روز اولِ کلاسِ اولِ دبیرستان، در مدرسه جدید، بر خلاف مدرسه قبلی که همه مرا میشناختند، تک و تنها در یکی از صفها ایستادم. منتظر بودم که نام بچههای هر کلاس را بخوانند اما در پایان صبحگاه، ناظم مدرسه، تنها اسم کلاسها را یکی یک خواند تا بچهها به کلاس بروند. گویا همه میدانستند که در چه کلاسی هستند و فقط من از همه جا بیخبر بودم. بعد از قدری پرس و جو، فهمیدم که کلاسبندیها را در تابلو اعلانات مدرسه زده بودند و از آنجا فهمیدم که باید به کلاس ۱۰۴ بروم. فقط یک صندلی در انتهای کلاس، خالی بود که ناچار همانجا نشستم. در کلِ مدرسه، یک نفر را میشناختم که خوشبختانه همکلاس شده بودیم اما زنگ اول یا دوم بود که کلاسش را عوض کرد. خلاصه من ماندم تنهای تنها میان سیل غمها! بچههای کلاس گروه گروه بودند؛ تعدادی از مدرسه الف بودند، تعدادی از مدرسه ب و ... . بعضیها دوره راهنمایی را هم در سمپاد بودند یا مدارس غیرانتفاعی نامدار و خیلی خودشان را میگرفتند، برخلاف تو. دقیقاً یادم نیست که اولین بار کِی با تو هم صحبت شدم؛ زنگ تفریح، زنگ ورزش یا ... ولی همیشه از تو فروتنی، مهربانی و لبخند دیدم.
قشنگ به خاطر دارم که معلم زبان سمپاد که آمد، شروع کرد به انگلیسی صحبت کردن و ما عقبیها مات و مبهوت نگاه میکردیم. بقیه کلاس هم اوضاع بهتری نداشتند. تو تنها کسی بودی که خیلی راحت با معلم انگلیسی حرف میزدی. در آن امتحانهای عجیب و غریب فیزیک همیشه بهترین بودی. با هم دوست شدیم، سؤالهایم را جواب میدادی و در درسها بسیار کمک میکردی. آن کتاب فیزیک خوشخوان که واقعاً مرا از خودم شرمنده میکرد، انگار تو نویسنده آن کتاب بودی. هر چه از آن میپرسیدیم، بلد بودی. ریاضی را خیلی دوست داشتی اما میگفتی برادرانت همه ریاضی خواندهاند و تو میخواهی چیز دیگری تجربه کنی. همین شد که سال دوم از هم جدا شدیم. من مسیر ریاضی را آمدم و تو به رشته تجربی رفتی. با این حال، در مدرسه بسیار با هم بودیم، جمع خوبی داشتیم. زنگهای تفریح خیلی خوش میگذشت. یک بار صحبت از المپیاد کردم. کتابی در مورد روشهای مسأله حل کردن برایم آوردی و بعد که خواستم برش گردانم، گفتی برای خودم باشد. با اینکه هم کلاس نبودیم اما باز هم اگر سؤال سختی پیش میآمد، روی تو حساب میکردیم. فعل جمع استفاده میکنم، چون همه بچههایی که تو را میشناختند، همین نظر را داشتند (حداقل از جمع پنج، شش نفره خودمان که مطمئنم). خوشحال بودی و از درس خواندن لذت میبردی. کنکور دادیم و پراکنده شدیم. شریف، امیرکبیر، علم و صنعت، دانشگاه یزد و تو هم به یکی از دانشگاههای علوم پزشکی رفتی. در مورد کنکورت نمیدانم چه شد. آنچه ما از تو انتظار داشتیم، در حد رتبههای برتر کشور بود اما به هر حال، تهرانی نشدی.
واقعاً از دست ذهنم شاکیام؛ چون حتی یادم نیست آخرین بار کِی تو را دیدم. شاید در همان روزهای مدرسه بوده یا در جشن فارغالتحصیلی ولی غیر از این دو گزینه دیگر چیزی به خاطر ندارم. مطمئنم که بعد از کنکور، حداقل یک بار به تو زنگ زدم اما بیشترش را نمیدانم. باور کن بارها و بارها، با واسطه از بچهها احوالت را پرسیدهام. فکر میکردم اگر به تو زنگ بزنم، مزاحمت شدهام. آخر تو دانشجوی پزشکی بودی و میگفتند که درسهایتان خیلی سنگین است. بعدها میگفتم شاید بیمارستان باشی. ولی اخبارت را از بچهها میگرفتم. چیزی نگذشته بود که بچهها گفتند در دانشگاه، درگیر یک ماجرای عشقی شدی. عادی و طبیعی است اما آنچه میگفتند عادی و طبیعی نبود. گویا تو واقعاً عاشق شده بودی. درست همان گونه که در کتابهای ادبیات میخواندیم. میگفتند آنکه عشقِ تو بوده، تو را به هیچ داده و مسخره و رسوای زمانهات ساخته. برایم باورکردنی نبود اما بچهها میگفتند که همین است و جز این نیست.
