
👴🏻 **روایت مشکریم و بزِ لجبازش:**
در آبادی کوچکی به اسم «قنبرآباد»، پیرمردی زندگی میکرد به نام مشکریم. مردی سادهدل، ولی دنیا دیده. تنها همدمش بزی بود به اسم «شیطونبلقیس» که فقط خودش میفهمید چرا اسمش اینه.
روزی تصمیم گرفت بز رو ببره بازار شهر بفروشه و با پولش سماور بخرد که زنش از غر زدن بیفته. اما بلقیس مثل همیشه برنامههای خودش رو داشت…
در راه بازار، بز وسط پل ایستاد و از جا تکون نخورد! نه با ناز و نوازش جلو میاومد، نه با تهدید. مشکریم که خسته شده بود، بالاخره گفت:
«بلقیس جون، بیا معامله کنیم... تا پل تموم شه، هرچی میخوای، بخور!»
بز هم انگار کاسبکار بود، شروع کرد به جویدن شال مشکریم و یه نصفه دمپایی رهگذری.
بالاخره با هزار مصیبت بز از پل گذشت. همون لحظه، مرد خریدار رسید و گفت:
«حالا که اینهمه اذیتت کرده، مفت هم بدن نمیارزه!»
اما مشکریم گفت:
«نه آقا، خر ما از پل گذشت! حالا قیمتش دوبرابر!» 😏
**نتیجهگیری با ضربالمثل:**
"خر ما از پل گذشت" یعنی حالا که کار ما راه افتاد، دیگه اهمیتی نمیدیم کی چی میگه یا چی میخواد!
همزمان هم دو ذهن دارم — کافیه بگی بریم سراغش! 🎨📚