ویرگول
ورودثبت نام
‌‌Shaghayegh Azami
‌‌Shaghayegh Azamiمترجم ادبی | فعال و ریسرچر حوزه کریپتو | علاقه‌مند به هنر و ادبیات
‌‌Shaghayegh Azami
‌‌Shaghayegh Azami
خواندن ۵ دقیقه·۱۴ روز پیش

آدم‌خواران*

امروز مثل باقی روزهای گذشته ناامیدی ادامه داشت. ایران هنوز دارد روی شانه‌های غول کله‌شقی قِل می‌خورد و ما هرروز فقط چند ساعت از شغل شریف نگرانی مرخصی می‌گیریم، با کسی یا تنها، در خیابان‌های شهر با ارواح هم‌قدم می‌شویم و از روتین پوستی با اشک‌هایمان برای هم مرثیه می‌خوانیم و برای آنکه گلویمان خشک نشود چند قُلُپ چای یا قهوه از گلویمان پایین می‌دهیم و برای اینکه دق نکنیم، حواسمان را به گربه‌ها و سگ‌های شهر با لبخندی بی‌روح پرت می‌کنیم. 

امروز خودم را به قراری از پیش‌تعیین‌شده رساندم. این روزها بیکار شده‌ام و برای اینکه از خانه بیرون بزنم به بهانه نیاز دارم. برای اینکه مطمئن شوم جسمم را هم مثل روانم قرار نیست از دست بدهم این قرارهای دیر به دیر را با آدم‌ها می‌گذارم؛ هرچند بیشتر به نظر می‌رسد آنها هستند که از تهِ چاهی صدای نارسایی را می‌شنوند و دستشان را به سمتم دراز می‌کنند. اگر به خودم باشد، همان‌جا تهِ چاه می‌مانم تا بپوسم.

چند وقتی می‌شود که عادت قدیمی کتاب خواندن را با بدبختی در روزهای کشدار و بی‌برنامه‌ام گنجانده‌ام و مثل مسواک زدن، به خودم مدام یادآوری می‌کنم که: «اگر این کار را نکنی، همین وضعیت نصفه‌ونیمه سالمی را هم که داری از دست می‌دهی!» 

چند روزی بود که دلم می‌خواست توی یک کتاب‌فروشی چرخ بزنم و به ته‌مانده‌ی حسابم فکر نکنم و چند تا کتاب برای خودم بخرم. خلاف عادت قبل‌ترها، می‌خواستم این بار واقعا کتاب‌ها را بخوانم و با خودم قرار گذاشته بودم که نگذارم روی میز کنار تختم خاک بخورند.

کتاب‌فروشی آبی انتخاب اولم نبود اما برایم مهم نبود. می‌خواستم از آدم‌ها دور شوم و بین کتاب‌ها گم‌شده‌ای را پیدا کنم. 

به همه‌ی کتاب‌هایی فکر کردم که دلم می‌خواست درباره‌شان حرف بزنم…فرصت نشد. به جینی مون فکر کردم که دلم می‌خواست برایش تصویرسازی کنم و دوباره چاپش کنم…بلد نبودم یا در توان خودم نمی‌دیدم. از توی سرم آمدم بیرون و دوباره به جلد کتاب‌ها نگاه کردم. 

ژان تولی… آدم‌خواران را خوانده بودم و دوستش داشتم. من را یاد تمام آدم‌هایی می‌انداخت که ناامیدم کرده بودند؛ تمام آدم‌هایی که ازشان می‌ترسیدم و فرار کرده بودم. دوباره به این فکر کردم که این روزها بیشتر از همه ناامیدم…. نگاهم را برگرداندم به کتابی که پیش چشمم بود: «مغازه‌ی خودکشی»… تا قبل از این، هر بار می‌خواستم این کتاب را بردارم، با خودم می‌گفتم: «اول کتاب‌های قبلی را تمام کن» و کتاب را می‌گذاشتم سر جایش. این بار اما با اشتیاق کتاب را برداشتم چون مطمئن بودم قرار نیست یک گوشه خاک بخورد.

