
کریس جونز، نویسندهٔ مجلهٔ اسکوایر، برندهٔ دو جایزهٔ ملی، یک روز عادی بعد از سفر کاری به خانه برمیگردد. خسته است، نمیتواند بخوابد. لپتاپ همسرش را باز میکند تا کمی بنویسد.
و در عرض بیست دقیقه، تمام زندگیاش فرو میریزد.
همسر و بهترین دوستش را از دست میدهد. بعد از آن، خانه، نیمی از دارایی، و بخشی از پسرانش را. چهلدو ساله است. او مینویسد: «هیچ حقیقتی از زندگی من، دیگر حقیقت نداشت.»
او به خودکشی فکر میکند. اما برای پسرانش، خودش را به اورژانس میرساند.
اینجا شروع داستان است، نه پایان.
جونز به چیزی پناه میبرد که از کودکی با آن بزرگ شده: عشق به فوتبال. اما نه به تیمهای بزرگ و همیشه قهرمان. به برنلی؛ تیمی تهجدولی از یک شهر صنعتی در شمال انگلیس که پدربزرگش به آن عشق میورزیده است.
برنلی همیشه بازنده است. همیشه در آستانهٔ سقوط. درست شبیه خودِ جونز در آن روزها.
او شروع میکند به دنبال کردن برنلی. بازیهایشان را میبیند، باختهایشان را تحمل میکند، بردهای نادرشان را جشن میگیرد. و کمکم میفهمد: فوتبال فقط یک بازی نیست.
فوتبال یعنی دوست داشتن چیزی، بدون هیچ شرطی.
یعنی بودن در کنار تیمت، حتی وقتی همه چیز علیهاش است.
یعنی امید داشتن، حتی وقتی همه نشانهها میگویند باید ناامید باشی.
و جالب اینجاست: هرچه جونز بیشتر به برنلی میچسبید، انگار تیم هم بهتر نتیجه میگرفت. شاید دنیا داشت جواب عشق بیشرطش را میداد.
اما وسط نوشتن همین کتاب، مادرش بیمار میشود و از دنیا میرود. مادری که او را هوادار برنلی کرده بود.
ناگهان، کتابی که قرار بود روایت جدایی عاطفی باشد، تبدیل میشود به مرثیهای برای مادر. جونز میفهمد که فکر میکرده بلد است با شکست عاطفی کنار بیاید، اما از دست دادن مادر چیز دیگری بود.
او مینویسد که بزرگترین درسهای زندگی را مادرش به او داده است.
و به همین دلیل، کتابش را به مادرش تقدیم کرده است.
و در نهایت، برنلی در فصل ۲۰۱۵-۲۰۱۶ قهرمان چمپیونشیپ (دسته دوم) شد و دوباره به لیگ برتر برگشت — همان لیگی که یک سال قبل از آن سقوط کرده بود. شاید برای هواداران تیمهای بزرگ، قهرمانی در دسته دوم چیزی نباشد، اما برای هوادار برنلی، این یعنی تیمش از خاکستر بلند شده است.
جونز در این کتاب نمیگوید درد از بین میرود. نمیگوید شکست جبران میشود. حتی وعده نمیدهد که زندگی دوباره همان زندگی قبلی خواهد شد.
فقط نشان میدهد که آدمی میتواند بعد از فروپاشی، به چیزی چنگ بزند و آرامآرام از زیر آوار بیرون بیاید.
برای او آن چیز، یک تیم فوتبال بود؛ تیمی که بیشتر عمرش را باخت، سقوط کرد و دوباره برخاست.
شاید به همین دلیل نام کتاب «پاها، قلبها، ذهنها» است؛ چون گاهی نجات پیدا کردن از پاها شروع میشود، از راه رفتن و ادامه دادن؛ از قلب میگذرد، از دوست داشتن؛ و در نهایت به ذهن میرسد، جایی که آدم دوباره یاد میگیرد زندگی کند.
برای کریس جونز، آن چیز یک تیم فوتبال بود.
برای تو چه چیزی میتواند باشد؟ شاید یک کتاب، یک موسیقی، یک مکان، یا فقط یک نفر.
پ.ن: کتاب «Legs Hearts Minds» در ژوئن ۲۰۲۶ (خرداد ۱۴۰۵) منتشر شده و هنوز به فارسی ترجمه نشده است.