بخش اول: چرا روانشناسی باید به خودش شک کند؟

مقدمه
روانشناسی، از نخستین روزهای شکلگیریاش، داعیهدار فهم رازهای ذهن انسان و درمان رنجهای روانی او بوده است. در میانهی قرون ۱۸ و ۱۹ میلادی، در عصری که علم، جایگزین دین در پاسخگویی به پرسشهای هستیشناسانه میشد و بحران معنا در زندگی مدرن آغاز شده بود، زمانی که علوم طبیعی در اوج اعتبار و نفوذ خود بودند، روانشناسی نیز در تلاش بود تا با تکیه بر روشهای علمی و تجربی، از دامن فلسفه و الاهیات فاصله بگیرد و به جرگهی علوم مدرن درآید.
با اینحال، از همان آغاز، پرسشهای بنیادینی در حاشیهی این علم مطرح شد:
آیا ذهن انسان بهراستی قابل شناخت علمی است؟
آیا مفاهیمی همچون ناخودآگاه، انگیزه، میل و اختلال، مفاهیمی علمی و قابل سنجشاند یا تنها برساختههای نظریاند که در دل زبان و فرهنگ شکل گرفتهاند؟
و آیا روانشناسی، بهواقع علم است یا ابزار نظم و قدرت؟
این پرسشها در تمامی تاریخ روانشناسی، چون شبحی در پسزمینهی متون و نظریهها باقی ماندند و هرگاه که روانشناسی بیش از اندازه به خود مطمئن شد، بار دیگر سر برآوردند.
روانشناسی به دلیل ماهیت خاص موضوع مطالعهی خود، همواره باید به کفایت نظری، روششناختی و کارکرد اجتماعی خود تردید کند؛ در غیر این صورت، از مقام علم به ایدئولوژی و کیش روان سقوط خواهد کرد.
۱. عدم قطعیت موضوع:
در علوم طبیعی، موضوعات مورد مطالعه مستقل از ذهن مشاهدهگرند. میزان دمای جوش آب، فارغ از باور یا ادراک ناظر، در شرایط ثابت یکسان میماند. اما روانشناسی با پدیدههایی سر و کار دارد که نه تنها درون ذهن ناظر اتفاق میافتند، بلکه خود محصول فرهنگ، زبان و تجربهی زیستهی او نیز هستند.
افسردگی، اضطراب، ترومای روانی، میل و لذت، مفاهیمی نیستند که بتوان آنها را چون ویژگیهای فیزیکی سنجید و بازتولید کرد. هر تجربهی انسانی در دل تاریخ فردی و فرهنگی خاصی معنا مییابد و دقیقاً به همین دلیل، هر قانونسازی روانشناختی، همیشه مشروط و نسبی است.
این عدم قطعیت، روانشناسی را از هر علم تجربی دیگری متمایز میکند و ملزم میسازد که به کلیت روش و نتایج خود همواره با تردید و بازاندیشی بنگرد.
۲. نظریهزدگی و خودبسندگی دستگاههای روانشناسی:
یکی از آسیبهای کلاسیک روانشناسی، گرفتارشدن در دام نظریهزدگی است. به این معنا که نظریههای روانشناختی، بهجای آنکه ابزاری برای تبیین بیطرفانهی دادهها باشند، گاه به نظامهای بسته و خودبسنده بدل میشوند.
در این وضعیت، هر رفتاری در دل همان نظریه معنادار میشود و هر دادهی ناسازگار، با تفاسیر پسینی توجیه میگردد. نظریهی فروید در باب ناخودآگاه و سائق مرگ، نمونهی بارز این وضعیت است.
فروید از چند مورد بالینی محدود، به الگوهای کلان هستیشناسانه رسید و هر مخالفتی را ناشی از مقاومت روانی و دفاع ناهشیار دانست.
این مکانیسم در بسیاری از مکاتب روانشناسی، از رفتارگرایی تا شناختگرایی و رواندرمانیهای مدرن نیز تکرار شده است. علم، زمانی زنده است که آمادگی فروپاشی نظریههای خود را داشته باشد؛ در غیر این صورت، به کیش روان و ایدئولوژی فرو میافتد.
۳. روانشناسی در خدمت قدرت:
تاریخ روانشناسی، مملو از نمونههایی است که نشان میدهد چگونه این علم در خدمت تثبیت نظم سیاسی و اجتماعی قرار گرفته است. از آزمونهای بهرههوشی در پروژههای نژادپرستانه و عقیمسازی اجباری در قرن ۱۹ تا رواندرمانیهای تحمیلی بر مخالفان سیاسی در شوروی و روانشناسی سازمانی در مدیریت رفتار کارمندان.
همین امروز نیز، بسیاری از استانداردهای تشخیصی و درمانی در روانشناسی، بیش از آنکه محصول شواهد علمی خالص باشند، بازتاب ارزشهای فرهنگی غالب و نظامهای قدرتاند. اگر روانشناسی از این آگاهی تهی شود و به خود بهعنوان علم بیطرف بنگرد، به ابزاری در دست سیاست و سرمایه بدل خواهد شد.
۴. فرهنگ، زبان و روانشناسی:
بسیاری از روانشناسان میپندارند مفاهیمی چون افسردگی، اضطراب، وسواس یا رواننژندی، جهانی و فارغ از فرهنگاند. اما واقعیت آن است که این مفاهیم، در دل زبان و فرهنگ خاصی شکل گرفته و بار معنایی خود را در همان بستر دارند.
آنچه در روانکاوی فرویدی تحت عنوان «نقش پدر» صورتبندی شده، در جوامع مادر-محور، یا در ساختارهای خانوادگی قبیلهای، اصلاً وجود خارجی ندارد.
همچنین، طبقهبندیهای اختلالی DSM یا ICD، نه بازتاب واقعیت طبیعی، بلکه توافقات فرهنگی-سیاسی در باب آنچه «هنجار» و «بیماری» تلقی میشود هستند.
نادیده گرفتن این مسئله، روانشناسی را به دانشی تبدیل میکند که معیارهای یک فرهنگ را بر دیگران تحمیل میکند و روایتهای گوناگون از روان انسانی را حذف میکند.
۵. روانشناسی و بحران علمنمایی:
در عصر حاضر، روانشناسی با موج رواندرمانیهای بازاری، تستهای شبهعلمی، همایشهای زرد توسعهی فردی و اینفلوئنسرهای روانشناسی در فضای مجازی روبهروست.
در این وضعیت، مرز میان علم و شبهعلم در روانشناسی، بهشدت کمرنگ شده و روانشناسی در معرض عوامزدگی، سادهسازی افراطی و تجاریسازی بیقاعده قرار گرفته است.
اگر روانشناسی به نقد درونی و بازنگری مداوم دست نزند، مشروعیت علمی خود را از دست خواهد داد و به کالایی مصرفی و بیریشه بدل خواهد شد.
نتیجهگیری:
روانشناسی، اگر داعیهی علم بودن دارد، باید پیش از هرچیز، به روش، نظریه و کارکرد اجتماعی خود شک کند. باید بتواند به شواهد ضد خود گوش دهد و از خطر بدلشدن به ابزار سلطه پرهیز کند. در غیر این صورت، از علم به ایدئولوژی سقوط خواهد کرد.
علم بدون نقد، دین است.
و روانشناسی بدون تردید، صورتک علم است نه حقیقت روان.