ویرگول
ورودثبت نام
محمدرضا شمس اشکذری
محمدرضا شمس اشکذریدانشجوی علوم کامپیوتر
محمدرضا شمس اشکذری
محمدرضا شمس اشکذری
خواندن ۶ دقیقه·۱ ماه پیش

آن مینی‌بوس‌های پرماجرا

ده سال از روزهای مدرسه‌ام می‌گذرد و هنوز در خاطرات من از مدرسه، دو مینی‌بوس هنرنمایی می‌کنند. نخستین بار در دبیرستان بود که به ناچار قرار شد از سرویس مدرسه استفاده کنم. در نگاه اول، سرویس مدرسه، در زندگی روزمره و در خاطرات بلندمدت، چیز قابل ذکری به نظر نمی‌رسید. مثلاً خودم این طور فکر می‌کردم که صبح، نیم ساعت قبل از صبحگاه مدرسه، یک راننده‌ی محترمی، با مینی‌بوس قابل‌قبولی یکی یکی بچه‌ها را سوار می‌کند و همه را در مدرسه پیاده می‌کند و بعدازظهر هم باز همان راننده محترم، تشریف می‌آورد و پس از تمام شدن کلاس‌ها، همه بچه‌ها سوار می‌شوند و عکس ماجرای صبح انجام می‌شود. به همین سادگی!

فکر می‌کنم در تاریخ بشر، گزاره‌های نادرست بسیاری بوده‌اند که خیلی طول کشیده تا مردم به نادرستی آن پی ببرند اما باور من در مورد سرویس مدرسه این طور نبود و خدا را شکر خیلی زود متوجه نادرستی آن شدم. فکر می‌کنم روز سوم یا چهارم مدرسه بود (در همان سال اول دبیرستان) که صبح همراه دوستم هرچه صبر کردیم، سرویس نیامد. در نهایت خودمان آژانس گرفتیم و به مدرسه رفتیم. از بقیه بچه‌ها که ماجرا را پیگیری کردیم، دیدیم که همه با سرویس و  در همان ساعت مشخص آمده‌اند. ظهر که از راننده محترم پرسیدیم، فرمودند که فلان خیابان نزدیک‌تر بود و میانبر زدم! بعد که با بهت و شگفتی ما مواجه شد، قدری اندیشید و گفت که از روزهای بعد سعی می‌کند که میانبر نزند!

راننده سرویس قضیه حمار (نامساوی مثلثی) را قویاً باور داشت.
راننده سرویس قضیه حمار (نامساوی مثلثی) را قویاً باور داشت.

یک ماه نگذشته بود که گفت ترمز مینی‌بوس خراب است و نمی‌توانم ترمز کنم! می‌گفت سرعت مینی‌بوس را کم می‌کنم و شما بپرید بالا و به این ترتیب، حدود یک ماه، اوضاع سرویس این‌طور بود که برای سوار شدن به مینی‌بوس، یکی از آن‌ها که پیشتر سوار شده بود، در را باز می‌کرد و ما خیز برمی‌داشتیم و به داخل مینی‌بوس می‌پریدیم!

