داشت اما پشت لبخندش هیچ ذوقی نبود...
@faria_writer·۸ روز پیشپارت 4 رمان «خانوم خبرنگار»💞 شادی💞انقدر به در کوبیده بودم که تموم دستم کبود شده بود... بی حال پشت در افتادمو به دیوار خیره شدم... بیست روز دیگه باید سی میلیون جمع م…