
از اینجایی که من وایسادم تا جنون اون شخصیت داستانی در کتاب «بیپناه» چقدر فاصلهست؟ چقدر مونده که من به اون نقطه برسم؟
از اینجا و این تاریخی که وایسادم و دارم به گذشته و وضعیت فعلی جایی که توش زندگی میکنم نگاه میندازم، یعنی ایران، در مقایسه با داستان «بیپناه» خودم رو این روزها تو همین وضعیت شکنندهای میبینم که شخصیت اصلی داستان توش قرار گرفته.
داستان بیپناه، داستان زنیه که خیلی وقته از زندگی دست کشیده. خونوادهای داره با دو تا بچهی کوچیک که به توجه و مراقبت و عشق اون نیاز دارن، با همسری که بخاطر شرایط اقتصادی و فشاری که داره تحمل میکنه انگار خودش رو فراموش کرده و وقف کار شده و در تلاشه تا کیفیت زندگی توی اون شهر کوچیک رو برای خودش و خانوادهی کوچیکش قابل تحملتر و بهتر کنه. اون هم انگار از این توجه و نگاه همسرش به بیرون پنجره، به جایی دورتر از این خونه، ناامیده و نگرانه.
هرجای داستان که بین حرفها و توصیفات دقیق زن غرق میشدم و به رفتارش فکر میکردم، یاد خودم میافتادم و خیلیهای دیگه که انگار دیگه حس آدم بودن، ارزشمند بودن، مفید بودن از وجودمون رفته. انگار یه جایی تصمیم گرفته باشیم همه با هم وایسیم کنار اون زن و ما هم فقط به بیرون پنجره و روایت آدمهای دیگه نگاه کنیم و از خودمون غافل بشیم.
پناهجوها: اینها همون کسایی هستن که اون داره بهشون نگاه میکنه. شاید فکر میکنه میتونه نجاتشون بده، مخصوصا اونجا که هرچی لباس و پتو و وسیلهی بهدردبخور تو خونهش داره، بارِ ماشین میکنه و میره سمتشون و بین پناهجوها تقسیمشون میکنه.
هرجا از خنده و نگاههای معصومانهی پسر و دخترش حرف میزنه، از حسرت و دلتنگی هم میگه. کنارشونه و دلتنگشون شده، شاید بخاطر این افسردگی لعنتی که وقتی دچارش میشی بین تو و آدمهای نزدیکت هم کیلومترها فاصله میندازه. این افسردگی همون امیدیه که از دلت رفته، دلخوشیای که دست نیافتنی به نظر میرسه و آدمهایی که فکر میکنی حتی اگه تلاش کنی و دست و پا بزنی، باز هم نمیتونی بهشون برگردی. شاید که نه… این حتما خود افسردگیه. افسردگی بعد از بارها و بارها از دست دادن، رنج کشیدن، دویدن و نرسیدن، احساس بیارزشی، احساس پوچی…تمام احساسات یه آدم شکستخوردهی محکوم به فراموشی!
مهاجرهای توی شهر نقطهی آخر اتصال این زن به احساساتش، به خودش، به زندگیه. حداقل من که اینجوری فکر میکنم.
خودم رو میذارم جای اون و به تمام رفتهها و کشتهشدهها فکر میکنم که احتمالا به اندازهی مایی که موندیم، آزادی رو دور از دسترس و دور از تصور نمیدیدن. شاید حتی اگه تو جیبهاشون رو بگردیم، مشتهاشون رو باز کنیم، جایی بین انگشتها و کف دستهاشون آزادی رو پیدا کنیم و معنی رنجی رو که هرروز با خودمون به دوش میکشیم بفهمیم. شاید اونجاست که این «معنا»یی که تراپیستها ازش حرف میزنن پیدا میشه…نمیدونم.
شخصیت زن داستان، یه جایی توی اون شهر خودش رو جا گذاشته و باور کرده دیگه برگشتی در کار نیست. تمام امیدش رو بسته به مهاجرها که حتی اگه یکیشون رو با تهموندهی پول توی حساب مشترکش نجات بده، بتونه دوباره احساس زنده بودن و ارزشمند بودن رو تجربه کنه؛ تا دوباره فکر کنه آدمه، حق زندگی داره، و میتونه حقی رو از کسی بگیره و به کسی ببخشه.
«بیپناه» رو اگه هر وقت دیگهای به جز روزهای خاموشی ایران میخوندم، اینقدر دوست نداشتم.
۱۴ بهمن ۱۴۰۴