نقاشی، به عنوان یک زبان بیکلام، همیشه برای من بهعنوان راهی برای بیان احساسات، افکار و شاید حتی آنچه که در دل نمیتوان گنجاند، جذاب بوده است. در دنیای سایهها و خطوط، برای لحظاتی میتوان از روزمرگیها فرار کرد و با هر ضربه مداد، گوشهای از روح خود را به تصویر کشید. اما چیزی که خیلی وقتها فراموش میشود، این است که این سفر هنری به سادگی و بدون چالشهای درونی ممکن نمیشود. نقاشی به خصوص در سبکهای دشوارتر مثل هایپر رئال، نه تنها به دقت و مهارتهای فنی نیاز دارد، بلکه قلب و اعصاب آدمی را هم آزمایش میکند.
درست همانطور که یک نقاش با مداد سیاه بر روی کاغذ زندگی میکند، روحش نیز در دنیای خطوط و سایهها میرقصد. اما این رقص همیشه شاد و آرام نیست. به یاد دارم زمانی که در آغاز راه نقاشی سیاه قلم قدم گذاشتم، هر خطی که میکشیدم، هر سایهای که میافزودم، انگار یک جنگ درونی بود. این جنگ، جنگ صبر بود. جنگی که به من آموخت که چیزی به نام "تمام شدن" در هنر وجود ندارد. نقاشی، چه هایپر رئال باشد و چه سبکهای دیگر، مسیر پر پیچ و خمی دارد که در هر گوشهاش ممکن است خستگی، ناامیدی و شک به سراغت بیاید. درست زمانی که احساس میکنی نزدیک به هدفی، وقتی که خطی از جای خودش بیرون زده یا سایهای آنطور که باید نیافتاده، دلزدگی به سراغت میآید. اما اگر از همان لحظهها بگذری، اگر هر بار که از شدت خستگی دستهایت دیگر نتوانند مدادت را نگه دارند، ایستاده باشی، آنوقت میفهمی که چه چیزی در پشت هر اشتباه، هر تلاش نافرجام، پنهان است.
شاید فکر کنید که این مسیر به همین سادگی نیست. کاملاً درست است. این راه، راهی است که در آن بسیاری از شبها به کاغذ خیره میمانید و فکر میکنید که هیچوقت به جایی نمیرسید. اما بعد از هر بار خستگی و ناامیدی، روزی میرسد که همان کاغذ سفید، همچون یک صفحهی جدید در زندگی شما، به زندگی تازهای میبخشد. شاید باورتان نشود، اما همان خطوط سیاه، همان سایهها، توانایی این را دارند که در دل شما به شکلی تازه جان بگیرند و روزی برسد که به خود بگویید "این همان چیزی است که میخواستم."
حقیقتش این است که نقاشی، به خصوص سیاه قلم، به این نتیجه رسیدن را به طور مداوم به انسان یادآوری میکند. او را با خود و دنیایش روبهرو میکند، آن هم نه به شکل ساده و راحت، بلکه در دل درگیریها و مشکلات. بنابراین، اگر از من بپرسید که آیا نقاشی میتواند به آدمی چیزی اضافه کند، بیدرنگ پاسخ میدهم: "آری، به شما صبر، اراده و شاید حتی آرامش میبخشد."
اما با تمام اینها، خود من پس از مدتی این مسیر را ترک کردم. شاید به دلایلی که هنوز خودم هم نتوانستهام درک کنم. شاید چون درگیر مسائل روزمره شدم یا شاید چون در یک دوره از زندگی احساس کردم نمیتوانم آنطور که باید در این راه پیش بروم. برای من که این همه تلاش و انرژی گذاشتم، رها کردن نقاشی یک نوع فاجعه بود. احساس کردم که چیزی از دلم را از دست دادهام، چیزی که روزی آن را با عشق روی کاغذ میآوردم. هنوز هم گاهی در سکوت شب، به یاد آن لحظات، به یاد تلاشی که در هر حرکت مداد و هر سایهگذاری گذراندم، دلم تنگ میشود.
این مقاله را به پیشنهاد یکی از دوستان مینویسکه گفت تجربیاتم را با دیگران به اشتراک بگذارم. شاید اگر زمانی به کسی این پیشنهاد را میدادم، هیچوقت خودم نمیپذیرفتم. اما حالا که به عقب نگاه میکنم، میبینم که شاید این تجربه، گنجی باشد که باید به دیگران هم منتقل شود.
شاید امروز تصمیم به رها کردن نقاشی گرفته باشم، اما به شما پیشنهاد میکنم که این سفر را تجربه کنید. شاید سبک نقاشی شما متفاوت باشد، شاید همان مسیر پر از چالش را نروید، اما در دل هنر، در دل این فراز و نشیبها، قطعا چیزی هست که بتوانید در زندگی روزمرهتان از آن بهرهمند شوید.