
گفت تو همیشه بهانه ای پیدا میکنی تا حالت بد باشه یا از دنیا شاکی باشی... کسی این حرف رو بهم زد که یک روز حس میکردم کسیه که بیشتر از همه میتونه درکم کنه. و رنج چقدر زود بی معنا میشه. چقدر زود رنج هام براش تکراری شد. رنج ها رو هیچ وقت نباید بازگو کرد چون وقتی بازگو میکنی توهمی به مخاطب میدی که انگار میتونه درکش کنه و بعد ازت انتظار داره که حالت خوب بشه. فکر میکنه شنیدن مثل تجربه کردنه. فکر میکنه همین که شنیده یعنی میدونه چه حسی داشته. چقدر انسان ها بی وفان. آدم دوست داره به رنج هایی که کشیده متعهد بمونه و شرط اولش اینه که با بازگو کردنش، ارزشش رو کم نکنه. چون کسی نیست که بشنوه و بفهمه که چقدر حالت بده. از آدم میخوان دست از تعهد به رنج هات بکشی. سخته چون ازت میخوان بخشی از خودت رو بذاری کنار. مخصوصا بخشی رو که برای تحمل کردنش مجبور شدی بیشترین معنا رو بهش بدی تا از پسش بربیای. امروز دنیای تنوعه. دنیای اتفاقات لحظه ایه. یک داستان رو نمیتونی بیشتر از یکبار بازگو کنی. و یک رنج رو بیشتر از یکبار نمیتونی براش همدلی بطلبی چون تکراری میشی. دنیا به آدم های رنج کشیده نیاز نداره. به آدم های خوشحال و پر انرژی و "هپی" نیاز داره تا پیشرفت رو رقم بزنند. امروز دنیایی برپاست که ازت میخواد رنج هات رو فراموش کنی، بیشتر از این بهشون دامن نزنی و فقط جار بزنی که حالت خوبه وگرنه کنار گذاشته میشی. شفقت بین انسان ها مرده. فقط داد و ستد باقی مونده. و شاید ذات انسان اینطوره. از همه میخوان مثل یک کالا، همیشه نو و براق و بدونِ خش و رنج باشن و در چرخه تولید باقی بمونند. و من در این میان گم شدم.
من تا اینجا از زندگی چیز خوشایندی ندیدم. نه بخاطر ذات زندگی یا طبیعت بلکه بخاطر ذات انسان. میگم و میخندم و پیش میرم اما یادم نمیره که در پس نقاب های بی آزار انسان ها و در پس نگاه های به ظاهر همدلانه شون چی نشسته. هر روز صحنه هایی از شکنجه های مختلف توی سرم میاد. شکنجه های فیزیکی خشونت بار که یک انسان داره به یک انسان دیگه تحمیل میکنه. آیا بابت گفتن این حرف ها هم خرد میشم؟ میگفت اون میخواد دهنم رو ببنده. نه... جامعه میخواد دهن همه مون رو ببنده...
جامعه مثل یک کهکشانه. بزرگ، با عظمت، با شکوه و منظم. اما نباید یادت بره که کل این کهکشان داره حول یک سیاهچال میگرده.