آیا اینترنتِ آزاد، یک کالای لوکس برای عدهای محدود است یا زیرساختی حیاتی برای پیشرفتِ همگان؟ آیا دسترسی به جهان، یک امتیازِ تشریفاتی است یا حداقلِ حقوقِ یک شهروندِ جویای دانش؟
در کشوری که هزینه آموزش و پژوهش روزبهروز سنگینتر میشود، دسترسی به منابعِ جهانیِ اینترنت، نه یک امتیاز، بلکه «حداقلِ حقوقِ» یک شهروندِ جویای دانش است. صادقانه بگویم؛ بخش بزرگی از آنچه امروز برای حرفهام میدانم، نه از کلاسهای مدرسه و دانشگاه، که از دریچه همان سایتهای آموزشیِ داخلی و بینالمللی بهدست آمده است.
جای تأمل است؛ وقتی از حقوقِ ملت سخن میگوییم، به نظر میرسد تعریفِ ما از «مردم» فقط محدود به زمانی است که نظراتشان با ما همسوست. اما به محض اینکه شکافی بین دیدگاهها ایجاد میشود، آرمانهایی که قرار بود حامیِ مردم باشند، تبدیل به مانعی برای رشدِ همان مردم میشوند. احترام به حقوقِ ملت، چیزی فراتر از شعار است؛ احترام، یعنی به رسمیت شناختنِ حقِ یادگیری و دسترسی به جهان؛ بدونِ فیلتر و بدونِ حصار.
محدودیتِ اینترنت، فقط قطع کردنِ یک مسیرِ ارتباطی نیست؛ بلکه قطع کردنِ جریانِ حیاتِ یک متخصص است.
من به عنوان یک نویسنده، با قطع شدنِ دسترسی به اینترنت و فضایِ دیجیتال، نه تنها از ارتباط با مخاطبانم در صفحاتِ شخصیام محروم شدهام، بلکه از نقشِ خود به عنوان یک «پل» میانِ دانشِ جهان و مخاطبانِ داخلی بازماندهام. در دنیایِ امروز، نویسنده تنها کسی نیست که مینویسد؛ نویسنده کسی است که با تکیه بر منابعِ جهانی، از جدیدترین آثار و کتابهایی که هنوز در ایران چاپ نشدهاند، مطلع میشود و آنها را به علاقهمندان معرفی میکند.
وقتی اینترنت قطع میشود، من نه تنها یک کاربر، بلکه یک «واسطهی فرهنگی» هستم که ناچار به سکوت شده است. این دقیقاً همان جایی است که ادعایِ احترام به حقوقِ ملت با واقعیتِ زندگیِ مردم برخورد میکند. دسترسی به اینترنتِ بینالملل، برای یک نویسنده یا پژوهشگر، حقِ داشتنِ یک «کارخانه و ابزارِ تولید» است. محروم کردنِ مردم از این ابزار، چیزی جز سلبِ حقِ رشد و پیشرفت نیست. ما به جایِ ساختنِ حصار، باید پلهایی برای ورودِ دانشِ تازه به این سرزمین بسازیم.
پ.ن:
در کودکی، وقتی میگفتند من در ایران چشم گشودهام، با سینهای پُر از غرور، به این سرزمین میبالیدم. اما بزرگسالی، با تمامِ تأملها و نگاههای دقیقترش، درسِ دیگری به من داد. امروز، افتخارِ من به وطن، با غمی عمیق از تحلیلِ ذرهذرهی فروپاشیِ آن شکوهِ دیرین، درآمیخته است. من نه از وطن، که از آنچه در میانِ میانسالی و گذشتِ زمان، از تمدن و هویتِ ما در حالِ رخت بستن است، متأسفم.