نمیدانستم که برایت چه میتوانم بکنم ولی به تو ایمان داشتم. برای ما، هوش با تو معنا میشد و تو الگوی ما در جدیت و پشتکار بودی. شک نداشتم که برای این مسأله نیز راهحلی پیدا میکنی. بعد گفتند مدتی از دانشگاه مرخصی گرفتی و بعد به یزد منتقل شدی. خدا را شکر کردیم که مسأله تمام شد اما گویا ما «سبکباران ساحلها» بودیم و هیچ از تو نمیفهمیدیم.
بعدتر یکی از بچههای مهندسی مکانیک یزد را دیدم. گفت درسش تمام شده و سرباز است و گفت دست بر قضا با تو مدتی همخدمتی بوده. خوشحال شدم که از تو شنیدم اما ناراحت شدم و تعجب کردم که چطور سرباز عادی شدی و طرح سربازی پزشکی یا طرح نخبگان را نرفتی. گفت که تو همچنان زخمخوردهی آن ماجرا هستی و در سال آخر، درس را رها کردی. شاید از عجیبترین خبرهایی بود که در عمرم شنیدم. واقعاً تو را درک نمیکردم اما از صمیم قلب، آرزو کردم که روزگار خوبی در پیش داشته باشی.
دو سه سال پیش بود که یکدفعه دیدم فاضل در تلگرام پیام داده. منتظر یک چرت و پرت یا شوخی بودم (مطابق رویهی معمولش) اما بدترین خبر عمرم را شنیدم. اعلامیه فوت تو بود. باورم نشد. یک بار، یکی از بچههای مدرسه، این شوخی زشت را کرده بود و به همه پیام داده بود که برای مراسم ختمش به فلان مسجد برویم که از خجالتش درآمدیم. ناراحت کننده بود اما از خدا خواستم که این هم شوخی باشد تا بعد به حساب فاضل هم برسم. با دستان لرزان شمارهاش را گرفتم اما لحنش جدی بود و خبر را تأیید کرد. پرسیدم چه شده، گفت تو خودت نخواستی بمانی. پرسیدم چرا، گفت که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها. همان عشق و همان بیوفا. تلفن را قطع کردم و بر خودم لعنت فرستادم. با خودم میگفتم:«چگونه من خوش بودم در حالی که دوستم سختی میکشیده؟ چطور خودت را دوست او میدانی که در این شش سال، هیچ بار او را ندیدی؟ زنگی به او نزدی و به سراغش نرفتی؟». برای این سؤالها جوابی نداشتم و الان هم ندارم. با خودم این شعر رهی را زمزمه کردم:
«به جان شرمنده لطف توایم ای چرخ بازیگر/ که از آزار خود بیزار از دنیا کنی ما را»
به یاد «خسرو» افتادم. یادت هست که در کتاب درسی، داستانی بود به نام «خسرو». برای من تلخترین متن کتابهای مدرسه بود و البته از تأثیرگذارترینها. در آن داستان هم خسرو در مدرسه، بسیار خوش قریحه است و شعر میگوید و مأنوس با گلستان سعدی است اما در نهایت «قضا همیبردش تا به سوی دانه و دام». تو هم خسرو شدی برای خودت.
بعد از مراسم خاکسپاریات، به خودم قول دادم حتماً از تو چیزی بنویسم. بارها تلاش کردم اما نشد و حالا با پررویی چندخطی نوشتهام. این کمترین کاری است که میتوانم برایت بکنم. شاید برای اینکه قدری از پشیمانی خودم کم کنم. کاش زنگ میزدم و وقتت را میگرفتم. کاش معنای دوستی را میدانستم. به هر چیزی در وجودم شک داشته باشم، مطمئن مطمئن مطمئنم که اگر این تصمیمت را به من میگفتی، منصرفت میکردم و هر چه در توان داشتم، برای حل مشکلاتت میکردم.
اگر در آن کلاس سی نفرهی سال اول دبیرستان، نظرسنجی میکردند که «بلندآوازهترین شما که خواهد بود و کدام یک آینده بهتری خواهید داشت؟»، بیتردید همه از تو نام میبردیم. هیچکس حتی خواب چنین پایانی را برای تو نمیدید. هنوز هم هر وقت با فاضل، حامد، محمد یا بقیه صحبت میکنیم، از خوبیهای تو میگوییم و افسوس میخوریم. به هر حال، بدان که دوستت داشتیم و دوستت داریم. خدای بزرگ روحت را شاد گرداند و به خانوادهات صبر عطا کند.
سیام دی ماه ۱۴۰۴