توی سرم با افتخار به گردن خودم مدال طلایی انداختم و تاجم را روی سرم جابه‌جا کردم و توی‌خیالاتم، لبخند کجی روی لب‌هایم نشست که صورتم را از این حالت مسخره‌ای که به خودش گرفته بود خارج کرد. همین چند روز پیش کتاب ۳۴۰ صفحه‌ای «سرهای استفانی» را تمام کرده بودم و این برای من رکورد بزرگی بود که بتوانم کله‌ام را از توی ویدیوهای‌ وحید آنلاین بیرون بکشم و بی‌خیال پرونده‌ی چندش‌آور جفری اپستین شوم و به همه‌ی بدبختی‌های شخصی‌ام فکر نکنم و فقط و فقط خودم را بین کلمات کتاب نگه دارم. این رکورد بزرگ را مدیون روزهای ناامیدکننده و سیاهی بودم که چشم‌های خیلی‌ها را برای همیشه بسته بود و مشت‌هایشان را روی سینه‌هایشان قفل کرده بود. 

انگار با خودم عهد بسته باشم که باید به کلمه‌ها پناه ببرم و نگذارم واقعیت چشم‌های‌ من را هم ببندد که همه جا دوباره سیاه شود.

کتاب دومی را هم انتخاب کردم و خودم را به طبقه‌ی پایین رساندم، بین کتاب‌های کودک و نوجوان. قبلا فایل PDF کتاب‌های برتر لاک‌پشت پرنده را روی گوشی‌ام ذخیره کرده بودم. این روزها باید این احتمال را در نظر بگیرم که هر لحظه ممکن است اینترنت را، مثل حقوق دیگرمان، دوباره از ما بگیرند و نتوانم چیزی را باز کنم. 

نگاهی به لیست کتاب‌ها انداختم و چند تا کتاب را که از قبل نشان کرده بودم توی لیست آبی سرچ کردم. چندتایی را پیدا نکردم، چند تایش تمام شده بودند، یکیش گران‌تر از چیزی که فکر می‌کردم بود…. موقع بیرون آمدن نگاهی دزدکی به میز وسط انداختم که کتاب‌های منتخب را آنجا می‌گذارند. یک کتاب توجهم را جلب کرد: «نامه‌هایی به هیچ‌کس». به این فکر نکردم که خوب است یا نه. نویسنده‌اش ایرانی بود. یک رمان نوجوان از یک نویسنده‌ی ایرانی. قیمتش از یک کوکی توی کافه‌های قدوسی کمتر بود. 

کتاب‌ها را با غرور برداشتم و تاجم را یک بار دیگر روی سرم جابه‌جا کردم که نیفتد. هرچه باشد سه تا کتاب شکار کرده بودم و این یعنی تا چند هفته دم‌صبح، تا وقتی که همسایه‌ها از خواب بیدار می‌شوند و می‌روند سر کار و صدای آسانسور سکوت ساختمانمان را به هم می‌زند، من سه تا کتاب برای خواندن دارم.

توی راه برگشت به کتاب‌ها فکر کردم، به اینکه چقدر دوست داشتم قصه‌هایشان را جور دیگری تعریف کنم. به بچه‌ها فکر کردم که چقدر دوست دارم وقتی درباره‌ی کتاب‌ها حرف می‌زنند کنارشان باشم و به حرکات دست و صورتشان نگاه کنم. به ناامیدی فکر کردم و آدم‌هایی که ناامیدترم کردند. به همه‌ی حرف‌هایی فکر کردم که توی سرم روی کاغذی نوشتمشان و مچاله کردم. به همه‌ی حرف‌هایی فکر کردم که به زبان نمی‌آورم چون می‌دانم گفتنشان دیگر اهمیتی ندارد و آدم‌ها اگر دلشان می‌خواست بشنوند، این روزها اینقدر سیاه نبودند…مشت‌هایمان بسته نمی‌ماندند….اشک‌هایمان سرازیر نمی‌شدند.

آدم‌ها می‌توانند شبیه قصه‌ی آدم‌خواران ترسناک شوند و واقعیت را ببلعند، می‌توانند شبیه قصه‌ی سرهای استفانی وانمود کنند تو تنها کسی هستی که به سرش زده و هذیان می‌گوید.

نمی‌دانم آدم‌های قصه‌های کتاب‌های جدید چه خوابی برایم دیده‌اند.

*عنوان این نوشته از عنوان کتاب «آدم‌خواران» نوشته «ژان تولی» گرفته شده است.

کتاب خواندنکتابامید
۲
۰
‌‌Shaghayegh Azami
‌‌Shaghayegh Azami
مترجم ادبی | فعال و ریسرچر حوزه کریپتو | علاقه‌مند به هنر و ادبیات
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید