بخش سوم: نظریهزدگی و علمنمایی در روانشناسی

هیچ دانشی در تاریخ معاصر به اندازهی روانشناسی، اینهمه نظریه تولید نکرده است.
روانشناسی قرن بیستم را اگر مرور کنید، هر دهه شاهد ظهور مکتبی تازه بوده: روانکاوی، رفتارگرایی، گشتالت، انسانگرایی، شناختگرایی، پساساختارگرایی، نوروسایکولوژی. هر کدام مدعی بودند که بالاخره راز روان آدمی را کشف کردهاند. هر کدام دستگاه مفهومی مخصوص خود را داشتند و هر کدام در آغاز کار، مدعی تمامیت و کفایت.
فروید با شمایل یک پیامبر نوین از دل وین قرن نوزدهم سر برآورد و اعلام کرد ناخودآگاه، کلید فهم روان انسان است. او روان را صحنهی نبرد ناآرام امیال جنسی و وجدان اخلاقی میدید. در نظریهی او، کودکان در سه مرحلهی روانی-جنسی رشد میکردند: دهانی، مقعدی، آلتی. هر مشکل روانی بزرگسالی را میشد در یکی از این مراحل جستوجو کرد.
مثلاً مردی که وسواس نظم و پاکیزگی داشت، حتماً در مرحلهی مقعدی دچار تثبیت شده بود. یا زنی که میل شدید به بارداری داشت، به بحران حلنشدهی عقدهی الکترا مبتلا بود. فروید هیچگاه حاضر نشد این چارچوب را کنار بگذارد. هر رویداد یا تجربهای را درون همین قالب تحلیل میکرد. اگر دادهها همخوان نبود، مشکل از داده بود، نه نظریه. دقیقاً همانجایی که علم متوقف میشود و ایدئولوژی آغاز میکند.
پس از فروید، یونگ آمد. یونگ نظریهی ناخودآگاه جمعی را مطرح کرد. مجموعهای از تصاویر و الگوهای کهن (آرکیتایپها) که در تمامی فرهنگها مشترکند. اما یونگ هم، مثل فروید، در دل دستگاه مفهومی خود اسیر ماند. هر رؤیا، هر بیماری روانی و هر بحران وجودی را به آرکیتایپها بازمیگرداند. در نظریهی او، زنی که افسرده است شاید در حال تجربهی سایه یا کهنالگوی مادر تاریک در ناخودآگاه جمعیاش بود. یونگ، هرچند از فروید فاصله گرفت، اما در اصل، همان روش نظریهزدگی را حفظ کرد.
در میانهی قرن بیستم، رفتارگرایی قدرت گرفت. جان واتسون و بعد اسکینر، روان را بیمعنا دانستند و گفتند فقط رفتارهای قابل مشاهده اهمیت دارند. اما رفتارگرایی هم به سرعت به یک ایدئولوژی بدل شد. انسان، در نگاه آنان، چیزی جز مجموعهای از پاسخها به محرکهای محیطی نبود. در این چارچوب، عشق، خشم، آرزو، هویت — همه به شرطیسازی و تقویت تقلیل پیدا کرد.
گشتالتدرمانی که آمد، با شعار کلگرایی وارد شد. گفت انسان یک کل است و نمیتوان او را به اجزای رفتاری یا ناخودآگاه تقلیل داد. اما خودش هم گرفتار آرای ثابت و چارچوبهای کلیشهای شد. در جلسات رواندرمانی گشتالتی، هر بیمار باید یاد میگرفت احساسات خود را همین لحظه و در همینجا ابراز کند؛ و اگر نمیتوانست، او را دچار «فرار از تجربه» میدانستند.
این چرخه در روانشناسی مدرن به شکلی مداوم ادامه یافت. هر مکتبی، در ابتدای کار، حاصل یک شور علمی بود. اما خیلی زود به یک نظام بستهی معنایی تبدیل میشد؛ جایی که در آن هر دادهی ناسازگار یا نادیده گرفته میشد یا به زور در دستگاه تئوریک جای میگرفت.
روانشناسی بهجای آنکه دادهمحور و تجربهمدار بماند، نظریهزده شد. دانشگاهیان و پژوهشگران، بیش از آنکه در پی کشف روان انسان باشند، درگیر اثبات مکاتب خود شدند. بررسیها و آزمونهای روانشناختی اغلب طوری طراحی میشدند که نتیجهاش پیشاپیش در راستای نظریه باشد.
از سویی دیگر، روانشناسی برای آنکه وجههی علمی خود را در کنار علوم تجربی حفظ کند، در بسیاری از موارد ظاهر علم را حفظ کرد، بیآنکه روش علمی را رعایت کند. یعنی مجموعهای از اصطلاحات پیچیده، آزمونهای آماری، جدول و نمودار تولید شد؛ اما در اصل، همان ایدههای اخلاقی، اجتماعی و حتی تبعیضآمیز گذشته، در لباس علم بازتولید میشدند.
مثلاً تستهای هوش، ظاهراً ابزارهای عینی و علمی بودند؛ اما در دل خود، پیشفرضهای فرهنگی، طبقاتی و نژادی داشتند. در ایالات متحده، در نیمهی قرن بیستم، تستهای روانشناختی بهطور سیستماتیک برای حذف مهاجران، اقلیتها و سیاهپوستان از ارتش و دانشگاهها بهکار میرفت.
به همین ترتیب، مکاتب روانشناسی، بهجای آنکه یکدیگر را تصحیح و کامل کنند، اغلب در رقابت با یکدیگر، هر کدام گوشهای از روان را گرفتند و به کل آن تعمیم دادند.
انگار روان انسان، یک حقیقت ثابت و قابل قبض نیست؛ اما روانشناسی، با اصرار بر نظریههای جامع و نظامهای بسته، از پذیرفتن این پیچیدگی و سیالیت سر باز زد.
امروز هم، اگر نگاهی به فضای آکادمیک و رواندرمانی بیندازی، همان الگو ادامه دارد. مکاتب درمانی، هر یک مدعی برتریاند و اغلب تلاش میکنند دادههای متناقض را یا حذف کنند یا توجیه. روانشناسی، بیش از آنکه علم باشد، گاهی به صحنهی رقابت مکتبها و روایتهای دربسته تبدیل شده است.
مسئله این نیست که نظریه نباید وجود داشته باشد.
هر دانشی نیازمند نظریه است.
مسئله آنجاست که وقتی نظریه به جای اینکه ابزار فهم باشد، به مرجع و معیار حقیقت تبدیل شود، علم به ایدئولوژی بدل میشود.
و این همان خطری است که روانشناسی، از روز اول تولدش، در دل خود داشته است.