یکبار هم راننده محترم، یکی دو هفته جوانی را به جای خودش گذاشته بود که ابرویش را دستکاری کرده بود و از آنجا که جمعی از اهالی سرویس، همه‌چیزگو بودند و عادت به هزل‌گویی داشتند، چندباری، آن جوان را «ابرو قشنگ» خطاب کردند و زیرزیرک بخندیدند. جوان مذکور هم به وسع خود گاه و بی‌گاه جواب‌هایی می‌داد. اما یک روز، دیگر بچه‌ها آش را خیلی شور کردند. مینی‌بوس در بلوار نسبتاً شلوغی مشغول حرکت بود که آن دانش‌آموز بذله‌گو، بار دیگر آن کلام را در خطاب به راننده به کار برد. انتظار می‌رفت باز راننده هم به همان صورت او را جواب دهد اما راننده چنین نکرد. در عوض فرمان مینی‌بوسِ در حال حرکت را رها کرد، برخاست، به سمت ما برگشت، سه چهار قدم برداشت، به میانه مینی‌بوس (همچنان در حال حرکت) رسید، لگدی حواله‌ی آن دانش‌آموز بذله‌گو کرد و سپس با آرامش به جایگاهش برگشت. حتماً در فیلم‌ها دیده‌اید که آن دو سه ثانیه‌ای که منجر به لحظه‌ی تصادف می‌شود، سرنشینان یک خودرو چگونه واکنش می‌دهند؟ یک صدای شبیه به فریاد، حالت نیمه مبهوت صورت، احتمالاً دست‌های به سمت جلو و نگاه ناباورانه به سمت راننده. در آن چند ثانیه که راننده محترم به آن دانش‌آموز واکنش نشان می‌داد، همه ما در همان وضعیت بودیم.

ChatGPT معتقد است که راننده نمی‌تواند فرمان را رها کند و پس از چندین و چندبار توضیح دادن، تا این حد بیشتر همکاری نکرد!
ChatGPT معتقد است که راننده نمی‌تواند فرمان را رها کند و پس از چندین و چندبار توضیح دادن، تا این حد بیشتر همکاری نکرد!

راننده سال سوم دبیرستان اما مورد جالب‌تری بود. یک معلم بازنشسته بود که راننده مینی‌بوس شده بود و فکر می‌کنم قصد داشت کران بالای این مسأله را تغییر دهد: یک راننده مینی‌بوس، حداکثر چند سرویس را می‌تواند ببرد؟ صبح کارگران شیفت صبح کارخانه را می‌برد و کارگران شیفت شب را برمی‌گرداند، بعد سه تا مدرسه داشت: راهنمایی دخترانه، راهنمایی پسرانه و دبیرستان پسرانه که ما بودیم و راننده یکی از آسایشگاه‌های بهزیستی هم بود. از آنجا که همه مدارس هم شیفت صبح بودند و زور راننده تنها به ما می‌رسید، ما را حوالی شش صبح جمع می‌کرد و به مدرسه می‌برد! برای اینکه دقیقاً معنای شش صبح را متوجه شوید، باید عرض کنم که زنگ مدرسه ما ۷:۴۵ می‌خورد و در حالت عادی درِ مدرسه ساعت ۷ باز می‌شد. به خاطر سرویس ما، آبدارچی مدرسه باید زودتر می‌آمد و در مدرسه را باز می‌کرد و خیلی روزها با همان پیژامه و لباس راحتی، می‌آمد در ما را باز می‌کرد و بعد دوباره می‌رفت می‌خوابید. زمستان‌ها جالب بود که وقتی می‌رسیدیم مدرسه، هنوز می‌شد نماز صبح هم خواند!

کمک GPT4o برای تصویرسازی از بندِ پیشِ رو. البته راهنمایی‌ها را دبستانی در نظر گرفته.
کمک GPT4o برای تصویرسازی از بندِ پیشِ رو. البته راهنمایی‌ها را دبستانی در نظر گرفته.

ایام امتحانات که دیگر اعتراض می‌کردیم که «امتحانمان ساعت ده است و چهار ساعت ما را نگذار مدرسه»، درخواستمان را اجابت می‌کردند. البته فکر نکنید که خدای نکرده مثلاً بعد از بقیه سرویس‌هایش، به دنبال ما می‌آمد و ما را به مدرسه می‌برد. نه، این طوری که اصلاً به صرفه نبود. می‌دانید، بچه‌های راهنمایی کوچک‌اند و خیلی جا نمی‌خواهند، بنابراین اگر بچه‌های دبیرستانی قدری جمع و جورتر بنشینند، می‌شود دو سرویس را با هم بُرد! به این ترتیب، حدوداً یک ماهی، با بچه‌های مدرسه راهنمایی معنای فعلِ «در هم چپیدن» را می‌آموختیم. حتی چندباری توفیق همراهی بیماران اعصاب و روان (بچه‌های بهزیستی) را هم داشتیم! آخر مرکز بهزیستی یزد نزدیک مدرسه ما بود و نمی‌صرفید که راننده‌ی بنده‌خدا دوبار مسیری را برود و دوباره برگردد.

