نمیدونم چی بنویسم
حرفهای نزده زیاد دارم و دلم میخواهد تمامش را همینجا بنویسم ولی خودم جلویم را گرفتهام
من همیشه شاد بودم. من لبخند میزدم تا رها نشوم، تا طرد نشوم.
هنوزم همینطوری هستم و احتمالا بخواهم که همینجوری بمونم
احساسات واقعیم رو پنهون نگه داشتهام چون از قضاوت توسط اطرافیان میترسم
چند ماهی است خودم را که پرانرژی سراغ درس خواندن و مطالعه میرفت از دست دادهام. درست است که به جایش خود واقعیام را نشان خودم دادم و حقیقت من بودن را فهمیدم ولی سرزنشهای زیادی شدم و از نگرانیهای خانواده و عصبانیتهای آنها خودزنیهایم را بیشتر کردم دیگر روزی نیست که با مشت به سر خودم نزنم و به خودکشی فکر نکنم اما اقدام جدی نکردم چون شاید من آینده بتواند تنها از خانه بیرون رود و خودش باشد
تمام رویاهای خودم را مثل قدم زدن یا کافه رفتن، با شخصی که دو سالی شده عاشقش شدهام و هرشب قبل خواب عکسش را میبوسم و قربان صدقهاش میروم تصور میکنم او همان کسی است که تصویرش از وجود دیگران برای من شنواتر و مهربانتر بود و باعث شد خودم را خلاص نکنم
همین زندگیام را شیرین و معنادار میبینم بااینکه شور و حرکت چندانی ندارد و همش دراز به دراز افتادهام و خستهام
شاید اشتباه میکنم و کار درست کار آن بچههایی است که الان تمام حواسشان به درسشان است و فرصت را غنیمت شمردهاند و دکتر مهندس خواهند شد
از صحبت راجب آنها خسته شدم و آزارم میدهد من نمیدانم چرا دیگر مثل قبل شاگرد اول نیستم اما میدانم شاگرد اول بودن هویت من نبود و من نیاز به کارهایی داشتم تا زنده بودن را حس کنم شاید مثل رفتن از خانه بیرون و خرید کردن از سرکوچه اما الان همینکار را هم نمیکنم و فقط میدانم که اینکار ها ارزشش برایم بیشتر است و آنها را میخواهم ولی وابستگی شدیدم به وجود افراد مانعی برایم است.
امیدوارم امتحانات بگذرند و نتیجهاش و دعواهای سرش من را تکه تکه نکند و تن به خودکشی ندهم چون من باید دوستی و رفاقت را تجربه بکنم و لااقل خوش بگذارنم این حق من است نه؟
