
زمانی بود که حرف های زیادی برای گفتن داشتم. شاید هنوز هم بیشتر چیزها در درونم بیان نشده باقی مانده است. اما از یک جایی به بعد از تلاش کردن خسته شدم. بریدم. تسلیم شدم. و باور کنید من آدم ضعیفی نیستم. اما او هزاران بار از من قوی تر بود. جنگ نابرابر خودش یک ظلم است. من چیزی برایش نداشتم و حتی نمی خواستم ادامه ی راه او باشم. جنگ با کسی که به او برای زندگی ات وابسته ای قطعا یک جنگ نابرابر است. و من او را فقط یک انسان نمی بینم. او برای من نماد و نماینده ای از جامعه است. چیزی که من هیچ تعهدی به آن ندارم. و خیلی ها دارند تلاش می کنند حق شان را از جامعه بگیرند. زنان، سیاه پوست ها، اقلیت ها. همگی می خواهند این قوانین نانوشته ی جامعه علیه خودشان را کنار بزنند و واقعی تر زندگی کنند. می خواهند خودشان باشند. اما من چه میخواهم؟ سوالی است که هر روز از خودم می پرسم. مشکل من با جامعه چیست؟ چرا انقدر از تعصبات و افکار عقب مانده ی انسان ها متنفرم؟ میخواهم یک علت پیدا کنم. علت اینکه چه می شود که گاهی انسان ها مثل "او" می شوند. بی رحم و خشن... و ادعا می کنند بخاطر حفظ عرف هاست. مگر عرف ها را خود ما نمی سازیم؟ مگر من هم حق ندارم انتخاب کنم چه باشم و چطوری باشم؟
پدیده ی سمی ای در میان مردم این سرزمین وجود دارد به اسم آبرو. دانشمندان خودشان را کشتند تا تبیین اش کنند و به Grand standing رسیدند. می گویند قتل های ناموسی و خشونت های خانمان سوز را کسانی انجام می دهند که در لب مرز طرد شدن از جامعه هستند که معمولا منظورشان از لحاظ ذهنی است پس بطور ضمنی می گویند کار کسانی است که میخواهند خودشان را به جامعه ثابت کنند. دوستی وسواسی دارم که این خزعبلات را قبول میکند و قانع می شود. اما من قانع نشدم. من فکر میکنم بین انسان ها یکسری خائن وجود دارد. خائن هایی که ممکن است به خاطر یک چیز احمقانه ای مثل آبرو، انسانیت را زیر پایشان له کنند. آبرو؟ واقعا؟ فکر میکنی کسی اصلا به تو فکر میکند؟ گمان میکنی برای کسی مهم است که تو در زندگی فانی و کوتاهت چه حماقت هایی کرده ای؟ این ها بهانه است. واقعا برای کسی مهم نیست چه میکنیم. برای اثباتش فقط کافیست فکر کنید آخرین باری که انقدر برایتان مهم بود که همکارتان در زندگی اش چه میکند کی بود؟ انسان ها خوب بلدند فراموش کنند. اما چقدر خوشحالم که بدی ها را خوب یادشان می ماند. خوشحالم کسانی در این جامعه هستند که انتقام می گیرند. انتقام گرفتن از یک ظالم همانقدر برای تعادل جامعه ضروری است که اجرای قوانین.
از این حرف های طولانی و کسالت بار که بگذریم، راستش دلم این روزها برای عشقم پر میکشد. به اندازه ی مورفین به او اعتیاد پیدا کرده ام. و کاش می توانستم مستقیم به خودت بگویم که با تو این دنیا یک تجربه ی معمولی نیست. تو اتفاق عجیبی را در درونم رقم میزنی. مثل نیرویی که باعث می شود تکه هایم را از هر کجای این جهان که باشند دانه به دانه جمع کنم و دوباره خودم را بسازم. نازنین من... آیا واقعا چیزی در این دنیا هست یا خواهد بود که ما را از هم جدا کند؟ محبوب من... دنیا برای شکوفه های قلب تو کوچک است. چشم هایت خلاصه ی تمام زیبایی های در این دنیاست. مگر چند وقت است تو را می شناسم؟ ولی وقتی می گویند عشق، تو را جلوی چشمانم می بینم...