از نظر رانندگی هم البته ایشان هنرهای خود را داشتند و ما را بی‌نصیب نمی‌گذاشتند. یک بار خاطرم هست که از کوچه‌ای عبور می‌کردیم که وسط آن به طول بیست متر خیلی باریک بود و مینی‌بوس با ماشین سواری با هم رد نمی‌شدند. پژویی از آن سو می‌آمد و ما از این سو. راننده محترم که دیدند پژو به منطقه باریک نزدیک می‌شوند، بر سرعت افزودند تا زودتر مسیر را اشغال کرده و رد شوند اما پژو آمده بود. کافی بود ما سه چهار متر دنده عقب برویم که پژو رد شود اما راننده‌ها سعی‌شان این بود که با قدرت بوق‌هایشان با هم مقابله کنند و راننده ما هم که هیچ‌جوره عقب‌نشینی نمی‌کردند! آخرش اگر درست یادم باشد، پژو خود را کنار کشید تا ما رد شویم!

ماشین‌ها را شاخ به شاخ در نظر بگیرید و فضا را هم کوچه‌ای قدیمی و آسفالتی در شهر یزد.
ماشین‌ها را شاخ به شاخ در نظر بگیرید و فضا را هم کوچه‌ای قدیمی و آسفالتی در شهر یزد.

البته مورد بالا، فقط یک بار رخ داد اما مواردی هم داشتیم که به کرات رخ می‌داد. مثلاً میدانی سر بلوار مدرسه ما بود که وقتی وارد آن می‌شدیم باید از سومین خروجی آن خارج می‌شدیم ولی راننده ما گویا هندسه، کوتاهترین مسیر و قضیه حمار را از قوانین و فرهنگ هم مهم‌تر می‌دانست. بنابراین منطقی بود که به جای طی کردن سه‌چهارم محیط دایره در جهت برعکس و خلاف سایر ماشین‌ها یک ربع از دایره را طی کند!

البته این امکان هم هست که ذهن راننده‌ی ما در کشور دیگری بوده و جهت‌ها را قدری اشتباه می‌گرفته. آخر مورد داشتیم که در بلواری که حرکت می‌کردیم در خط سبقت و در سمت چپ می‌ایستاد تا دانش‌آموز پیاده شود!

موارد بالا، خاطراتی است که به این سادگی‌ها از ذهن آن پانزده شانزده نفری که هم‌سرویسی بودیم، پاک نمی‌شود. هنوز هم هر وقت یکی از آن دوستان را می‌بینم، بالاخره در میان گفتگوها پای آن سرویس‌ها هم وسط کشیده می‌شود تا به بهانه‌ی آن خاطرات عجیب، لبخندی بر لب بنشانیم. بچه‌ها همیشه به شوخی می‌گفتند که کتاب‌ها می‌شود از خاطرات سرویس نوشت. وسع من به کتاب نمی‌رسید. گفتم به بهانه‌ی مسابقه‌ی ویرگول، این خاطرات را ثبت و ضبط کنم تا از بین نرود. شاید یکی از آن بچه‌هایی که به کل ازشان بی‌خبرم، با دیدن این نوشته، خاطراتش تازه شود و وقتش خوش.

سپاس و شکر یزدان را

یکم آذر ۱۴۰۴

دنده عقب با اتو ابزارخاطره نویسیدبیرستان
۱۳
۴
محمدرضا شمس اشکذری
محمدرضا شمس اشکذری
دانشجوی علوم کامپیوتر
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید