ویرگول
ورودثبت نام
محمدرضا شمس اشکذری
محمدرضا شمس اشکذریدانشجوی علوم کامپیوتر
محمدرضا شمس اشکذری
محمدرضا شمس اشکذری
خواندن ۳ دقیقه·۹ روز پیش

کدام امیرعباس!

بازیگران: رضا، جواد، صادق

(اتاقی در خوابگاه دانشجویان دکترا. پس از خوردن صبحانه، رضا پشت میز و پای لپ‌تاپ نشسته و کم‌کم آماده می‌شود تا کارش را شروع کند. جواد و صادق پس از صبحانه هنوز دارند حرف می‌زنند و تقریباً پشت صندلی رضا، روی زمین نشسته‌اند. جواد ورودی ۹۳ برق بوده و اهل بیدگل، رضا ورودی ۹۵ علوم کامپیوتر و اهل یزد و صادق ورودی ۹۷ مهندسی کامپیوتر و اهل بوشهر. صادق مهمان جواد و رضا است که به تازگی دانشجوی دکترا شده‌اند.)


جواد: اگر دیگه چیزی نمی‌خوری، جمع کنم سفره رو.

صادق: نه دیگه. دستتون درد نکنه... خودم جمع می‌کنم. [شروع به جمع کردن سفره می‌کند]

جواد: نه، نه! صبر کن، بابا. این کار تخصصیه!

[صادق با تعجب نگاه می‌کند]

From one of the most famous cubist painters!
From one of the most famous cubist painters!

جواد [در حالی که چهار طرف سفره را گرفته و می‌برد تا از پنجره بتکاند]: این خرده نونایی که ته سفره هست، سهم پرنده‌هاست. تازه اگرم نتکونیم، حتماً دفعه بعد که بچه‌ها سفره رو باز می‌کنن، حواسشون نیست و می‌ریزن رو فرش.

[رضا بحث‌ها را دنبال می‌کند اما سعی می‌کند خودش را متمرکز بر کار نشان دهد.]

صادق: خب می‌گفتی من می‌تکوندم.

جواد (با لبخند): گفتم که. تخصصیه. [سفره را تا می‌کند و بالای یخچال می‌گذارد]

[صادق پلاستیک‌ها را داخل سطل زباله می‌اندازد و جواد، پنیر و کره و گردو را داخل یخچال می‌گذرد.]

جواد: راستی یادم بنداز بعداً یه چیزی در مورد امیرعباس بهت بگم.

صادق: کدوم امیرعباس؟

رضا [در حالی که مطمئن است جواد می‌خواهد در مورد امیرعباس تقی‌نژاد (هم‌اتاقی دیگرشان) چیزی بگوید، به شوخی به امیرعباس دیگری اشاره می‌کند که هر سه در دوره کارشناسی می‌شناختندش]: امیرعباس صانع!

صادق [با تعجب]: امیرعباس صانع؟

جواد [با خنده]: نه بابا، با صانع چکار دارم؟ امیرعباس سبوکش!

صادق: سبوکش؟!

رضا [با شگفتی روی صندلی می‌چرخد و با صدای بلند و همزمان با صادق]: سبوکش؟!

جواد و صادق [رو به رضا و با تعجب]: تو از کجا می‌شناسیش؟

رضا [با تعجب و همزمان رو به جواد]: تو از کجا می‌شناسیش؟ همونی که پزشکی خونده دیگه؟!

جواد: آره... ولی الان...

[رضا قطع کرده و ادامه می‌دهد]

رضا: داره ادبیات می‌خونه!

جواد [در حالی که از تعجب چشمهایش درشت می‌شود]: اوش! (صوت بی‌معنا و از تعجب) آها... تو از المپیاد می‌شناسیش؟

رضا: بله

جواد: آره ما دوره‌های المپیادی که برگزار می‌کنیم، ادبیاتشو می‌دیم به اون کلاً. همین یه ماه پیش دیدمش.

رضا: من دیگه از همون ده سال پیش ندیدمش.

جواد: پس از کجا می‌دونستی داره ادبیات می‌خونه؟

رضا: اتفاقی توی اخبار یه جا دیدم تیتر زده: «پزشکی که رتبه اول ارشد ادبیات شد» یا همچین چیزی. با خودم گفتم حتماً خودشه و رفتم متنو خوندم، دیدم خودشه [با خنده].

رضا [ناگهان به یاد صادق می‌افتد و با حالت طلبکارانه‌ای از او می‌پرسد]: تو دیگه از کجا می‌شناسیش؟ اصلا تو چرا باید با اون ارتباط داشته باشی؟!

جواد و صادق [با خنده‌ای شیطنت‌آمیز]: حدس بزن.

رضا: چه می‌دونم بابا! هیچ گونه ارتباطی به ذهنم نمی‌رسه!

صادق [با خنده‌]: چون می‌دونم حدس هم نمی‌تونی بزنی، خودم می‌گم. من پارسال برای بازی آرسنال و لیورپول رفته بودم به یکی از این کافه‌های هواداری آرسنال...

رضا [قطع می‌کند]: اونم رو اونجا دیدی!

صادق: آره صبر کن دارم می‌گم. اونجا خلاصه آشنا شدیم و یه عکس هم گرفتم و گذاشتم تو کانال. بعد جواد، عکسه رو دیده بود... [رو به جواد] آره دیگه؟ تو همونو دیدی بهم پیام دادی؟

جواد: آره... اون روز یه دفعه دیدم صادق یه عکس گذاشته، دقت کردم دیدم عه! اینکه امیرعباسه. هیچی دیگه به صادق پیام دادم و اون گفت که چه بوده ماجرا.

صادق: من تازه شمارش رو هم گرفتم. بعدش یه بار تولدشو تبریک گفتم.

رضا: باریک الله بابا...چقدر زود و راحت با مردم صمیمی میشی. مردمم چقدر حوصله دارن! پزشکی می‌خونن و همزمان میرن باشگاه هواداری آرسنال فوتبال ببینن!
جواد: نه، اینی که صادق میگه برای ایام ادبیاته دیگه!

رضا: آها... راست می‌گی. حالا منطقیه!

[می‌خندند]

رضا: ولی در کل خیلی جالب بود!

صادق: چی؟ اینکه سه تامون یه نفر می‌شناسیم؟

رضا: نه، اینکه سه تامون یه نفرو از سه راه مختلف می‌شناسیم!


بر اساس یک رخداد واقعی در آبان ۱۴۰۴

سپاس خدای را.

نمایشنامهخاطره
۲
۱
محمدرضا شمس اشکذری
محمدرضا شمس اشکذری
دانشجوی علوم کامپیوتر
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید