شیما نصیری·۱ روز پیشپاها، قلبها، ذهنها؛ روایتِ برخاستن از خاکسترپاها، قلبها، ذهنهاکریس جونز، نویسندهٔ مجلهٔ اسکوایر، برندهٔ دو جایزهٔ ملی، یک روز عادی بعد از سفر کاری به خانه برمیگردد. خسته است، نمیت…
شیما نصیری·۴ روز پیش✍️ گزارش نیک۳: از نمایندگی تا بهشت زهرا «روایت یک خلافیِ نکرده»صبح بود. چای را که دم کردم، هنوز خبر نداشتم که امروز، روز «مبارزه با سیستم» است.قرار سادهای داشتیم با همسر: برویم شهرک آزمایش و یک خلافی ع…
شیما نصیری·۶ روز پیشچرا رنج در نجدی «مه» است و در مافی «فریاد»؟چرا رنج در نجدی «مه» است و در مافی «فریاد»؟چرا رنج در نجدی «مه» است و در مافی «فریاد»؟بیژن نجدی از مه مینویسد و…
شیما نصیری·۷ روز پیش⚔️ چرا جنگ؟ وقتی رنج از اتاقهای شخصی به سرنوشت ملتها میرسدچند روز پیش میان جملههای بیژن نجدی و طاهره مافی پرسه میزدم؛ میان رنجهای شخصی، عشقها، فقدانها و زخمهایی که هر آدمی به شکلی با خود حمل…
شیما نصیری·۸ روز پیشبه یاد مادرمبه یاد مادرمدیروز شعر «به یاد مادرم» از سلویا پلات را خواندم. آنقدر تحت تأثیر قرار گرفتم که بیاختیار قلم برداشتم و این شعر را برای مادر خو…
شیما نصیری·۱۰ روز پیش✍️ گزارش نیک۲: جمعهای که بوی پیاز سوخته میدادجمعهای که بوی پیاز سوخته میدادمثل همهٔ جمعهها، یک ساعتی دیرتر از خواب بیدار شدم.انگار جمعهها با آدم مهربانترند؛ اجازه میدهند بیشتر در…
شیما نصیری·۱۲ روز پیشثروتی که در حساب نیستسالها فکر میکردم ثروت را میشود شمرد.در موجودی حساب بانکی، متراژ خانه، یا قیمت ماشینی که جلوی در پارک شده است.تعریف سادهای بود. آنقدر س…
شیما نصیری·۱۴ روز پیششبهای روشن؛ زندگی در فاصلهٔ یک رؤیابعضی کتابها را میخوانیم و میبندیم.بعضی دیگر اما بعد از تمام شدن، در گوشهای از ذهنمان میمانند؛ مثل چراغی کمنور که خاموش نمیشود.«شبها…
شیما نصیری·۱۵ روز پیشدستهایی به کوتاهی حسرت، «دربارهٔ فاصلههایی که نه میتوان از آنها گذشت و نه میتوان فراموششان کرد.»دلم میخواهد از تو بنویسم.از تو که نامت هنوز در رگهای روزم جریان دارد.اما فاصله، میان من و تو خانهای ساخته با دیوارهایی از تقدیر.نه.میان…
شیما نصیری·۱۷ روز پیشقابی که خودت را در آن جا دادهای، تأملی بر کتاب «روانسایبرنتیک» نوشتهٔ ماکسول مالتزروزهایی بود که انگار تمام جهان پشت یک درِ بسته ایستاده بود و من این سوی آن، تنها.در آن روزها، یک سؤال تکراری مدام در ذهنم میچرخید:«اگر در…